چند سال اخیر، موقع نمایشگاه کتاب، یک روز در غرفه نسل نواندیش حضور پیدا می‌کنم. دیدن شما به من انرژی می‌دهد که یک سال دیگر ادامه بدهم. به طور کلی، حضور در نمایشگاه کتاب، به من حس خوبی می‌دهد. انگار در میان فرهنگ و ادب، غسل می‌بینم. آدم‌های عاشق کتاب به نمایشگاه کتاب می‌آیند. من هم عاشق کتاب هستم، پس دوست دارم آدم‌هایی با علاقه مندی های خودم را ملاقات کنم.

 

من انتشاراتی ندارم و ناشر مؤلف هستم. به همین دلیل خودم نمی‌توانم در نمایشگاه غرفه بگیرم. پارسال قرار بود با یک ناشر هماهنگ شویم و غرفه بگیریم. هماهنگ که چه عرض کنم… قاراشمیش شدیم و هیچکدام نتوانستیم غرفه بگیریم. امسال به خاطر همایش زن جذاب، بی خیال غرقه گرفتن شدم و به همان حضور یکروزه در غرفه نسل نواندیش بسنده کردم.

 

آقای شوشو گفت: من بیست و چند سال است به نمایشگاه کتاب نرفته‌ام، در حالیکه خیلی دوست دارم به نمایشگاه کتاب بروم. هر سال یک بهانه‌ای آوردم: وقت ندارم، پول ندارم، کار دارم، حال ندارم.

 

عکسشان را در اینستاگرام قرار داده‌ام. دقت کردم نام فامیلشان معلوم نشود. قیافه معصوم این دو دختر کوچولو شبیه همه دختربچه‌های سه ساله چشم و ابرو مشکی است، ولی دلم را برده‌اند. گفته بودم که یک دختر افغانی داشتم. از بس رفتن او و بی خبر گذاشتنش دلم را شکست، دلم نمی‌خواست دختر دیگری را به فرزندی قبول کنم، ولی ذات من “مادر” است. این بار دوقلو دارم، وااااای خدا جون! چه باحال! تازه هر وقت بخواهم می‌توانم آن‌ها ملاقات کنم… من و این همه خوشبختی… خدایا شکرت…

 

همه نمایشگاه را ندیدیم، ولی دیگر خسته شده شدیم. غنیمت‌هایمان را به کول گرفتیم و با مترو به خانه برگشتیم. خوش گذشت.

 

پی نوشت: متاسفانه امسال به خاطر کسالت نتوانستم به وعده ام عمل کنم و در نمایشگاه کتاب حاضر شوم. ببخشید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید