جشن تولد مجله راز

چهارشنبه، بیستم اسفند، جشن تولد سه سالگی مجله راز بود. از نویسندگان مجله برای شرکت در مجله دعوت به عمل آمده بود. من از دعوت آن‌ها بسیار خوشحال شدم، ولی به آقای شوشو گفتم: – من که نمی‌توانم در جشن شرکت کنم. بعدازظهر مطب دارم.  – یعنی چی مطب دارم؟ خودم می‌برمت و برمی گردانمت. […]

شاد بودن، وظیفه ماست!

می دانم پست آخر سال را گذاشته‌ام، ولی دلم نیامد این خاطرات را درج نکنم:   وقتی بچه بودیم خانواده ما هیچوقت موقع تعطیلات عید مسافرت نمی‌کرد. پدر و مادرم معتقد بودند مسافرت در زمان عید خیلی گران است. اهل اقامت در خانه اقوام هم نبودند. به همین دلیل ما عید را در تهران یا […]

۲۹ اسفند سال 93

۲۹ اسفند سال 93 تا ده صبح در خوابی عمیق و دلنشین هستم. وقتی بیدار می‌شوم، می‌فهمم باران می‌آید. مدتی پشت پنجره به تماشای باران می‌ایستم. آقای شوشو چای گذاشته، میز صبحانه را چیده و دارد کتاب می‌خواند. آخرین روز سال با باران متبرک شده است. بارش باران را به او تبریک می گویم. دست […]

حکایت روز اول تا پنجم عید 1394

ما تا لحظه تحویل سال بیدار نشستیم. من و پسر فیلم زیبای Boyhood   تماشا می‌کردیم و آقای شوشو پایین پای من دراز کشیده بود و چرت می‌زد. فیلمبرداری این فیلم، دوازه سال طول کشیده است. من در مورد این فیلم خواهم نوشت، چون محور اصلی فیلم “پدران ناتنی” است. بالاخره سال تحویل شد و هدیه‌ها […]