سالهای دور از درکه

دلم بهانه درکه را میگیرد. سالهاست از آنجا دور شدهام. جایی که همیشه غمها و تنشهای مرا در خود ذوب میکرد. اولین بار چه موقع با درکه آشنا شدم؟ سوم راهنمایی بودم. یک روز تعطیل از طرف مدرسه ما را به درکه بردند. گفتند با خودمان ساندویچ بیاوریم و کفش کتانی بپوشیم. صبح زود از […]
کتابی که نصفه مانده…

این یادداشت در هفته آخر آبان 1398 نوشته شده است: با خودم قرار گذاشتهام آذرماه نوشتن کتاب سومم را آغاز کنم. بهقدری هیجانزدهام که بعضی شبها تا صبح در خانه راه میروم و یادداشت مینویسم. این هیجانزدگی باعث میشود صبح روز بعد بهزحمت بتوانم از زیر پتو بیرون بیایم و صدها ناله و نفرین […]
بندرانزلی 1398

بندرانزلی 13- 11 دی 1398 مرا که میشناسید، عشق سفر و گردش. عید امسال، سفرمان به ارمنستان کنسل شد. تابستان همراه خواهرم به وان رفتم و دیگر هیچ! سفر به وان خوب بود، ولی آقای شوشو همراهم نبود و نصف مزه سفر، از بین رفته بود. بعضی افراد به مسافرت علاقهای ندارند، ولی من […]
خانه سیمین و جلال

دبیرستانی بودم که با جلال آشنا شدم: زن زیادی و این سه داستان در ذهنم حک شد: بچه مردم – حکایتی بیوه زنی که بچهاش را در صحن امامزاده رها میکند تا بتواند مجدداً شوهر کند. زن زیادی – حکایت تازهعروسی که به خانه برادر پس فرستاده میشود. سمنوپزان – حکایت زنی که برای سقطجنین […]