چه فیلمی بوووووووووووووووووووود! به به!

من معمولا این وقت شب، هفت پادشاه را خواب دیده ام. با توجه به این که یک هفته اخیر تقریبا خواب بودم، امشب خوابم نبرد و تا همین الان  داشتم فیلم می دیدم. اسمش یادم نیست (!) ولی یک فیلم خنده دار در مورد زن وشوهری بود در آستانه جدایی که تصادفی شاهد یک قتل […]

اولین بار که انگلیسی یاد گرفتم…

امروز خاطره ای به من هجوم آورد: دبستانی بودم. در شهری کوچک زندگی می کردیم. یک زن و شوهر هندی در آن شهر بودند. نمی دانم شغل مرد چه بود. بچه دار نمی شدند. زن عاشق و واله بچه ها بود. به التماس از مادرم خواست که هفته ای یک بار ساعتی پذیرای من باشد […]

ناردونی

گفته بودم که تازگی در یک رستوران برای اولین بار در عمرم “ناردونی” خورم. خب … از بس خوشمزه بود و مزه اش زیر دندانم مانده بود، چند روز بعد خودم ناردونی پختم! البته به یک روش مبتکرانه و تنبلانه! مادرشوهرم شمالی است و چند وقت قبل به من یک بسته بزرگ دانه های انار […]

آموزش پرستاری از بیمار

بار اولی که در دوران تاهل بیمار شدم و با تب و لرز سه روز در رختخواب افتادم، شوهرم حتی یک لیوان آب یا یک لقمه غذا به من نداد. حتی برایم دارو تهیه نکرد. به علاوه مرا دعوا هم کرد که چرا مریض شده ام. نمی دانم چطور زنده ماندم. شاید چون در دوره […]