ای … کوچه های دماوند

ای … کوچه های دماوند که کودکی من از شما خاطره ها دارد … پ ن 1: دو عکس اول، خانه ییلاقی والدینم در گیلاوند است و دو تا عکس آخر، از چشمه اعلا. عاشق این دو مکان هستم… پ ن 2: وااااااااااااااااااااااای من کلی کامنت را اشتباهی حذف کردم… معذرت می خواهم… ببخشید…شرمنده…
کلمات در سرم می چرخند…

وقتی پشت کامپیوتر می نشینم و تایپ می کنم کلمات بر صفحه مانیتور نقش می بندد. کلمات مال من نیست. من نمی دانم از کجا می آیند. (راستی من تایپ ده انگشتی را یاد گرفتم. قرار بود تا آخر آذر یاد بگیرم)من فقط یک جفت دست برای تایپ کردن هستم. من سوار قایق کلمات می […]
شفای زندگی

کتاب “شفای زندگی” نوشته لوییز هی، از جمله کتاب هایی است که من آن را بلعیده ام. آنقدر آن را دوباره و دوباره خوانده ام که شیرازه اش از هم پاشیده و صفحاتش ورق ورق است. آنقدر آن را خوانده ام که دیگر نمی دانم کدامیک از افکار، مال خودم است و کدام مال لوییز […]
بیمارستان سوانح سوختگی

یک از وبلاگنویس ها که رزیدنت جراحی است، دکتر حمید احمدی، که خدمت ایشان ارادت زیادی دارم، دارد خاطرات مربوط به بیمارستان سوانح سوختگی را ثبت می کند. این خاطره تلخ به یادم آمد. می خواهم اینجا بنویسم باشد که تلخی آن از ذهنم پاک شود. ترسناک ترین بیمارستانی که در آن کار کردم، بیمارستان […]