ساری- کیاسر- باداب سورت-2

(بخش اول را اینجا بخوانید) پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۳ آقای شوشو از ذوق سفر از ساعت چهار صبح بیدار بود. مرا ساعت پنج صبح بیدار کرد. جمع و جور کردیم و ساعت شش صبح راه افتادیم. تصور کنید در جاده باشید و پیش چشمتان آفتاب طلوع کند… آسمان اول نقره‌ای می‌شود، بعد نارنجی و سپس […]

ساری- کیاسر- باداب سورت-3

(بخش قبلی سفر را اینجا بخوانید) بعد از ناهار گفتم: می‌خواهم بخوابم . آقای شوشو گفت: من می‌خواهم به جنگل بروم ! خدای من! یعنی ساعت بیولوژیک دو نفر این همه فرق می‌کند؟ چنان وا رفتم که دلش برای من سوخت. گفت: خب… بریم بخوابیم . –        اگر تو خوابت نیاید که عمرا نمی‌گذاری من […]

ساری- کیاسر- باداب سورت-4

(بخش قبلی سفر را اینجا بخوانید) جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳ شب چنان خوابیدیم که انگار یک جفت خرس به خواب زمستانی فرو رفته‌اند. همانطور که تعریف کردم من یک بار از روی تخت به زمین افتادم. گویا پتوی دونفره را مرتب از روی آقای شوشو می‌کشیدم و همه آن را دور خودم می‌پیچیدم. آن طلفک […]

ساری- کیاسر- باداب سورت-5

(بخش قبلی سفرنامه را اینجا بخوانید) راه خاکی بود، ولی خوب کوبیده شده بود. ما بودیم و ما و تپه‌های زیبا و آسمان بلند. کنار جاده ایستادیم و چای، قهوه، شیرینی و پرتقال خونی خوردیم. آقای شوشو در صحرا قضای حاجت کرد. بهش گفتم: “از بس با من گشتی حسابی لات شده‌ای‌ها. این اولین باری […]