همه این سوتی‌ها فقط در یک روز اتفاق افتاده است! بفرمایید:

 

سوتی شماره یک:

عازم تهران بودم. آرام رانندگی می‌کردم. به موسیقی زیبا گوش می‌دادم. به آسمان آبی و کوه‌های پوشیده از برف نگاه می‌کردم. سپاس می‌گفتم. حسابی خوش بودم. پلیسی که کنار جاده ایستاده بود، مرا متوقف کرد و به سویم آمد. شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم:

 

 

سوتی پنجم:

شب به محضی که آقای شوشو به خانه وارد شدم، شروع کردم به حرف زدن و تا یک صبح یک نفس حرف زدم! آقای شوشو وقتی داستان پلیس را شنید، پرسید: حالا راستی راستی چیزی زدی؟! چقدر حرف می‌زنی. مغزم سوت کشید. وسط حرف زدن، یک کم نفس هم بکش! بالاخره هم حاضر نشد تا پایان حرفهایم را گوش کند و خوابید. خب… البته حق داشت!

 

حالا نوبت شماست: یک سوتی خوشمزه خودتان را تعریف می‌کنید، تا دورهمی یک خرده بخندیم؟

 

 

دیدگاهتان را بنویسید