بخش اول را اینجا بخوانید

 

چهارشنبه 14 بهمن 1394- روز اول سفر

قرار بود ساعت پنج صبح بیدار شویم. آقای شوشو بقدری برای سفر ذوق زده بود  که از ساعت سه صبح بیدار بود و در خانه راه می‌رفت. من گوش‌هایم را پر از پنبه کردم و چشم بندی به چشم گذاشتم و مثل خرس خوابیدم. ساعت پنج صبح از دور صدایی شنیدم:

 

حیف از این مجادلات بیهوده که در هر سفر جاده‌ای تکرار می‌شود. به پلیس راه رسیدیم. آقای شوشو خیلی آرام رانندگی می‌کرد. گفتم: واسا واسا! میخوام تو را به پلیس معرفی کنم. از  بگومگو به خنده و شوخی زدیم.

 

 ساعت یازده در کاشان بودیم.

 

تا اینجا را به کمک گوگل مپ و اسکرین شات ها آمدیم. این بار نوبت هنرنمایی GPS بود. عجب اختراعی است این GPS. مسیر هتل را تعیین کردیم و آن خانم باهوش داخل GPS علاوه بر این که قدم به قدم می‌گفت کجا برویم، مرتب به آقای شوشو تذکر می‌داد: سرعت خود را کم کنید! دل من خنک می‌شد. ولی آقای شوشو هم سرش را به علامت حرف نزن بابا! تکان می‌داد!

 

خیلی راحت به خیابان فاضل نراقی رسیدیم ولی GPS مسجد آقابزرگ و .. را نمی‌شناخت. مجبور شدیم از روش سنتی پرسان پرسان استفاده کنیم.  یعنی از ماشین پیاده شدیم، از مغازه دارها آدرس پرسیدیم!

 

هتل مهینستان راهب در کوچه تنگ پیچ پیچ داغانی واقع شده بود. کوچه‌ای به عرض یک ماشین. وقتی یک ماشین از روبرو آمد، نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. هتل در دست ساخت وساز بود. عمله وبنا و خاک وخل، کوچه تنگ‌ترش… خلاصه حسابی تو ذوقمان خورد. لب و لوچه مان آویزان شد که‌ای دل غافل باز هم گول عکسهای قشنگ اینترنتی را خوردیم. ولی زود قضاوت کرده بودیم. وقتی وارد هتل شدیم یکمرتبه پرت شدیم به صد صد و پنجاه سال پیش:

 

سکوت، زیبایی، تمیزی، حوض‌های لبریز از آب زلال، ایوان‌ها و کرسی‌ها…

دلمان ضعف رفت از بس قشنگ بود.

 

اتاقمان… وای اتاقمان، کوچولو، دنج با پنجره با شیشه رنگی، طاقچه‌ها، درهای قدیمی کلون دار…

خدای من… ترکیبی هنرمندانه از امکانات مدرن و زیبایی‌های سنتی ایرانی.

از ذوقم جلوی باربر هتل، لپ آقای شوشو را ماچ کردم.

 

خیلی خسته بودم. شب گذشته بزحمت چهار پنج ساعت خوابیده بودم. خیال داشتم قبل از ناهار قدری دراز بکشم. اما آنقدر لبریز نوشتن بودم که نشد. آقای شوشو ذوق زده تر از من، رفت مسجد آقا بزرگ را ببیند.

 

پدر و پسر ساعت یک بعدازظهر برگشتند. برای ناهار ساندویچ کالباس خوردیم. نان و کالباس و خیارشور را از رودهن خریده و همراهمان برده بودیم. بعد خوابیدیم خوابیدنی . انگار چند سال بود نخوابیده بودیم. ساعت چهار بعدازظهر آقای شوشو را بیدار کردم و گفتم: بیا الان برویم بگردیم. اگر الان زیاد بخوابی، شب می‌خواهی بیدار بمانی. خوشبختانه اتاقمان تلویزیون ندارد. آنوقت شما کلافه می‌شوی. قبول کرد. پسر نیامد. می‌خواست بخوابد.

 

ادامه دارد…

 

دیدگاهتان را بنویسید