بابلسر – پاییز ۱۴۰۴

سه‌شنبه ۲۲ مهر هشت صبح بیدار شدم، ولی کارهایم را به دل استراحت انجام دادم. ساعت ده از خانه بیرون زدیم. از جاده هراز راهی شدیم. فقط سه ساعت رانندگی بود و به‌نوبت رانندگی کردیم. وسط راه در یک رستوران تروتمیز (متأسفانه اسم آن را ندیدم) صبحانه خوردیم: نیمرو و سرشیر و عسل با نان […]

مهر ۱۴۰۴

مهر ۱۴۰۴ سه‌شنبه – اول مهر در آخرین روز شهریور، سر معامله آپارتمان بودم که آقای شوشو خبر داد، پسرمان مسموم شده. من باعجله جلسه را ترک کردم. مادرم را به خانه‌مان رساندم، همسرم را سوار ماشین کردم و به‌طرف خانه پسرم گازیدم. خانه او یک خیابان با ما فاصله دارد. آپارتمانش طبقه چهارم است […]

آبان ۱۴۰۳

  سه‌شنبه اول آبان بازهم ختم… این بار یک دوست خانوادگی که بر اثر سرطان پستان فوت کرده است. نیکو … چقدر دوستش داشتم. یک زن مهربان و قوی… خدا سومین ختم را به خیر کند… سرطان پستان که همه بدنش رو گرفته بود. صبح که از خواب بیدار شدم گردن و تمام تخته پشتم […]

پسرعمو اشکان پر کشید…

بی‌معرفت… چرا این‌قدر زود رفتی؟… اشکان، پسرعموی عزیز که پنج سال جوان‌تر از من است. بهتر است بنویسم:‌ پنج سال جوان‌تر از من بود… ۲۷ آبان ۱۴۰۳ ناغافل فوت کرد…     ۶-۹ ساله که بودم در خوزستان زندگی می‌کردیم. از تابستان‌های جهنمی خوزستان که خبر دارید. مدرسه‌ها اواسط یا اواخر اردیبهشت تعطیل می‌شد. ما […]