قطعه‌ای از بهشت

به جاده زدیم. از جاده اصلی خارج و وارد جاده باریک و پیچ پیچ کوهستانی شدیم. در جاده می‌پیچیدیم و بالا رفتیم. بالا! بالاتر! حس پرواز داشت. انگار سوار هواپیما هستیم و هواپیما دارد از زمین برمی خیزد. از هیجان و دلهره پرواز، می‌خندیدیم. به روستا رسیدیم و از پیرمرد روستایی، سراغ مقصدمان را گرفتیم. […]

بلایی که سر ماهیگیران آوردیم!

 امروز خیال دارم از یکی از سوتی‌های شرم آور خانواده چشمه علایی (خانواده خودم) پرده بردارم. می‌خواهم برای شما تعریف کنم ما چه بلایی سر ماهیگیرها آوردیم. مطمئن هستم آنها تا پایان عمر ما را به خاطر خواهند داشت و متاسفانه صلوات نثارمان نمی‌کنند!   ده دوازه سال پیش، که هنوز مجرد بودم، همه خانواده […]

دریاچه جادو

قرار بود این هفته به تهران برویم تا آقای شوشو بتواند تبلت بخرد. ولی پایش را در کفش کرد که الا و بلا، برویم وسط طبیعت. گفت: “الان هوا خیلی خوب است. تبلت که فرار نمی‌کند، ولی این هوای عالی از دست می‌رود.” خب… کور از خدا چه می‌خواهد؟ یک جفت چشم بینا. او اصرار […]

دو واقعه مهم شهریورماه چیست؟

یکی از همکاران من، دختر خانم هجده ساله‌ای است که امسال کنکور داده و قرار است به دانشگاه برود. چند روز پیش در یک دانشگاه غیرانتفاعی، مصاحبه گزینشی داشت. امروز که داستان مصاحبه را تعریف کرد، کلی خندیدیم. یک جورهایی مثل لطیفه بود. روز مصاحبه، هفدهم شهریور بود. مصاحبه گر پرسیده:   در ماه شهریور […]