۱۳۵۷

سال ۱۳۵۷ من در دبستان بهشت تحصیل می کردم. کلاس پنجم بودم. برادرم کلاس اولی بود. یک پسر کوچولوی خجالتی. من مبصر کلاس سومی ها بودم. دو تا از سومی ها تخس و آتشپاره بودند. هر زنگ تفریح به سراغ برادر من می رفتند و کیف او را قاپ می زدند. داداش کوچولوی من گریه […]

جی کی رولینگ و گیس گلابتون!

من و همسرم به بازار رفته بودیم. سر ساعت 12 خود را به غذاخوری شرف الاسلام رساندیم. شرف الاسلام خلوت بود . نمی دانم ما زود رسیده بودیم یا روز خلوتی بود. چلوکباب برگ ممتاز و باقالی پلو با ماهیچه سفارش دادیم. همسرم خواست کارت بکشد ولی غذاخوری کارتخوان نداشت. آدرس دستگاه خودپرداز را پرسید. […]

ما برگشتیم! یا بازگشت پیروزمندانه گیس گلابتون و خانواده معظم!

ساعت پنج و نیم صبح از خانه حرکت کردیم. ساعت هشت و نیم صبح برگشتیم. از آبعلی که رد شدیم و به سربالایی جاده هراز رسیدیم، ماشین ها کیپ تا کیپ در جاده ایستاده بودند. ما هم با احترام کامل دور زدیم و برگشتیم. دوغ آبعلی و ماست پرچرب خریدیم و صبحانه را در یک […]