پسرعمه از هجده سالگی به آمریکا رفت. بیست و چند سال به ایران برنگشت، حتی برای یک بار. وقتی پس از سال‌های طولانی به ایران برگشت، عمه ترتیبی داد که خانواده چشمه علایی مسافرت دسته جمعی به شمال داشته باشند. خدابیامرزدش. عمه کارگردان ماهر دورهمی های فامیلی بود. از وقتی از دنیا رفت هیچکس نتوانست مثل او فامیل را دور هم جمع کند. آن مسافرت دسته جمعی به دهان همه ما شیرین آمد. آنقدر شیرین که پسرعمه خیال داشت قید کار و زندگی در آمریکا را بزند و  ایران بماند.

 

  وقتی پدرم دید پسرعمه دارد تصمیمی عجولانه می‌گیرد، او را به گوشه‌ای کشید و گفت:

 

همگی می‌خندیم و سعی می‌کنیم عمیق‌تر نفس بکشیم. خداخدا می‌کنیم زمان به ما رحم کند و دیرتر بگذرد. ولی زمان مثل دانه‌های شن بسرعت از لابلای انگشتانمان فرو می‌ریزد. کنار هم نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. از خوشی‌های گذشته می گوییم. از گرفتاری‌های این روزگار.

 

یکی از دخترعمه‌ها با دو کیلو شیرینی‌تر از راه می‌رسد. مردم دو تا دو تا شیرینی برمی دارند. هنوز دومی را فرو نداده، سومی را هم برمی دارند. ظرف چشم بهم زدنی شیرینی‌تر تمام می‌شود. شیرینی‌هایی که من آورده بودم، هنوز در ظرفها دست نخورده باقی مانده است. دلم چنگ می‌خورد. کاش من هم دو کیلو شیرینی‌تر می‌خریدم. احساس سرخوردگی می‌کنم.

 

یواشکی در آینه نگاه می‌کنم. برای هزارمین بار از خودم می‌پرسم مروارید برای گاردن پارتی زیادی نیست؟ ولی از تلالو مرواریدها لذت می‌برم. به جهنم که شیرینی‌هایی که خریدم مقبول واقع نشد و به درک که مروارید زیادی است. حالم خوش است. چرا با این فکرها حال خوشم را خراب کنم؟ هوا عالی است. عزیزانم دور و برم هستند. از هر طرف صدای خنده می‌آید. بچه‌ها، نوجوانان، جوانان، میانسالان و سرای سالمندان (!) همگی کنار هم هستیم. پنجاه نفری می‌شویم. چه خوش است.

 

می‌خواهیم عکس دسته جمعی بگیریم. یکی از پسرعموها روی پشت بام می‌رود و از ما می‌خواهد برایش دست تکان بدهیم. پنجاه نفر کودک و پیر و جوان رو به آینده دست تکان می‌دهیم. وای… عاشق آن لحظه می‌شوم که همگی دست تکان دادیم و او عکس را ثبت کرد.

 

نفری دو سه کاسه آش رشته درجه یک می‌خوریم. پر از کشک، نعناداغ، پیازداغ و سیرداغ. جوجه کبابها را به نیش می‌کشیم. ته دیس سالاد اولویه را درمی آوریم. با شکم پر روی صندلی‌ها ولو می‌شویم. نسیم پاییزی می‌وزد. آفتاب از لابلای درختان سرک می‌کشد. انگار با ما قایم باشک بازی می‌کند. چشممان گرم شده است. کاش زیراندازی روی زمین بیندازیم و چند دقیقه چرت بزنیم. همگی در خلسه بعد از ناهار هستیم.

 

نمی‌دانم یهو چه شد که مهمان‌ها شروع به رفتن می‌کنند. چه کسی اول بلند شد؟ یادم نیست. ظرف چند دقیقه فقط پسرعمه و خانواده عمو و خانواده ما باقی مانده‌اند. دلم نمی‌خواهد آنجا را ترک کنم. با همه حرف زده‌ام، ولی با هیچکس حرف نزده‌ام. دورهمی های شلوغ اینطوری است. همه را می‌بینی، ولی هیچکس را یک دل سیر نمی‌بینی. دلم می‌خواهد حالا دور هم بنشینیم و گپ بزنیم. ولی می دانم خواسته زیادی است. خانه عمو زیر و رو شده است. باید وسایل را جمع کنند. نمی‌توانیم وسط دست و پایشان باشیم.

 

خداحافظی می‌کنیم. قول می‌دهیم بزودی همدیگر را ببینیم. می گوییم: هر کسی قابلمه غذای خودش را بیاورد تا دور هم جمع شویم. همان موقع می دانیم قول‌های بیهوده‌ای است. معلوم نیست دوباره چه موقع دور هم جمع خواهیم شد. کم بود. خیلی کم بود و خیلی تند گذشت. زمان چه بی رحم است. گاهی اوقات عقربه ساعت انگار از کار افتاده. انگار زمان ایستاده است و لعنتی نمی گذرد. ولی  گاهی اوقات زمان می‌دود و ما را حسرت به دل، پشت سرش جا می‌گذارد. پسرعمه جان، متشکرم ما را دور هم جمع کردی. عموجان و خانواده نازنین عموجان، ممنونم دورهمی را تدارک دادید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید