شیطانک سرخ

می خواهم ماجرایی را تعریف کنم که تا به حال جرات نکردم برای کسی بگویم. پیش خودتان می ماند؟ حدود ده سال پیش یک دوره ریکی گذراندم و پس از آن بیست و یک روز به خودم ریکی دادم. کسانی که ریکی گذرانده اند، می دانند که این کار توصیه همه کلاس های ریکی است. […]

کوبیدن بالش

بالش را روی میز آشپزخانه می گذارم و وردنه را به دست می گیرم. جوری که انگار باتون دستم است. وردنه به من احساس قدرت می دهد. احساس می کنم می توانم هر کس را بخواهم و هرقدر که بخواهم، بزنم و له کنم. بالش را نگاه می کنم. صورت کسی را که از دستش […]

شهر در تصرف زنان

پیش خودم حساب کردم اگر سر ظهر برای رای دادن مراجعه کنم، جمعیت کمتر است، چون مردم به خاطر گرما و ناهار خوردن در خانه مانده اند. به همین دلیل آفتاب را رصد کردم و وقتی به اوج آسمان رسید، شال و کلاه کردم و راه افتادم! (باید بگویم شال و مانتو؟) مسجدی را پیدا […]

هو شافی … هو طبیب …

اولین باری که روپوش سفید پزشکی را پوشیدم و به همراه استاد بر بالین یک بیمار حاضر شدم، تصمیم قاطع گرفتم که از تحصیل پزشکی انصراف بدهم. داستان از این قرار بود که ما بیست نفر دانشجوی پزشکی به همراه استاد، بالای سر یک خانم جوان رفتیم که کبد بسیار بزرگی داشت. استاد به ما […]