یکشنبه اول شهریور
امروز روز پزشک است. همسرم برایم عطر گرفت بعلاوه تبریک زبانی و پیامکی. کلی پیام تبریک هم دریافت کردم.
سهشنبه سوم شهریور
به آرامستان رفتم و گلهای رز باغچه کنار مزار بابا را آب دادم. لختی نشستم و از هوای خوش لذت بردم.
پنجشنبه ۵ شهریور
صبح به آرامستان رفتم و به گلهای رز آب دادم. به خانه برگشتم و نان ساندویچی پختم. برای ناهار ساندویچ ماهی تن خوردیم. بقیه روز تقریباً هیچ کاری انجام ندادم. همراه همسرم سریال تماشا کردیم: خاندان اژدها فصل سوم
امروز روز داروساز بود. نیمهشب یادداشت محبتآمیزی برای همسرم نوشتم و هدیه او را بهصورت پول نقد در پاکتی قرار دادم. وقتی برای نماز صبح بیدار شد، آنها را دید.
جمعه ۶ شهریور
به خانه مادر همسرم رفتیم. باقالیپلو و مرغ پختم و همراه خودم بردم. سر راه خریدهای او را هم انجام دادیم. دور هم غذا خوردیم. کمی نشستیم و گپ زدیم و سپس به خانه برگشتیم. من چنان خسته بودم که ساعت ۵ به رختخواب رفتم و تا ده صبح فردا خوابیدم.
یکشنبه ۸ شهریور
امروز تعطیل بود. میلاد حضرت رسول. تا ده صبح خوابیدم. اگر آلارم موبایل به صدا درنمیآمد، احتمالاً خیلی بیشتر میخوابیدم. همسرم تا نزدیک ظهر خوابید. وقتی بیدار شد فهمیدم که کمردرد شدیدی دارد و بعد از نماز صبح تیزانیدین خورده.
برای ناهار پیتزا درست کردم. خمیر پیتزا را با پولیش درست کردم که خیلی مأکول میشود. سبک و با هضم آسان. بعد از خوردن آن، احساس سنگینی نمیکنید.
بقیه روز در حالت استراحت گذراندیم تا بچهها خبر دادند شب به دیدنمان میآیند. ما آخرین دانه شیرینی و میوه را خورده بودیم. آقای شوشو کمردرد داشت و نمیتوانستم او را برای خرید بفرستم. پس سری به سوپر نزدیک خانهمان زدم و فیله سوخاری و سیبزمینی خلالی نیمه آماده خریدم. سیبزمینی را داخل سرخکن ریختم و فیلهها را داخل ماهیتابه. ظرف بیست دقیقه شام را آماده کردم. پسر جان و عروس جانم آمدند. خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم. شب خوشی بود.
دوشنبه ۹ شهریور
دیشب آمریکا به جزیره لارک حمله کرده است. نمیدانم به چه بهانهای. ایران هم پایگاه آمریکا در اردن را مورد هدف قرار داده و خسارت سنگینی به آنها زده است.
تحریمها به بالاترین حد خود رسیده، یه یارویی میگفت: «اونقد تحریم کنن که تحریمدون شون دربیاد!» فکر کنم الان تحریمدان آمریکا درآمده است!
پزشکیان مرتب میگوید: «بنزین کافی نداریم. پول نداریم. محاصره دریایی راه را بر واردات و صادرات بسته. نمیتوانیم یک لیتر بنزین بفروشیم. الان صلح کنیم، بهتر است.» کو گوش شنوا؟
پزشکیان گفته: «تلویزیون جمهوری اسلامی رو نمیتونم ببینم. اعصابم خرد می شه. من که جونم رو برای نظام میدم، تحمل برنامههای پر از دروغ تلویزیون جمهوری اسلامی رو ندارم.»
تابستان تمام شد و ما نتوانستیم یک سفر کوتاه برای رفع خستگی و تجدید روحیه برویم. تف به آنها که این وضعیت ناگوار را برای کشور عزیزمان ما ساختهاند.
سهشنبه ۱۰ شهریور
رفتم آرامستان تا گلهای کنار مزار بابا را آب بدهم. بعد از آبیاری، روی نیمکت نشستم و از هوای خوش لذت بردم. چه خوبه بابا اینجاس. هر وقت دلم میخاد میتونم بیام و ببینمش. بدون بدرفتاریهای مامان و بیحوصلگیهای بابا. بعد از مرگ بابا، بیشتر او را میبینم. یکعمر برای ذره محبت و توجه از طرف والدینم عرق ریختم و تلاش کردم. هیهات که چیز زیادی گیرم نیومد… با این افکار، بغض گلویم را فشرد، ولی مثل همیشه چشمانم خشک بود. کاش میتوانستم اشک بریزم و این بغض را همینجا، سر خاک بابا جا بگذارم…
قرارداد اجاره مستأجرم تمام شده. سوم شهریور تمام شد. هنوز اجاره ماه مرداد را کامل پرداخت نکرده. قرار بود امروز معلوم کند میخواهد بماند یا خیر. صبح تماس گرفتم. دختربچهاش جواب داد. گفت مادرش رفته بانک. میدانم مستأجرم دارد میپیچاند. از وقتی آنیکی مستأجرم برای تخلیه خانه بازی درآورد، چشمم از بدقولیهای مستاجرین ترسیده است. آرایشگر است. یک سال است که به محل آمده و تازه مشتریهایش را جمع کرده. دلم نمیآید عذرش را بخواهم. کسبوکارش صدمه میبیند، ولی من که نباید برای کاسبی او بیشتر از خودش دل بسوزانم. بدقول است… خیلی بدقول و بدحساب است. تا بعدازظهر صبر میکنم. اگر تلفن نکرد، دوباره تماس میگیرم.
خمیر نان ترش گرفتم. این بار زیتون و گردو به خمیر اضافه کردم. ترکیب بسیار خوشمزهای است.
همسرم برای بهبودی خواهرم نذر کرد گوسفند بکشد. جمعه قرار است این کار انجام شود. هماهنگی با قصاب و خانواده خودم انجام شد. فردا و پسفردا روزهای پرکاری برای من خواهد بود.
چهارشنبه ۱۱ شهریور
هشت و نیم صبح با صدای آلارم موبایل بیدار شدم. حمام کردم. نان روستیک خمیرترش، ناهار و نان قندی پختم. بعلاوه کارهای پیج و کانال. ساعت دو و نیم بود که با کمری دولا مانده به رختخواب خزیدم.
تبادل آتش بین ایران و آمریکا ادامه دارد. آمریکا به بهانه پیشگیری از حملات سپاه پاسداران به کشتیهای عبوری، جنوب را به موشک بسته. ایران هم در عوض به پایگاههای نظامی آمریکا در اردن و بحرین و کویت حمله کرده است. خدا عاقبت ما را به خیر کند… در این میان یک جشن عروسی هم موردحمله قرارگرفته است…
پنجشنبه ۱۲ شهریور
خریدهای مهمانی را انجام دادیم. بخشی را من از سوپر خریدم و بخشی دیگر را همسرم از قصابی و میوهفروشی گرفت. فسنجان را سر اجاق گذاشتهام تا آرام قل بزند و جا بیفتد. برنج را هم امشب آبکش میکنم. همین یک مدل غذا را میپزم. خانوادهام از صبح میآیند. صبحانه و ناهار دعوتشان کردهام. صبح یک املت مشتی قهوه خونه ای براشون درست کنم که انگشتان شون رو هم بخورن! از جیمی یاد گرفتم. قبلاً بدون جیمی، زندگی چقدر سخت بود.
جمعه ۱۳ شهریور
ساعت ده مهمانها آمدند. میز صبحانه را چیده بودم. نان داغ بربری، خامه، عسل، مربا، پنیر، گردو و املت قهوهخانهای مشتی بعلاوه نان خمیرترش که در بافتش زیتون و گردو داشت. املت را با ده تخممرغ درست کرده بودم. فکر میکردم بهسرعت تمام میشود، ولی نصفش ماند. جذابیت خامه و عسل و نان خمیرترش خیلی بیشتر از املت بود.
بعد از صرف صبحانه، من و همسرم، خواهر و برادرم راهی کشتارگاه شدیم. مادرم و خانم کمک خانه ماندند که اگر کار ما طول کشید، ترتیب ناهار را بدهند. نشانی کشتارگاه در ده گل خندان بود. دهی پایین بومهن. مثل همیشه ما زود رسیدیم و قصاب دیر رسید. به همین دلیل نیم ساعتی داخل ماشین منتظر نشستیم. بالاخره قصاب آمد و در کشتارگاه را باز کرد. تصور ما از کشتارگاه یک محیط تمیز و استریلیزه با کاشیها و موزاییکهای سفید و ردیف بهردیف لاشههای گوسفند آویخته به قلابها. برخلاف تصورات ما، آنجا یک عمارت خشتی گلی بود، با حیاطی بزرگ و پر از گوسفند زنده. درواقع یک طویله بود. کف زمین اصلاً موزاییک و کاشی نبود، خاک بود. گوسفند نری را انتخاب کردیم. وقتی او را بغل زدند و داخل سبد گذاشتند تا وزن کنند، دلم به حالش کباب شد. هیچ مقاومتی نکرد. نه لگدی، نه گازی، نه فریادی. فقط چشمان وحشتزدهاش وق زده بود. قصاب، گوسفند را زمین زد و چاقو را به گلویش کشید. طفلکی آخ هم نگفت. خون سرخ از گلویش بیرون زد و پاهایش کمی لرزید. عبارت «مثل گوسفند، مردم را کشتند…» برایم کاملاً مفهوم شد. پوست گوسفند کنده شد، دلورودهاش خالی شد و لاشهاش به قصابی اصلی منتقل شد. قصابی اصلی در بومهن هست. ما سوار ماشین شدیم و دنبال قصاب به قصابی بومهن رفتیم. گوشت گوسفند بهسرعت قطعهقطعه و تقسیم شد. کیسههای گوشت را بین مردم قسمت کردیم و به خانه برگشتیم. این اولین و آخرین باری است که گوسفند قربانی میکنم. این نذر را دوست نداشتم. اگر پولش را به خیریه میدادیم، راضیتر بودم.
مامان و خانم کمک، برنج را دم و خورش را گرم کرده بودند. میز ناهار هم چیده شده بود. پسرم و عروسم هم آمدند. مستقیم سر میز ناهار رفتیم. بقیه روز به گفتن و خندیدن و معاشرت گذشت. بهعنوان شام، جگر گوسفند را کباب کردیم و خوردیم. همسرم یک لقمه هم نخورد. دیدن ذبح گوسفند، دلش را آشوب کرده بود. شوهرک دلرحم و مهربون من…
روز خوبی بود. مهمانی خوبی هم بود. تا حالا اینطوری از صبح تا شب کنار هم نبودیم. فقط… فقط جای بابا خالی بود.
دوشنبه ۱۶ شهریور
داریم برای جشن عروسی پسرم پسانداز میکنیم. پسانداز رو بهصورت پول نقد نگه نمیداریم، بلکه سکه و نیمسکه میخریم. ۹۰ میلیون تومان جمع کردیم و میخواستیم سه چهار میلیون بگذاریم رویش و نیمسکه بخریم. شنبه بود. همسرم گفت: «من امروز خسته هستم. فردا برویم.» روز بعد کلیه دردش شروع شد و نتوانستیم نیمسکه را بخریم. به قدرتی خدا ظرف همین سه روز نیمسکه شد ۱۲۰ میلیون تومان. از خرید نیمسکه جا ماندیم. طلا گرمی ۲۳۰ میلیون را رد کرد.
سهشنبه ۱۷ شهریور
از امروز صبح، بهای بنزین از پنج هزار تومان به ده هزار تومان افزایش پیدا کرد. البته سهمیه ۶۰ لیتری ۱۵۰۰ تومانی و ۵۰ لیتری ۳۰۰۰ تومانی سرجایش است.
امیدوار بودم همسرم سنگ کلیهاش را دفع کرده باشد تا بتوانم او را به یک گردش در دماوند مهمان کنم. متأسفانه او همچنان درد داشت. امروز چهارمین روز درد کشیدن اوست. خانه را ترک کردم و به آرامستان رفتم. بعد از آب دادن به گلها، لختی نشستم و از هوای عالی چشمه اعلا و منظره زیبای آرامستان لذت بردم. سر راه برگشتن به خانه، خرید کردم و با هفت هشت ده تا کیسه سنگین، کمر خودم را شکستم. قرار بود با پسرم برای خرید بروم، ولی ماشاالله آنقدر مشاوره آنلاین دارد که بهسختی وقت آزاد پیدا میکند. از دیروز منتظر وقت آزاد او هستم. امروز صبرم تمام شد و خودم خریدها را انجام دادم. الان پشیمانم. کمرم درد میکند. یخچالمان پروپیمان شده، ولی ارزش نداشت به خاطرش، خودم را دچار کمردرد کنم.
ناهار نپختم. از رستوران کباب گرفتیم.
ششمین نان روستیک خمیرترش را پختم. یک زیبایی مطلق! خمیر بعدی را گرفتم: چاپاتا. میخواستم باگت بپزم، گویا خمیر باید در دمای ۲۴ درجه عمل بیاید. هنوز هوا گرم است و دمای خمیر من از ۲۷ درجه کمتر نمیشود. حوصله ندارم نان را خراب کنم و مجبور شوم دور بریزم، مثل نان خمیرترش تنبلانه که سر از زباله درآورد. باگت را در روزهای سرد خواهم پخت.
جمعه ۲۰ شهریور
پسر و عروسم آمدند و بساط جوجهکباب را راه انداختند. من کته پختم. برادرم هم به جمع ما پیوست. روز خوبی در کنار عزیزانم داشتم.
ایران و آمریکا هم در حال زدوخورد هستند. این کشتی نفتکش را غرق میکند، آنیکی به ناو حمله میکند. یمنیها و عراقیها به تأسیسات نفتی عربستان حمله میکنند. قیمت دلار و طلا سر به فلک کشیده. نمیدانم آخر و عاقبتمان چه خواهد شد.
شنبه ۲۱ شهریور
صبح پا شدم و دیدم شست پای چپم ورم کرده و بشدت درد میکند. بله! دوباره اسید اوریک خونم بالا رفته است. لنگانلنگان خودم را اینطرف و آنطرف میکشانم. خدا را شکر که حال همسرم خوب شده و سنگهای کلیه را دفع کرده است. معمولاً وقتی او یکی دو هفته بیمار میشود، وقتی بهبود پیدا میکند، نوبت من است که بیمار شوم! نمیدانم چرا؟ چشم و همچشمی است آیا؟!
دوشنبه ۲۳ شهریور
ورم و درد شست پا کمتر شده، ولی کاملاً برطرف نشده است. غیر از درد، کم انرژی و بیحوصله هستم. تا وقتی نشستم یا دراز کشیدهام، درد ندارم، وقتی راه میروم یا کمی میایستم، درد شروع میشود.
سهشنبه ۲۴ شهریور
امروز شست پایم بهبود نسبی پیدا کرده. حال عمومیام خوب است. همسرم به دیدن مادرش رفت. من ساعتها مشغول مطالعه شدم. نان خمیرترش تمام شد. به نظرم به میزان خوبی در پختن آن مهارت پیدا کردم. حالا مطلب جدیدی برای آموختن پیدا کردم. (از قصد ننوشتم چیه) آنقدر خواندم و در گوگل جستجو کردم که گردن درد پیدا کردم. وقتی آقای شوشو به خانه برگشت، با خوشحالی خودم را به بغلش انداختم و گفتم:
- من رو از دست خودم نجات بده! پدرم دراومد!
خوشبختانه بعد از رسیدن او به خانه، نشستیم پای فیلم دیدن و آموزش رفت قاتى باقالی ها!
چهارشنبه ۲۵ شهریور
یکی از دوستان که در دماوند باغ دارد، از ما دعوت کرد پنجشنبهشب به باغشان برویم. ما پیشنهاد کردیم شام با ما باشد. برای تدارک دیدن، دلم قیلی ویلی میرود، ولی هنوز قرار قطعی نشده.
پنجشنبه ۲۶ شهریور
هوا نرم نرمک دارد خنک میشود. هنوز بوی پاییز را حس نکردم، ولی صدای قدمهایش میآید.
چند روز است که ساعت خاموشی اعلام میشود، ولی برق نمیرود و ما بسیار شاد میشویم. خدایا! این شادیهای عمیق را از ما نگیر!
برنامه شام در باغ کنسل شد. در عوض راهی خانهشان در تهران شدیم. غیر ما دو زوج دیگر هم دعوت شده بودند. شب بسیار خوشی بود. نیمهشب که میخواستیم برگردیم، لبولوچه همه آویزان شده بود که «تو رو خدا نرید! بمونین! شب بمونین! اتاقخواب خالی داریم. بمونین فردا باهم صبحونه بخوریم!» چه آدمهای بامحبتی… خدا حفظشان کند.
یک تجربه جدید: طعم قارچ ترافل را چشیدم! شنیده بودم طعمی جادویی دارد، ولی نمیفهمیدم طعم جادویی چه صیغهای است. داخل ماست قارچ ترافل و سیر و دانه چیا ریخته بودند. در کارتونها، پریها وقتی چوب جادویشان را تکان میدهند، ذرات درخشانی در فضا پخش میشود. موقع چشیدن این ماست ویژه احساس میکردم شرارههای جادویی روی زبانم میرقصند و میچرخند. فوقالعاده بود.
جمعه ۲۷ شهریور
خانه ماندیم و استراحت کردیم. روز خوبی بود. یک سریال چرت و چرند را هم به پایان رساندیم. حیف از زمانی که صرف دیدنش کردیم. سریال DTF St. Luice. گول خوردیم. تصور کردیم سریال جنایی است، در حالی که درباره روابط خارج از زناشویی آنهم به عجیبترین مدل بود. انگار مهمترین مسئله زندگی، رابط جنسی است و کامیابی مفرط در آن، خوشبختی مطلق است. آخر سریال حالمان به هم خورده بود. آدمهای خرس گنده مثل نوجوانها فکر و رفتار میکردند و تصمیم میگرفتند. به خاطر جایزههای زیادی که در امی گرفته بود، سراغش رفتیم. البته که خوشساخت بود و بازیگرها عالی بودند، ولی حیف چنین توانی که صرف این موضوع شد. البته شاید هم سریال سعی داشت بگوید این رفتارها نتیجه بدی دارد. شاید…
شنبه ۲۸ شهریور
امروز تولد برادرم است. خیال داشتیم برایش سورپریز پارتی بگیریم، ولی گویا دیگران میخواستند برایش مهمانی بگیرند، چون این هفته نیامد دماوند. سالها از ما فاصله گرفته بود. بیماری و مرگ پدرم باعث شد او دوباره به جمع ما اضافه شود و ما به یاد بیاوریم چه مرد مهربان، مراقب، مسئولیتپذیر و نازنینی است.
دیشب خمیر گرفته بودم و امروز صبح یک گرده نان روستیک خمیرترش پختم. سینه مرغ را برای شنیسل آماده کردم. ملافهها را شستم. خانه را جمعوجور کردم. به گلدانها آب دادم. سهمم از مالیات بر ارث را پرداختم. هزینههای هفته پیش را ثبت کردم. دیر بیدار شدم و به همین دلیل از برنامههایم عقب هستم، ولی خیال ندارم خودم را تحتفشار قرار بدهم. آرامآرام پیش میروم. هنوز مهمترین کارهای امروز را انجام ندادم. همانها که مرتب به دیگران یادآوری میکنم اول آنها را انجام بدهید. شاید در ذهنم مرتب بودن خانه و آماده کردن غذا مهمتر از هر کار سودآور و پولسازی است. بهاحتمالزیاد همین است. خانهمان را بسیار دوست دارم، نظم و ترتیب و تمیزی را دوست دارم و عاشق غذای گرم خانگی هستم. همانها که در دوران کودکی ازشان محروم بودم.
جولیا دوماهه شد. او را در یخچال قرار دادم تا از این به بعد هفتهای یکبار تغذیه شود. فریزرم پر شده از نان خمیر ترش. به پختن نان خمیر ترش مسلط شدم. دیگر لازم نیست هر روز نان بپزم.
دوشنبه ۳۰ شهریور
امروز جلسه کاری داشتیم. همسرم بهعنوان مدیرعامل و من به رئیس هیئتمدیره راهی جلسه شدیم. دو ساعت رفت و دو ساعت برگشت و ۱۵ دقیقه جلسه! وقتی به خانه رسیدیم، من مثل نعش افتادم در رختخواب. هشت شب خوابیدم. کاش با جلسه آنلاین آشنا بشوند!
سهشنبه ۳۱ شهریور
صبح پاشدم. دست و صورت و شستم و زدم بیرون. اول همسرم را به داروخانه رساندم. بعد رفتم آرامستان و به گلها آب دادم. سپس ماشین را دم در داروخانه پارک کردم و با تاکسی به خانه برگشتم. بعد مثل گونی برنج روی مبل وا رفتم و تا شب همانجا نشستم و اینستاگرام را بالا و پایین کردم.
زود خسته میشوم. جوانی کجایی که یادت به خیر…
یک خبر خوب دارم: پزشکیان راهی نیویورک شده و شایع شده که قرار است مستقیماً با ترامپ گفتگو کند. خدایا راست باشه! راست باشه! راست باشه! نفس مون بند اومد زیر بار این تحریم و وحشت جنگ…
این هم آخرین روز تابستان که به اسکرول اینستاگرام گذشت و بس.