روزهای شلوغ پلوغ!

این روز‌ها یک پای من تهران است و یک پایم بومهن. باید مطب و دو خانه را مرتب کنیم. حکایت زیر، یکی از نمونه‌های روزهای درهم برهم من است :   شنبه تا به مطب رسیدم، به منشی‌ام گفتم: «سریع یکی را صدا کن تا تابلوهای مطبم را پایین بیاورد.» آن بنده خدا هم زود […]

وقتی مشکلات زندگی هجوم می‌آورد، چه می‌کنید؟

کلاس پنجم را تمام کرده بودم. مثل همیشه تابستان، با جشن تولد من شروع ‌شد. یکی از هدیه‌های جشن تولد آن سال را هرگز از خاطر نمی‌برم، چون زندگی مرا تغییر داد: کتاب «آیین زندگی» نوشته دیل کارنگی   من از‌‌ همان سن و سال، شروع به انجام دستورات و راهنمایی‌های دیل کارنگی کردم. بسیاری […]

ما خانه خریدیم-۳

بخش دوم را اینجا بخوانید   دوشنبه بیستم مرداد آقای شوشو به من گفت :   –        یک خانه دیدم. خوب است . –        باشه. مامان و بابا گفته‌اند جمعه می‌توانند همراه ما بیایند . –        تو سه شنبه بیا و اینجا را ببین . –        باشه .   من از آن آدم‌ها هستم که […]

ما خانه خریدیم-۲

بخش اول را اینجا بخوانید داستان پس انداز کردن را که گفتم. خانه خریدن هم از امسال عید شروع شد. به دست و پای آقای شوشو پیچیدم:   –        خانه بخر ! –        چشم ! –        از این به بعد هر جمعه برای دیدن خانه به رودهن برویم. من مطمئنم خانه دلخواه‌مان را پیدا می‌کنیم […]