موزه سینما

شیما جون برای قرار گروهی، ما را به کافه موزه سینما دعوت کرد. خدای من … عجب جای زیبایی است. من سال ها قبل موزه سینما را بازدید کرده بودم، ولی نمی دانستم این روزها این همه زیبا و باشکوه شده است. کاش تا عمر لاله های باغ فردوس تمام نشده است، آنجا را ببینید. […]
کلاس رزمی

به علت حرفه ام به خوبی می دانم که تن انسان چه اندازه ظریف و آسیب پذیر است. فکر نمی کنم تا به حال کسی را کتک زده باشم یا درگیر خشونت جسمی شده باشم، حتی در دوران کودکی. از آسیب زدن می ترسم. گویا تا قبل از سه سالگی، همبازی هایم را گاز می […]
مثل زایمان است … خدا کند زائو سر زا نرود …

آنقدر راه رفته ام که پاهایم درد گرفته است. آنقدر دور باغ دویده ام که جان ندارم. آنقدر گریه کرده ام که چشم هایم باد کرده است. به صدای بلند هق هق کرده ام. ناله کرده ام. شیون کرده ام. نوشته ام. هوار زده ام. آیا سبک شده ام؟ فکر نکنم … پ.ن: نگران نباشید. […]
روح

کوهنوردی که تبت را پیموده، تعریف می کرد که به باربران گفتم: “تندتر راه بروید. پول بیشتری می دهم.” آنها تندتر راه رفتند. ساعتی بعد گفتم: “تندتر راه بروید. پول بیشتری می دهم.” آنها باز هم تندتر راه رفتند. وقتی برای سوم آنها را به تندتر راه رفتن دعوت کردم، روی زمین نشستند! گفتند: “آنقدر […]