دوشنبه اول تیر

توافق‌نامه بین ایران و آمریکا امضا شد. ابتدا به‌صورت دیجیتال امضا شد و سپس هر دو طرف به سوئیس رفتند و درباره شیوه اجرای بندهای توافق‌نامه مذاکره کردند. خدا را صد هزار مرتبه شکر! انشاالله از این به بعد به‌جای جنگ و دشمنی، آبادانی باشد و رشد اقتصادی.

 

سه‌شنبه دوم تیر

سرحال آمدم. ابرهای تاریکی که دیروز روح و روانم را تسخیر کرده بودند، پراکنده شدند. دوباره زندگی روشن و نورانی شد.

همسرم به مناسبت روز تولدم، همه را به رستوران نایب ساعی دعوت کرده است: پسرم، عروسم، مادرم، برادرم و خواهرم.

دیروز کیک پختم. کیک تولد باید خامه‌ای باشد، ولی اگر می‌خواستم در این روز گرم تابستانی، کیک خامه‌ای را از رودهن به تهران بیاورم، همه خامه‌ها آب می‌شد. پس کیک کره‌ای آلبالو پختم و با کرام و بادام پرک تزئین کردم. اولین نفری بودم که به رستوران رسیدم. میزی را انتخاب کردم. از گارسون خواستم برای جایگاه سر میز، سرویس و بشقاب بگذارد، به‌عنوان جای خالی بابا.

بقیه کم‌کم از راه رسیدند. من یک نیم تاج کاغذی روی سرم گذاشتم: Happy Birthday

گفتیم و خندیدیم و غذا خوردیم و گاهی اوقات به‌جای خالی بابا نگاه کردیم و بغض کردیم. کیک را بریدیم و با چای خوردیم. روز خوشی بود. همسرم حق داشت. من به چنین گردهمایی برای تمدید اعصاب و انرژی نیاز داشتم.

 

چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه/ ۵-۴-۳ تیر

تاسوعا و عاشورا بود. جاده‌ها بشدت شلوغ، خیابان‌ها پر از دسته. من و آقای شوشو این سه روز خانه ماندیم و سریال تماشا کردیم. خوب بود. راضی بودم.

 

دوشنبه ۸ تیر

قرار بود امروز دنباله مذاکرات ایران و آمریکا انجام شود. دیشب بود یا پریشب که یک کشتی باری توسط ایران مورد هدف قرار گرفت،  و بعد چند دکل مخابراتی، بحرین، کویت و… مذاکرات این هفته لغو شد. خسته شدم… خسته شدم از امیدواری به صلح و رفع تحریم‌ها و بعد دوباره درگیر جنگ شدن.

امروز دو تا نان پختم. از همان ۲۴ ساعته‌هه. داخل نان، پنیر چدار و گردو ریختم. دو تا پختم، چون دیدم حسابی طرفدار دارد و به‌سرعت تمام می‌شود. شاید بالاخره پختن نان خمیرترش را شروع کنم. نمی‌دانم.

 

سه‌شنبه ۹ تیر

امروز من و همسرم رفتیم بازار بزرگ تهران. شاید این دو نکته را بلد باشید، ولی من تازه یاد گرفتم و می‌خواهم با شما به اشتراک بگذارم:

  • برای خرید لباس مردانه به سرای آهنگران بروید.
  • برای خرید لباس زنانه به سرای ملی، چال حمام و پاساژ کویتی‌های رضایی. من آخری را بیشتر پیشنهاد می‌کنم.

هوا بشدت گرم بود و ما گرمازده شدیم. تصمیم گرفتیم تا پاییز دیگر به بازار سر نزنیم.

 

پنجشنبه ۱۱ تیر

امروز چهلم باباست. چهل روز گذشت. برای من که به اندازه چهار سال گذشت. از بس سخت و غم‌انگیز بود، به‌ویژه همراه با بیماری خواهرکم.

من بابا را بشدت تحسین می‌کنم و دوست دارم، ولی الان متوجه می‌شوم که ارتباط خواهرم با پدر، خیلی عمیق‌تر بوده. مادر من سختگیر و کمال‌گرا و بداخلاق است. وقتی من و برادرم بچه بودیم از صبح که بیدار می‌شدیم، یکسره سرمان داد می‌زد و ایراد می‌گرفت. از دستش لحظه‌ای آرامش نداشتیم. وقتی بابا به خانه برمی‌گشت، مادرم آرام می‌گرفت. به‌خوبی خانه شوشتر را به خاطر دارم که بابا روی مبل جلوی تلویزیون می‌نشست. من و برادرم پایین پایش روی زمین می‌نشستیم و بی‌سروصدا بازی می‌کردیم. دوست داشتیم نزدیک بابا باشیم، ولی می‌دانستیم نباید از سر و کولش بالا برویم و لازم است فاصله جسمانی را حفظ کنیم. بابا برای ما معنای آرامش و امنیت را داشت، ولی او اهل بغل کردن و بوسیدن نبود. او روی مبل می‌نشست و کتاب می‌خواند یا تلویزیون تماشا می‌کرد، من و برادرم هم از بودن درنزدیک او خوشحال بودیم.

من و برادرم چهار سال تفاوت سن داریم. قرار بود فقط ما دو تا باشیم، ولی هشت سال بعد از تولد برادرم، مامان تصمیم گرفت یک پسر دیگر به مجموعه افتخاراتش اضافه کند. حسابش درست از آب درنیامد و بچه سوم، دختر شد. از خوشبختانه این ته‌تغاری، خوشگل و خوش‌اخلاق بود. همیشه می‌خندید. با آن چشم‌های درشت و مژه‌های بلند و لپ‌های تپل و موهای صاف صاف، چشم‌وچراغ خانه شد. همیشه روی پای بابا می‌نشست و با نرمه‌های گوش او بازی می‌کرد. کارهایی که من و برادرم حتی خوابش را نمی‌دیدیم.

در دوران بیماری بابا، خواهرک هر شب پاهای بابا را بررسی می‌کرد که سالم باشد و زخمی نداشته باشد. ناخن‌هایش را کوتاه می‌کرد یا به کف پاهایش کرم می‌مالید. بعلاوه غذا پختن و تهیه دارو و خیلی کارهای دیگر که از دست من برنمی‌آمد چون من رودهن زندگی می‌کنم و آن‌ها تهران. خواهرم همسایه والدینم است. در یک آپارتمان زندگی می‌کنند.

پس از مراسم هفتم بابا، خواهرک گریه کرد و گفت:

  • شما دوتا (من و برادرم) برمی گردین پیش خانواده تون، پیش همسر و فرزندتون. من تنها شدم…

بعد هم بیمار شد. البته خدا را شکر که بهبود پیدا کرد. متشکرم از دعاهای پرمحبت شما عزیزان.

از مادر، خواهر و برادرم دعوت کردم برای چهلم بابا پیش ما بیایند. خورش قورمه‌سبزی و کیک قهوه پختم. کارگر هم گرفتم تا بغل‌دستم باشد. ظرف بشوید و کارهای خرده‌ریز را انجام بدهد. بعد از صرف غذا و نوشیدن چای و کمی استراحت، راهی آرامستان چشمه اعلا شدیم. صندلی‌های سفری را کنار مزار بابا گذاشتیم و مدتی نشستیم. چه هوایی بود، خنک، مطبوع، خوشبو… آرامستان پر از درخت میوه است. درختان آلبالو به بار نشسته بودند و با رنگ قرمزشان چشمک می‌زدند. بابا زیر درخت زردآلو دفن شده. درخت پرباری است، ولی زردآلوها نرسیده‌اند. از صبح بغض داشتم و بالاخره چشمم نمناک شد، ولی بغضم نشکست و هنوز در گلویم گیر کرده و روی قلبم سنگینی می‌کند.

هوا که تاریک شد به باغ رفتیم و آش رشته خوردیم. ده و نیم شب بود که به خانه‌مان برگشتیم. بازی اسپانیا و اتریش را دیدیم. بعد له‌ولورده خوابیدیم.

یادم نیست سر کدام بازی با همسرم شرط بسته و باخته بودم. شرط سر بستنی بود. قبل از رفتن به باغ، سری به بستنی‌فروشی دماوند زدیم و شکمی از عزا درآوردیم. رژیم کتو اصلاً خوب پیش نمی‌رود!

 

جمعه ۱۲ تیر

دیشب به همسرم قول پیتزا خانگی دادم. وقتی بیدار شدم فهمیدم عجب غلطی کردم!

خانه ترکیده بود. بااینکه کارگر ظرف‌ها را شسته و جمع کرده بود، بازهم یک سری ظرف نشسته و جمع نشده در جاظرفی بود. بعلاوه جعبه‌های میوه که دیروز خریدیم و لباس‌های خشک تا نشده و …

دیشب یک جعبه زردآلو خریدیم، هرکدام به‌اندازه یک هلو. شیرین مثل عسل، ولی بشدت رسیده و نرم. در طی حمل‌ونقل بیشترشان له شدند. همسرم هسته‌ها را گرفت و من بساط مارمالاد زردآلو را علم کردم، آن‌هم وسط جمع‌وجور ریخت‌وپاش خانه و آماده‌سازی خمیر پیتزا.

به هر مصیبی بود تا ساعت یک و نیم بعدازظره هم خانه مرتب شد، هم ظرف‌ها شسته شد، هم مارمالاد آماده شد و هم پیتزا.

ساق پاهایم درد می‌کند. انگار ساعت‌ها پیاده‌روی کرده باشم. البته دو روز است که سرپا هستم و مشغول مهمان‌داری.

این هم بگذرد…

 

۱۵ تیر دوشنبه

موقع تشییع‌جنازه آقای خامنه‌ای، عده‌ای با شعار «سازشگر! سازشگر!» به عراقچی سنگ‌پرانی کردند.

 

۱۷ تیر چهارشنبه

خب… به‌سلامتی آتش‌بس به پایان رسید و دوباره جنگ شروع شد!

تنگه هرمز سه مسیر برای عبور دارد:

  • مسیر اصلی که وسط تنگه است و الان توسط جمهوری اسلامی مین‌گذاری شده است.
  • مسیری که از نزدیک سواحل ایران می‌گذرد. جمهوری اسلامی تأکید دارد همه کشتی‌ها باید از این مسیر عبور و عوارض پرداخت کنند.
  • مسیری که از نزدیک سواحل عمان می‌گذرد. عمان عوارض نمی‌گیرد.

امروز سه کشتی می‌خواستند از مسیر سوم (نزدیک عمان) عبور کنند که مورد حمله جمهوری اسلامی قرار گرفتند. ترامپ گفت: «ایرانی‌ها دیوانه هستند!» و آتش‌بس را متوقف کرد. بندرعباس و سیرک هدف قرار گرفتند، حتی مناطق مسکونی. محاصره دریایی دوباره برقرار شد. اجازه فروش نفت از ایران باز پس گرفته شد.

حالا دلتون خنک شد؟! خطابم به آن عده‌ای است که به عراقچی سنگ می‌زدند. کاش یک نفر طرفدار جنگ برایم توضیح بدهد، چرا می‌خواهند جنگ ادامه پیدا کند؟ توافق با آمریکا، توافق خوبی بود. میلیاردها دلار، آزاد می‌شد، سیصد میلیارد دلار برای بازسازی ایران، سرمایه‌گذاری می‌شد. . اجازه فروش نفت و دریافت ارز اعطا شد. همه این‌ها یعنی رونق اقتصادی، رفاه و آسایش. والله نمی‌فهمم. به پیر و به پیغمبر که نمی‌فهمم.

 

۱۹ تیر جمعه

میانجی‌ها افتادند وسط و فعلاً ایران و آمریکا قبول کردند دست از سر همدیگر بردارند.

امروز صبح رفتیم سر خاک بابا. هنوز سنگ نصب نشده است. روی خاک او، آب ریختم و گل گذاشتم.

 

۲۰ تیر شنبه

یهو دلم گرفت و زدم زیر گریه. داشتم برای خودم گریه می‌کردم که همسرم شروع کرد به نصیحت کردن: «مثبت باش! فکرهای خوب بکن! به دلت بد نیار!» گریه‌ام بند آمد و تبدیل شد به بغضی در گلو و سنگینی و دردی در سینه.

من کلی زحمت کشیدم تا بتوانم با «غم» ارتباط برقرار کنم، انکارش نکنم و بگذارم جگرم بسوزم و اشک‌هایم سرازیر شود. متأسفانه در فرهنگ ما، احساسات منفی سرکوب می‌شود. اجازه نمی‌دهیم کسی اندوه یا ترس یا خشمش را نشان بدهد. زود یک چسب روی زخم می‌چسبانیم و با حرف‌های یک من یک غاز، طرف را خفه می‌کنیم. همدلی بلد نیستیم. اجازه نمی‌دهیم خودمان یا دیگران، خالی بشویم. یادم باشد این بار تنهایی گریه کنم…

میانجی گران موفق نشدند بین ایران و آمریکا آتش‌بس برقرار کنند. تبادل آتش و موشک و … ادامه دارد.

 

۲۲ تیر دوشنبه

چند سال پیش که تازه پختن نان خمیرترش مُد شده بود، من هم با آب و آرد، استارتر ساختم و نان خمیرترش پختم. خیلی زحمت داشت. از نگه‌داشتن «کپک» در یخچال چندشم می‌شد. به همین دلیل یک‌بار نان پختم، چند هفته استارتر را نگه داشتم و سپس قید همه را زدم و استارتر را دور ریختم. دیگر هم هوس پختن نان خمیرترش به سرم نزد. آن موقع پختن نان با مخمر صنعتی را هم درست بلد نبودم.

از یک بیکری معروف نان خمیرترش خریدم. خوشگل بود، ولی مزه خاصی نداشت. بعدها فهمیدم احتمالاً آن نان، نان خمیرترش واقعی نبوده. متأسفانه تقلب در همه‌جا و همه‌چیز رخ می‌دهد.

سال‌ها گذشت و الان من نانوای نسبتاً ماهری هستم. مدتی پیش، چند بار با صرف ۲۴ ساعت وقت نان پختم. نگم از عطر و مزه این نان! عاشقش شدم. به خودم گفتم: «وقتی با صرف وقت کافی و با مخمر صنعتی میشه چنین نانی پخت، یعنی نان خمیرترش واقعی چه طعمی داره؟»

امروز آب و آرد را مخلوط کردم تا استارتر بسازم. الهی به امید تو.

 

۲۴ تیر چهارشنبه

امروز رفتم تهران. بابا مقداری پول در بانک داشت و تعدادی سهام. می‌خواستیم به آن‌ها سروسامان بدهیم.

بانک‌ها گفتند باید اول وضعیت مالیات بر ارث را تعیین کنید. می‌گفتند باید حضوری بروید اداره مالیات، ولی جستجو درگوگل نشان داد که سامانه‌ای برای این کار وجود دارد.

خریداری برای سهام بابا پیداکرده بودیم. رفتیم محضر تا کار را تمام کنیم. معلوم شد خواهرکم تابه‌حال در ثنا و سامانه املاک و اسکان، مشخصات خود را ثبت نکرده است.

به خانه والدینم برگشتیم. این اولین بار بود که بعد از مرگ بابا به خانه‌اش رفتم. سراغ اتاق مطالعه و تلویزیون رفتم. همان‌جا که بیشتر ساعات بیداری‌اش در آن می‌گذشت. به مبل قهوه‌ای کهنه (لیزی بوی) که حدود نیم‌قرن به او خدمت کرد، به کتابخانه پروپیمانش، به کتاب‌های نیمه خوانده‌اش… دلم گرفت… بغضی دردناک گلویم را فشرد… چشمانم کمی نم‌دار شد… بعد نفسی عمیق کشیدم. چند بار پلک زدم تا نم چشمم برطرف شود، بغضم را قورت دادم و از اتاق بیرون آمدم. صحبت سختی در پیش داشتم. می‌خواستیم تکلیف ارث بابا را معلوم کنیم. صبر کردیم تا چهلم بابا بگذرد.

من به نمایندگی از خواهر و برادرم شروع به صحبت کردم. مادرم مثل همیشه شروع به قربانی نمایی و گریه و زاری کرد. والدین من ثروتمند هستند، ولی بابا موقع مرگ فقط یک آپارتمان ۱۲۰ متری در مالکیت داشت و ۱۱۰ میلیون پول نقد در کارت‌بانکی. قبل از مرگ، یک‌تکه زمین را فروخت و بین ما چهار نفر تقسیم کرد. باغ دماوند را هم به نام سه فرزندش صلح عمری کرد. او بقیه ثروتش را در اختیار مادرم قرار داده است. ما هیچ اعتراضی به این موضوع نداریم. نوش جان مادرم، ولی مادرم برای همین باغ و آپارتمان که ارث مانده هم  ضجه و زاری می‌کند.

من تحت تأثیر قرار نگرفتم، چون آمادگی داشتم. با آرامش خواسته‌هایمان را بیان کردم. به مادرم تذکر دارم احترام، یک جاده دوطرفه است. ادب و احترام را مراعات کند تا به خاطر چندرغاز بینمان شکراب نشود. او آرام گرفت و خورش قیمه بسیار خوشمزه، دست‌پخت خواهرک را خوردیم.

بعد من و خواهرم راهی مطب دکتر شدیم. جای شما خالی نباشد که ساعت ۱۴ راه افتادیم و ساعت ۲۰ برگشتیم. خدا را شکر که خواهرم کاملاً بهبود پیدا کرده و این ویزیت‌ها فقط برای پیگیری است. شب تهران ماندم. من و خواهر و مادرم شب خوشی را در کنار هم گذراندیم.

مادرم رفت خوابید، ولی من و خواهرم به تماشای فوتبال نیمه‌نهایی بین آرژانتین و انگلیس نشستیم. من روی آرژانتین شرط بستم و آقای شوشو روی انگلیس. هر گلی که وارد دروازه می‌شد، به همدیگر تلفن می‌کردیم و کُری می‌خواندیم. خیلی مزه داد.

تا اینجا من پنج شرط بسته‌ام که چهارتا را برده‌ام. دو تا بستنی و دو تا ناهار.

 

۲۵ تیر پنجشنبه

صبح یک لیوان چای خوردم و راهی رودهن شدم. سر راه آقای شوشو را برداشتم و رفتیم خرید. جمعه مهمان داریم. تولد عروس قشنگم هم شنبه است. پس یک کیک کوچک هم برای او خریدیم. وقت پختن ناهار نداشتم، پس یکی از «بُردهایم» را نقد کردم و ناهار را مهمان همسر جان شدم.

به خانه که رسیدیم، حمام کردم و تا ساعت پنج استراحت کردم. بعد پا شدم و شروع کردم به پخت و پز:

  • ته‌چین مرغ
  • خورش مرغ‌ترش

من پختم و پختم و پختم. آقای شوشو ظرف شست و شست و شست. طفلک کمرش درد گرفت.

 

۲۶ تیر جمعه

بیدار که شدم اول حمام کردم و موهایم را سشوار کشیدم و بیگودی پیچیدم. خانم کمک آمد. اتاق نشیمن و ناهارخوری را گردگیری کرد. ماست خیار و سالاد درست کرد. میز غذا را چید. ظرف‌ها را شست و شست، چون من استاد کثیف کردن ظرف هستم!

دیشب مرغ را پختم و خرد کردم. برنج را آبکش کردم. مایه ماست و تخم‌مرغ و زعفران را آماده کرده بودم. امروز سرهم کردم. بعلاوه برنج سفید پختم.

ساعت یازده رفتم سراغ آماده شدن. لباس عوض کردم. بیگودی‌ها را باز کردم. آرایش کردم. مهمان‌ها قبل از دوازده رسیدند. خوشبختانه همه‌چیز آماده بود.

مهمانی خوبی از آب درآمد. حسابی خوش گذشت. خانم کمک همه ظرف‌ها را شست و خشک کرد و جمع کرد و رفت.

 

۲۷ تیر شنبه

یک هفته اخیر آمریکا جنوب ایران را موردحمله قرار داده است: اهواز، بندرعباس، قشم، خارک، سیریک، چاه بهار. پل‌ها را زده، مناطق مسکونی را زده، دکل‌های مخابراتی را زده، ایستگاه‌های برق را زده. دیشب یزد هم زده. البته ایران هم بیکار ننشسته است. به کشتی‌های باری، بحرین و کویت و حتی عربستان حمله قرار کرده است.

 

۲۸ تیر یکشنبه

پایگاه آمریکا در اردن هم هدف حمله قرار گرفته و دو سرباز آمریکایی کشته شدند. عملیات جنگی علیه ایران تشدید شده است. هفته دشواری پیش رو داریم: خوزستان، بوشهر، هرمزگان… قشم دیشب بارها موردحمله قرار گرفت. تهدید به اشغال خارک، هر روز تکرار می‌شود. خارک، محل اصلی بارگیری نفت ایران است.

کلیپی از جناب خان، همان عروسک بامزه بنفش با لهجه جنوبی، در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌شود. او چنان حرف‌های دردناکی می‌زند که نتوانستم تا پایان کلیپ را ببینم. قلبم مچاله شد…

.

.

.

فینال جام جهانی ۲۰۲۶ برگزار شد: آرژانتین و اسپانیا

من روی اسپانیا شرط بستم و همسرم روی آرژانتین. دلم می‌خواست آخرین رقص مسی و شادی او را ببینم، ولی تیم اسپانیا محشر بود که اگر برنده نمی‌شد، حق به حق‌دار نمی‌رسید. ۱۲۰ دقیقه بازی نفس‌گیر، دروازه آرژانتین حدود ۲۰ بار موردتهاجم قرار گرفت تا بالاخره در دقیقه ۱۰۶ گل زیبای اسپانیا به ثمر رسید.

من یک چشمم به تلویزیون بود و یک چشمم به موبایل. شادگان را زدند، بحرین را زدند، قشم را زدند، کویت را زدند، ماهشهر را، بندرعباس را، تبریز را. بین هیجان شادی‌بخش فوتبال و وحشت غم‌افزای جنگ سرگردان بودم. نتوانستم ۱۲۰ دقیقه خودم را از فضای حمله و تهاجم جدا کنم. خدا باعث‌وبانی جنگ را نیست و نابود کند. الهی بچه‌هایتان جلوی چشمتان پرپر شوند که فرزندان نازنین کشور مظلومم را به کشتن می‌دهید…

 

سه‌شنبه ۳۰ تیر

قرار بود امروز پیش مادر همسرم برویم، ولی او کار داشت و از ما خواست هفته دیگر به او سر بزنیم. هفته دیگر روز تولد همسرم است. فکر کنم خوب است که بساط مهمانی را به خانه مادر همسرم منتقل کنم.

صبح از خانه بیرون زدیم تا به قول آقای شوشو: «من اسباب‌بازی‌هایم را بخرم!» اسباب‌بازی‌های من چه هستند؟ باکس‌های ارگانیزر کمد و کابینت!

وقتی به خانه برگشتیم، به‌قدری خسته و گرمازده بودیم که تا شب فقط روی مبل‌ها ولو بودیم.

راستی… بالاخره استارتر رشد کرد. اسم او را گذاشتم: جولیا

 

 

اولین ماه تابستان را با امید به صلح و رونق اقتصادی آغاز کردم، ولی با وحشت جنگ به پایان می برم.

خبر خوب این که تصمیم گرفتم پختن نان خمیر ترش را یاد بگیرم و استارتر ساختم، دختری به نام جولیا!

 

دیدگاهتان را بنویسید