خب … از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد، من دلم می‌خواهد داستان بنویسم. یادتان هست که از کجا شروع کردم؟ از بررسی دقیق کتاب‌های نویسندگان پرفروش. بعد نومید شدم که فکر کردم این کاره نیستم، اما خدایا… من می‌خواهم داستان نویس شوم. یک کتاب قصه نویسی پیدا کردم و دارم تمرینات آن را انجام می‌دهم. از قصد نام کتاب را نمی‌نویسم، چون نمی‌دانم کتاب خوبی است یا خیر. اگر کتاب خوبی باشد، حتماً نام آن را اعلام می‌کنم.

 

آقای شوشو می‌گوید: “اجازه نده شیوه نوشتن تو را خراب کنند. همینطور که می‌نویسی، خوب است.” ولی من نمی‌توانم در مقابل وسوسه انجام تمرین‌ها مقاومت کنم. این اولین تمرین کتاب است. اولین خاطره ای را که در ذهنم بالا آمد، نوشتم. البته به نظرم شبیه بقیه پست‌های خاطراتم است، ولی خب … سعی کردم شروع دراماتیکی داشته باشد. بفرمایید:

 

با سر تراشیده و لباس آبی بدریخت بیمارستان وسط کلاس ایستاده بود. استاد از او پرسید:

و او گفت چه برنامه‌ای دارد و من همراه بقیه دوستانم از خنده روده بر شدم.

روزی که شنیدم او خودکشی کرده، سرم گیج رفت. زانویم سست شد. روی زمین نشستم و زار زدم. چه روز تلخی بود. شنیدن خبر خودکشی او، یکی از خاطرات دردناک زندگی من است و باعث شد برای همیشه از روانپزشک شدن منصرف بشوم.

 

دیدگاهتان را بنویسید