به آقای شوشو گفتم:

 

لب و لوچه مان آویزان شده بود که‌ای وای و ای هوار… خانه و زندگی‌مان را آب برد. وقتی همسایه کنتور آب را قطع کرد، خبر داد که صدای ریزش آب قطع شد و آقای شوشو به خاطر آورد وقتی برق قطع شده، او شیر دستشویی را باز گذاشته بود. خوشبختانه هیچ خسارتی به خانه وارد نشد. همسایه بیخودی ترسیده بود. این همان چیزی بود که مرا نگران کرده بود و خدا را شکر، بخیر گذشت.

 

از الماس شرق برگشتیم و به حرم رفتیم. آقای شوشو جدا رفت و من جدا. چادرنماز گل گلی به سر کردم. وقتی دیدم خانم‌های زیادی مثل من، چادرنماز به سر دارند، خیالم راحت شد. دلم نمی‌خواست وصله ناجور باشم. حرم امام رضا عجب زیبا و با شکوه است. آرام آرام در سالن‌ها و حیاط‌ها گشتم. از زیبایی آینه کاری‌ها، کاشی کاری‌ها، طلاکاری‌ها، آجرچینی‌ها و و و… لذت بردم. بالاخره به ضریح رسیدم. غلغله بود. نیت کردم و خودم را به میان جمعیت انداختم. انگار که وارد رودخانه‌ای شده باشم. هیچ فشاری نیاوردم، هیچ آرنجی به پهلوی دیگران نکوفتم. فقط خودم را به جریان جمعیت سپردم. انگار سوار موجی شده باشم. به کنار ضریح رسیدم. پنجره‌های نقره را لمس کردم. خیالم راحت شد که نیتم ادا خواهد شد. به همان سادگی هم از جمعیت بیرون آمدم. گوشه‌ای نشستم و چشمانم را بستم. با انرژی لطیف حرم هماهنگ شدم. انگار دارم در دریایی آرام، غوطه می‌خورم. چه حال خوشی داشت. آقای شوشو تلفن کرد که برویم.

 

سر راه برگشتن به هتل، شیر و دونات رضوی خریدیم. به بازار رضا هم سر زدیم، برای خرید مهر، ادویه، آلو و آلبالو خشکه. حسابی خسته بودیم. خوابیدیم. نمی‌دانم آقای شوشو چه موقع به حرم برگشت، ولی حدود ساعت شش و نیم برگشت و افتاد خوابید. ساعت نه صبحانه خوردیم. تا ساعت ده و نیم در اتاق بشدت گرم که مثل سونا شده بود، دوام آوردیم و بالاخره طاقتمان طاق شد و هتل را ترک کردیم.

 

فرودگاه، هواپیما، تهران و بعد رودهن… سفری کوتاه و بسیار لذت بخش. این سفر، یکی از بهترین سفرهای من و همسرم بود. با دلی شاد رفتیم و با لبی خندان برگشتیم. خدا بخواد پس از هشت سال داریم یاد می‌گیریم چطوری با هم سفر کنیم که هر دو خوش باشیم. در حرم برای تک تک شما دوستان عزیز دعا کردم. انشاالله خدا حاجت شما را بدهد.

 

اولین بار که از دیدگاه همسرداری شروع به نوشتن سفرنامه کردم، سفرنامه اصفهان بود. با دقت در رفتارم متوجه شدم، چگونه خودم دعواها را راه می‌اندازم. پس از این که رفتار خودم را تصحیح کردم، فهمیدم همه تقصیرها هم به گردن من نیست. آن موقع محکم روی مواضعم ایستادم و اجازه ندادم هیچکس با من بدرفتاری کند. بنابراین سفرها شیرین و شیرین و شیرین‌تر شد. این سفر، قندعسل بود. اگر هنوز مقاله چگونه دعواهای زن و شوهری را هنگام سفر مدیریت کنید؟ را نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم آن را از دست ندهید. دلم می‌خواهد سفرهای شما زوج‌های نازنین، به اندازه سفر ما شیرین باشد.

 

زندگی مثل عسل یا دوره آنلاین آموزشی شوهرداری موفق برای خانم‌های شاغل، برای همه خانم‌های شاغل نازنین ضرورت دارد. توجه کنید که این روزها متأهل ماندن از متأهل شدن، بسیار دشوارتر است. ما باید شوهرداری را از نو بیاموزیم تا با حفظ استقلال و قدرت فردی، جذابیت خود را هم حفظ کنیم. با زندگی مثل عسل، ملکه جذابیت، موفقیت و پول شوید.

دیدگاهتان را بنویسید