چهارشنبه، ساعت پنج بعدازظهر، کیف‌دستی، ساک پر از وسیله و کیف لپ‌تاپ را برمی‌دارم و از دفتر خارج می‌شوم. در را می‌بندم. وقتی می‌خواهم در را قفل کنم، آه از نهادم برمی‌آید. دسته‌کلید را در دفتر جا گذاشته بودم. دستم را داخل کیف‌دستی می‌کنم که موبایل را بردارم و به همسرم تلفن کنم، دوباره آه از سینه‌ام بیرون می‌آید. موبایل را هم روی میز دفتر جا گذاشته بودم. چرا؟ ظرف سه سال اخیر اولین بار است که چنین اشتباهی از من سر می‌زند. خسته هستم. بشدت خسته. از ساعت شش صبح  دارم کار می‌کنم و همین الان دو مشاوره را به پایان رساندم. خب… وقت دلسوزی برای خود نیست. باید چکار کنم؟ نه کلید خانه را دارم و نه کلید دفتر را.

 

از ساختمان دفتر بیرون می‌زنم. هوا، بس ناجوانمردانه سرد است. لباس کافی پوشیده‌ام، ولی کلاه و شال‌گردن ندارم. باد مثل تازیانه به صورتم سیلی می‌زند و گوش‌ها و گردنم را با زبان یخ‌زده‌اش می‌لیسد. اشک از چشمانم سرازیر شده است. به مغازه بقالی پایین دفتر می‌روم. من با کاسب‌های محل رابطه خوبی دارم. اجازه می‌گیرم به آقای شوشو تلفن کنم و تا رسیدن کلید خانه، در مغازه او بمانم. ظرف همان چند دقیقه اجناس مغازه را زیرورو می‌کنم. آخ جان! برنج خرده دارد، برای شیربرنج و شله‌زرد. پودر کرم کارامل هم دارد. شربت موهیتو هم دارد. چه خوب! یادم باشد به عنوان جایزه برای خودم از این‌ها بخرم.

 

پسرکی وارد مغازه می‌شود و مستقیم به چشمان من خیره می‌شود. نگاهم را برمی‌گردانم. او از مغازه‌دار سراغ “خانم دکتر” را می‌گیرد. مغازه‌دار مرا صدا می‌کند. پسرک را نمی‌شناسم. کلید را می‌گیرم و تشکر می‌کنم و می‌گویم:

 

زمین سفیدپوش است و دانه‌های برف از آسمان می‌بارند. چه خوب که تصمیم گرفتم به تهران نروم و صبح با آقای شوشو به دفترم بروم. امروز کاملاً مجهز لباس می‌پوشم: زیرشلواری، شلوار، زیرپوش، بلوز پشمی، شال گردن، کلاه و کاپشن. چکمه هم به پا می‌کنم. در حیاط خانه، روی برف پا نخورده قدم می‌گذارم. چه لذتی دارد وقتی اولین کسی هستی که روی برف تازه باریده راه می‌روی. با آقای شوشو به دفترم می‌روم. با کلید یدک، در دفتر را باز می‌کنم. کلید اصلی و موبایلم را برمی دارم. یک دور در دفتر می‌زنم تا مطمئن شوم چیزی را جا نگذاشته‌ام و اوضاع مرتب است.

 

امروز دست‌هایم خالی است. فقط یک کیف به گردنم انداخته‌ام لباس مناسب سرما پوشیده‌ام. از قصد چتر برنداشته‌ام تا بتوانم از بارش برف لذت ببرم. به آغوش روز برفی می‌دوم. امروز سرما و برف چه دوستانه هستند. سرم را بالا می‌گیرم تا دانه‌های برف روی صورتم بنشینند. سرما همان سرماست، بلکه بدتر. ولی امروز من آماده هستم، دیروز بشدت غیرآماده. زندگی همین طور است. شرایط هر چه باشند، ما با آمادگی و هشیاری می‌توانیم از فرصت‌ها بخوبی استفاده کنیم و از زندگی لذت ببریم. ولی وقتی آماده و مجهز به مهارت‌های زندگی نیستیم، زندگی مثل تانک از روی ما عبور می‌کند.

 

از وقتی ما تمرینات دسته جمعی سپاسگزاری را آغاز کرده‌ایم، بارش برف و باران در اینجا آغاز شده است. خدایا شکرت… در این پاییز، تا اول آذر در دماوند فقط یک بار باران آمده بود. یک نصفه روز. من از وحشت خشکسالی، کابوس زده بودم. خدایا شکرت… ممنونم از انرژی‌های خوب شما که گویا دارد آسمان را با ما بر سر مهر می‌آورد. اگر هنوز به جمع ما سپاسگزاران نپوسته اید، بفرمایید این آدرس کانال گیس گلابتون است:

 

https://telegram.me/gisgolabetoon

 

 

دیدگاهتان را بنویسید