آقای شوشو از داروخانه به من تلفن کرد و گفت:

 

 

آقای شوشو زیر لب گفت: “شکمویی دیگه!” ولی همراهم آمد. متاسفانه غذا خوب نبود. به نظر من غذا مانده بود. به مسئول آنجا گفتم. انتظار داشتم او بگوید: “متاسفم چنین چیزی می‌شنوم. بررسی می‌کنم و اگر مشکلی باشد حتماً برطرف می‌کنم.” ولی مثل همه جای ایران، فقط شنیدم: “امکان ندارد! اینجا همه چیز تازه است!” خب … دوغ خوبی داشت. جگرمان را جلا داد.

 

ما بقدری از ناهار زده شدیم که از خیر شام گذشتیم. با شیرینی، میوه و آجیل خود را سیر کردیم. این موضوع تنها مشکلی بود که در کمپ داشتیم، وگرنه بقیه موارد خوب بود: رفتار کارکنان مؤدبانه، توالت‌های تمیز، چادر و وسایل چادر تمیز، در واقع همه جا تمیز بود. وقتی ما برای شام مراجعه نکردیم، به ما تلفن کردند. از این توجهشان هم خوشم آمد.

 

می دانید، دو دسته آدم به کویر می‌روند:

 

دویدم توی چادر خودمان! خوب شد آقاهه بیدار شد، وگرنه لابد می‌رفتم داخل چادر و می‌خوابیدم!

 

آقای شوشو خواب خواب بود. من هم دوباره خوابیدم. ساعت هشت و نیم بالاخره از خواب دل کندیم. باورم نمی‌شد تجهیزات چادر بقدری خوب باشد که  بتوانیم در آن سرمای استخوان سوز براحتی بخوابیم و اصلاً سردمان نشود.

 

صبحانه خوردیم. بعد با شترها سلام و علیک کردیم. یک گروه تور خارجی و دو گروه تور ایرانی آنجا حضور داشتند که همگی عازم صحرا بودند. ولی ما باید برمی گشتیم. ساعت ده صبح آنجا را ترک کردیم و بدون حادثه قابل ذکری به خانه برگشتیم.

 

دلم می‌خواهد باز هم به آنجا برگردم، وسط هفته و دست کم دو شب. سپاسگزارم آقای مهندس واقفی. دست مریزاد. عکس‌های سفر را در اینستاگرام و کانال تلگرام قرار داده‌ام. امیدوارم از تماشای آنها لذت ببرید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید