ازدواج کردن مثل آب خوردن ساده است!

من به فکر ازدواج نبودم. راستش با ازدواج مخالف هم بودم. آنقدر سرم به درس خواندن و کار کردن گرم بود که احساس تنهایی نمی کردم.   سی ساله بودم که تازه به فکر ازدواج افتادم، ولی انگار ازدواج جن بود من بسم الله. بدگل نبودم. خواستار هم داشتم ولی ازدواج سر تمی گرفت. باور […]

اولین ملاقات من و همسرم

کلاس پنجم دبستان در مدرسه مختلط تحصیل می کردم. همبازی من پسر باهوشی بود. پسری کم حرف که مثل کوه سر حرفش می ایستاد. چانه اش را جلو می داد، لبانش را بهم می فشرد و نگاهش را به معلم می دوخت. هیچ نمی گفت، ولی مطمئن بودی اگر خدا هم به زمین بیاید، او […]

گیس گلابتون قصه گو-1

می خواهم یک چند روزی قصه بگویم. یکی از شما دوستان، برایم نوشت که گیس گلابتون قصه گو را بیش از گیس گلابتون ناصح دوست دارد. خودم که هر دو تا را دوست دارم. هرگز نمی خواهم این تصور را در شما بوجود بیاورم که من انسانی کامل هستم و همه کارهایم درست است و […]

گیس گلابتون قصه گو-2

گیس گلابتون قصه گو-1 داشتم می گفتم که خشونت دارد در من کمرنگ می شود و هر چه می گذرد کمتر دلم می خواهد تیغ جراحی را روی پوست آدم ها بکشم. می دانم هربار که با تیغ، پوستی را می شکافم، دارم هاله اطراف آن آدم را پاره می کنم. به همین دلیل دیگر […]