سلطان جهانم به چنین روز…

جمعه ساعت هشت صبح بیدار شدم. آقای شوشو زودتر بیدار شده بود. رفت نان بخرد. میز صبحانه را هم چیده بود. من چای گذاشتم. وقتی آقای شوشو با نان بربری تازه برگشت، صبحانهای شامل چای شیرین شده با عسل، نان بربری، پنیر و گوجه فرنگی خوردیم. سپس من لباس پوشیدم و آقای شوشو، بساط پیک […]
دو خاطره قدیمی

خاطره اول: سه ساله بودم. مادرم یک جوجه برایم خریده بود. چقدر دوستش داشتم. جوجه در اتاق این طرف و آن طرف میرفت و جیک جیک میکرد. من هم دنبالش میدویدم. با او حرف میزدم. برایش قصه میگفتم. یک روز جوجه را برداشتم و روی مبل گذاشتم. خیال داشتم با چای و بیسکوییت از جوجه […]
نوشیدنی جدید برای من: چای سرد

ساعت شش که به خانه میرسم، اول زیر کتری را روشن میکنم و بعد لباسم را عوض میکنم. عاشق چای بعدازظهر هستم. چای پررنگ دم کشیده که با هل و دارچین عطرآگین شده است. پیشترها برای خودم چای دم نمیکردم. فکر میکردم باید یک آدمی در خانه باشد که برای او چای دم کنم. بعد […]
اعترافات یک کرم کتاب

تمرین عادت ماه تیر، باعث شد زندگیام رنگ و بوی دیگری بگیرد: رنگ بهشت. هرقدر از زیر انجام عادت اردیبهشت در رفتم، این یکی را عالی اجرا کردم. من علاوه بر 14 کتابی که برای نوشتن کتاب بعدیام خواندهام، یازده کتاب داستان هم خواندم. البته من هر روز کتاب میخوانم. بسیاری از ساعت روز، […]