داستانی از گلی ترقی می‌خواندم که به این عبارات رسیدم:

 

به پسربچه تخس گفتم: یک با  دیگه به قلم پام لگد بزنی، پوستت را می‌کنم. نیم ساعت بعد که بچه هه دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، گوشش را گرفتم و پیچاندم. بچه هه عر می‌زد. پرسیدم ننه بابای این کیه؟ هیچکس جواب نداد یا به روی خودش نیاورد که جواب بدهد

 

 

برایم عجیب بود. پیچاندن گوش بچه یک غریبه و هیچ صدایی از والدین او درنیامدن؟! یادم هست در یک تور تفریحی سه روزه شرکت کرده بودم. بچه پنج ساله که در صندلی پشت سرم نشسته بود با مشت توی سرم می‌کوبید. یک بار، دو بار، سه بار تحمل کردم. بالاخره صدایم درآمد. بچه چاق و چله قلدری بود و دستش سنگین. برگشتم و با مادرش گفتم:

 

 

سرم را بلند کردم و تو چشم معلم زل زدم. با نوک انگشتانم، به آرامی، موهای دختر کلاس پنجمی را نوازش کردم و سپس شروع کردم به اشک ریختن. من، بچه هفت ساله، می‌فهمیدم که آن دخترک میکروسفال است، یعنی کله‌ای کوچکتر از اندازه عادی دارد و ظرفیت ذهنی‌اش کم است، ولی آن معلم الاغ نمی‌فهمید. معلم غافلگیر شد. بین عصبانی شدن و خجالت کشیدن گیر افتاده بود. دستور داد از کلاس خارج شوم.

 

هر وقت نوشته‌های گلی ترقی را می‌خوانم، به یاد خاطرات کودکی‌ام می افتم. کودکی…

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید