خانه‌تکانی لباس‌های گیس گلابتون و آقای شوشو

جمعه هشتم بهمن، قرار بود به خرید برویم، ولی طفلک آقای شوشو… سرمای دماوند او را زمین زد و آنفولانزا گرفت. تب دار و کوفته در رختخواب افتاد. اول صبح، پیشنهاد کرد هرجوری شده به خرید برویم، چون می‌دانست من خیلی دلم می خواد لحاف‌های نو داشته باشم و ممکن است به خاطر عقب افتادن […]

بازار بزرگ، رستوران نایب، کافه نادری، روزی پر از نوستالژی

صدای مخملین مؤذن، در فضای مسجد پیچیده است. لب حوض نشسته‌ام، کنار گلدان پر گل. نمازگزاران، برای وضو گرفتن، جلوی شیر حوض صف کشیده‌اند. بیشترشان سرتاپا سیاه پوشیده‌اند. محرم است دیگر. ولی بعضی جوانک های رنگی پوش، با شلوار جین پاره پاره مد روز و کوله پشتی به دوش هم در صف وضو جا دارند. […]

باغ طلایی

آقای شوشو جمعه به دیدن مادرش رفت. من هم تصمیم گرفتم به خانه-باغ والدینم بروم. ساعت هفت صبح بیدار می‌شوم تا کارهای سایت را انجام بدهم. آقای شوشو زیر لب غرغر می‌کند:   –        چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ –        می‌خواهم از روز جمعه‌ام حسابی لذت ببرم. اول صبح به سایت رسیدگی می‌کنم، تا در […]

کارتون ساختم!!!

سه یا چهار ساله بودم که والت دیزنی را در تلویزیون دیدم. او توضیح داد چطوری کارتون درست می‌کند. والت دیزنی گفت: من روی کاغذ میکی موس را نقاشی می‌کنم. بعد نقاشی را زیر آفتاب می‌گذارم. پس از مدتی میکی موس راه می‌افتد و اینطوری کارتون ساخته می‌شود!   خب… بچه بودم دیگه… فوری یک […]