پاییز مبارک!

سی ویکم شهریور!   من همیشه عاشق چنین روزی بودم و هستم. از بیکاری تابستان حسابی خسته شده بودم و برای روز اول مهر بال بال می‌زدم. لباس، کفش و کیف نو، کتاب‌های درسی جدید، دفترچه‌های سفید و مداد و خودکار نو! شب از خوشحالی شروع مدرسه خوابم نمی‌برد.   خواهرم درست برعکس من است! […]

پنداره سمانه

من در رویایم جایی که به من و فقط خود من تعلق دارد. جایی سرشار از سر سبزی و آرامش. بوی برکه، بوی سبزه‎ها، بوی درختان، صدای قورباغه‎ها، پرواز سنجاقک‎ها، آوای درختان، بوته ‎های خودرو و نی‌زارها در کنار برکه. من با یک لباس سفید گشاد و راحت با موهای افشان که در وزش باد […]

دکتر شدن یا نشدن؟ مسئله این است!

تعداد زیادی از شما در مورد نتیجه کنکور پسر پرسیدید و من از شما فرصت خواستم که قدری اوضاع خانه‌مان آرام بشود تا بتوانم بنویسم. از توجهی که به ما و به پسر دارید، سپاسگزارم.   متأسفانه رتبه پسر خوب نشد. فکر نمی‌کنم درست باشد رتبه او را بگویم، چون این مطلب راز اوست.   […]

سلامی از وسط خاک و خول ها!

در میان خاک و خول تشک انداخته‌ایم و کارتن‌ها را دور خودمان چیده‌ایم. یک روز آب نداریم. یک روز آسانسور. هنوز اجاق گاز وصل نشده. کولر گازی  نسیمی گرم می‌دمد. صحبت از تلفن و اینترنت که نفرمایید. عین کولی‌ها شده‌ایم. ولی شب‌ها در آبعلی جگر به بدن می‌زنیم و از ته دل می‌خندیم!   امروز […]