تعزیه عاشورا

سال ۱۳۵۴ یا به قول آن زمان، سال ۲۵۵۴. شوشتر. هفت ساله بودم. اوریون گرفته بودم. تبم قطع شده بود، ولی اجازه نداشتم راه بروم. می‌گفتند کسی که اوریون دارد اگر راه برود، نازا می‌شود. عاشورا بود. پدربزرگم مرا بر شانه‌اش نشاند و با هم به تماشای دسته رفتیم. دسته بود؟… نه! یک لشگر کامل […]

ما خانه خریدیم-۲

بخش اول را اینجا بخوانید داستان پس انداز کردن را که گفتم. خانه خریدن هم از امسال عید شروع شد. به دست و پای آقای شوشو پیچیدم:   –        خانه بخر ! –        چشم ! –        از این به بعد هر جمعه برای دیدن خانه به رودهن برویم. من مطمئنم خانه دلخواه‌مان را پیدا می‌کنیم […]

ما خانه خریدیم-۳

بخش دوم را اینجا بخوانید   دوشنبه بیستم مرداد آقای شوشو به من گفت :   –        یک خانه دیدم. خوب است . –        باشه. مامان و بابا گفته‌اند جمعه می‌توانند همراه ما بیایند . –        تو سه شنبه بیا و اینجا را ببین . –        باشه .   من از آن آدم‌ها هستم که […]

روزهای شلوغ پلوغ!

این روز‌ها یک پای من تهران است و یک پایم بومهن. باید مطب و دو خانه را مرتب کنیم. حکایت زیر، یکی از نمونه‌های روزهای درهم برهم من است :   شنبه تا به مطب رسیدم، به منشی‌ام گفتم: «سریع یکی را صدا کن تا تابلوهای مطبم را پایین بیاورد.» آن بنده خدا هم زود […]