چهار حساب توانگری

من از دوازده سالگی مخارج خود را می نویسم. ولی هیچوقت نفهمیدم این کار چه سودی به حالم دارد! چون تا وقتی پول دارم خرج می کنم و بریز و بپاش می کنم. وقتی ندارم، کمربندم را محکم تر می بندم و سماق می مکم! روش عقب افتاده های ذهنی! هیچوقت نفهمیدم که راستی راستی […]

جی کی رولینگ و گیس گلابتون!

من و همسرم به بازار رفته بودیم. سر ساعت 12 خود را به غذاخوری شرف الاسلام رساندیم. شرف الاسلام خلوت بود . نمی دانم ما زود رسیده بودیم یا روز خلوتی بود. چلوکباب برگ ممتاز و باقالی پلو با ماهیچه سفارش دادیم. همسرم خواست کارت بکشد ولی غذاخوری کارتخوان نداشت. آدرس دستگاه خودپرداز را پرسید. […]

۱۳۵۷

سال ۱۳۵۷ من در دبستان بهشت تحصیل می کردم. کلاس پنجم بودم. برادرم کلاس اولی بود. یک پسر کوچولوی خجالتی. من مبصر کلاس سومی ها بودم. دو تا از سومی ها تخس و آتشپاره بودند. هر زنگ تفریح به سراغ برادر من می رفتند و کیف او را قاپ می زدند. داداش کوچولوی من گریه […]