آراستگی زنانه یا همان بزک دوزک خودمان!

این پست از آن اعترافات گیس گلابتونی است که دارم همه شجاعتم را جمع می کنم و آن را می نویسم. تصویری از نوجوانی خودم را به خاطر می آورم: روسری نارنجی، روپوش زرشکی و شلوار سبز! فکر میکنم صبح از خواب بیدار شدم و بدون باز کردن چشم هایم هرچه دم دستم بود پوشیدم […]

حالم خوب نیست، تب دارم و سرگیجه

پنجشنبه با سردرد و تب از خواب بیدار شدم. تلوتلو می خوردم. قرار کاری ام را بهم زدم. کشان کشان برنج و گوشتی را در قابلمه ریختم. پسر به جای ساعت سه، ساعت دوازده به خانه برگشت. پیش خودم گفتم: “بهتر! قدری کمک می کند.” ازش خواستم نیم ساعت دیگر زیر دیگ را خاموش کند […]

پرت و پلاهای یک ذهن تبدار

یک لحظه یخ می کنم و لحظه بعد خیس عرق می شوم. رمق انجام هیچ کاری را ندارم. فقط هروقت از تشنگی به جان می آیم، لیوانی شیر می خورم یا یک نارنگی پوست می گیرم. می دانید محبوب ترین نویسنده من کیست؟ آگاتا کریستی! ملکه جنایت! او پس از شکسپیر، پرخواننده ترین نویسنده انگلیسی […]

کم حوصله و بیجان هستم…

تمام دیروز را خوابیدم، فیلم تماشا کردم و کتاب خواندم. یعنی جان نداشتم کار دیگری بکنم، ولی احساس مسئولیت بیجای خودم را رها کردم که پدر چه بخورد، پسر چه بخورد. خودم را به دست بیماری سپردم. یک تکه مرغ پخته داشتیم که تنهایی خوردم. شب همسرم برایم جگر کبابی خرید. مولتی ویتامین آورد. جگر […]