چرا ما به رودهن کوچ میکنیم؟

میدانم برای تعداد زیادی از شما سؤال پیشآمده که چرا ما داریم به رودهن کوچ میکنیم؟ چرا من مطب پررونق خود در غرب تهران را دارم رها میکنم و به شهرستانی کوچک نقلمکان میکنم؟ چرا کسی که سی سال اخیر در شهرک غرب زندگی کرده است، خیال دارد از تهران خارج بشود؟ جسته و […]
روزهای شلوغ پلوغ!

این روزها یک پای من تهران است و یک پایم بومهن. باید مطب و دو خانه را مرتب کنیم. حکایت زیر، یکی از نمونههای روزهای درهم برهم من است : شنبه تا به مطب رسیدم، به منشیام گفتم: «سریع یکی را صدا کن تا تابلوهای مطبم را پایین بیاورد.» آن بنده خدا هم زود […]
وقتی مشکلات زندگی هجوم میآورد، چه میکنید؟

کلاس پنجم را تمام کرده بودم. مثل همیشه تابستان، با جشن تولد من شروع شد. یکی از هدیههای جشن تولد آن سال را هرگز از خاطر نمیبرم، چون زندگی مرا تغییر داد: کتاب «آیین زندگی» نوشته دیل کارنگی من از همان سن و سال، شروع به انجام دستورات و راهنماییهای دیل کارنگی کردم. بسیاری […]
ما خانه خریدیم-۳

بخش دوم را اینجا بخوانید دوشنبه بیستم مرداد آقای شوشو به من گفت : – یک خانه دیدم. خوب است . – باشه. مامان و بابا گفتهاند جمعه میتوانند همراه ما بیایند . – تو سه شنبه بیا و اینجا را ببین . – باشه . من از آن آدمها هستم که […]