قرار بود پنجشنبه 21 اردیبهشت به شمال برویم. من دوشنبه بیمار بودم. سه شنبه تا دیروقت در کنسرت خنده بودیم. چهارشنبه صبح له و لورده بودم. دبه کردم و گفتم نرویم. دلم می‌خواست بخوابم، استراحت کنم. دلم می‌خواست آقای شوشو چند تا تابلو را به دیوار بکوبد و شیر لق شده آشپزخانه را تعمیر کند. در واقع داشتم یک تعطیلات مهیج را با یک آخر هفته کسل کننده طاق می‌زدم. آقای شوشو اولش گفت: باشه، ولی ساعت ده یازده صبح به من تلفن کرد و دلیل انصرافم از سفر را پرسید. یکی از دلایلم، قیافه خسته و کسل آقای شوشو بود. فکر کرده بودم او می‌خواهد برای وعده به قولش، فداکاری می‌کند. معلوم شد آقای شوشو بیش از من برای سفر ذوق زده است. گفت:

 

خدا دنیا را به من داده بود. رویم نشد جلوی راهنما لپش را ماچ کنم. یقه راهنما را چسبیدم که تخفیف بگیرم. پنجاه تومن تخفیف خواستم. تا پسره تته پته کرد، آقای شوشو آمد وسط و گفت: “اشکال نداره آقا. همان که شما گفتی.” کلاً وقتی می‌خواهیم تخفیف بگیریم همینطور می‌شود. من سختگیرم و تخفیف می‌خواهم. تا چانه‌ام گرم می‌شود، آقای شوشوی دست و دلباز من، کوتاه می‌آید و از خیر تخفیف می‌گذرد.

 

وسایل مختصرمان را به داخل ویلا منتقل کردیم. آب جوش آوردم. چای و میوه خوردیم. میز و صندلی‌های روی ایوان باصفا بودند. پاهایمان را روی میز دراز کردیم و از چای داغ و عطر بهارنارنج لذت بردیم. هوای لطیف  معطر شمال، با محبت پوستم را نوازش می‌کرد. هرقدر هوای خشک و سرد رودهن با پوست من نامهربان است و صورتم را پر از لک و خشکی و چروک می‌کند، هوای شرجی با پوستم مهربان است. در عوض موهایم وز می‌کند و به شکل کلاهی بزرگ و مضحک روی سرم قرار می‌گیرد. چای را نوشیدم و عازم پیاده روی شدم. می‌خواستم تمام شهرک را بگردم و مطمئن شوم خاطره‌هایم سرجای شان هستند. آقای شوشو نیامد. خسته بود. ملافه را روی تختخواب پهن کرد و دراز کشید. من یک ساعتی گردش کردم. دریا را دیدم، خیابان‌ها را دیدم. ویلاها را دیدم. مردم را تماشا کردم. گرسنه و خسته بودم، وگرنه به آن زودی برنمی گشتم.

 

از راهنما پرسیدیم کجا ناهار بخوریم. او رستورانی شیک و بزرگ را معرفی کرد. خدا خیرش بدهد. چه رستورانی. من ماهی سفید سفارش دادم و آقای شوشو ماهی ازون برون. ولی انگار آن روز از نظر غذا شانس نداشتم. ماهی سفید خیلی خشک بود و پر از تیغ. در عوض ماهی ازون برون عالی بود. داشتم از گرسنگی بیهوش می‌شدم. از ناهار روز قبل چیز درست و حسابی نخورده بودم. آقای شوشو گفت: تو ازون برون بخور و من ماهی سفید. طفلک خیلی هم از ماهی سفید تعریف کرد و گفت آشپزش ماهی پز بوده و نظیر ندارد و از این حرفها. نمی‌دانم راست گفت یا می‌خواست من بتوانم بدون عذاب وجدان ماهی خوشمزه ازون برون را بخورم. یک کاسه سیرترشی هم خوردیم. سیرترشی نگو، مربا! سیاه و شیرین!

 

بعد از صرف ناهار به فروشگاه‌های بزرگ آنجا سر زدیم و من یک روپوش جلوبسته و یک بلوز یقه بسته خریدم. چرا؟ روپوش من جلو باز بود و یک تاپ زیر آن پوشیده بودم. یقه تاپ قدری باز بود و گردنم بیرون می‌افتاد. آقای شوشو معذب بود و مدام شال را روی گردنم تنظیم می‌کرد. پس از غذا گفتم: برویم از این فروشگاه‌ها یک لباس بسته‌تر بخریم تا هر دو راحت باشیم. همین کار را هم کردیم. بعد لب دریا رفتیم. روی صخره‌ها نشستیم و  یک ساعتی به دریا زل زدیم. بوی شور دریا، صدای خروش موج‌ها، منظره آسمان و دریا که جایی در افق بهم پیوند می‌خورند. از نظر من، موج‌ها مثل اسب‌هایی هستند که با بازیگوشی یورتمه می‌روند. دریا مرا به خلسه‌ای آرامش بخش می‌برد. از تماشای دریا سیر نمی‌شوم. همیشه با دلخوری مجبور می‌شوم ساحل را ترک کنم. پس از تماشای دریا، گشتن در کوچه‌های زیبای شهرک را آغاز کردیم. عروس آورده بودند و فیلمبرداری می‌کردند. از دور عروس و ساقدوش‌هایش را تماشا کردم و زیر لب برای خوشبختی‌اش دعا. چشم‌هایمان را با تصاویر گل، درخت، چمن، ویلاهای سفید و زیبا پر کردیم و به ویلای اجاره‌ای‌مان برگشتیم. سر راه بستنی خریدیم. من بستنی قیفی معمولی خریدم. آقای شوشو بستنی سوهان را. خب… همیشه خوراکی‌های آقای شوشو خوشمزه تره دیگه! بنابراین من بستنی او را خوردم! طفلک گفت: بخور! بخور! من دیگه عادت کردم تو غذاهای مرا بخوری! نوش جان! بخور!

 

ساعت هشت شب خوابیدیم. یعنی بیهوش شدیم. ولی من سه صبح بیدار شدم و تا هفت صبح، خواب و بیدار بودم. از پنجره نسیم خنک به داخل اتاق می‌وزید و با هر وزش، موجی تازه از عطر بهارنارنج را هدیه می‌آورد. من در عطر بهارنارنج غوطه می‌خوردم. احساس می‌کردم روی ننوی طنابی دراز کشیده‌ام و تاب می‌خورم. بالاخره برخاستم. پیش از صبحانه یک ساعتی قدم زدم: در میان درختان کهن، صدها رنگ گل و کنار دریای خروشان. وقتی برگشتم آقای شوشو وسایل را جمع کرده بود و سوار ماشین منتظرم بود. به او گفتم: تو برگرد رودهن. من همینجا می‌مانم! آقای شوشو کشان کشان مرا به داخل ماشین برد.

 

جای شما خالی که صبحانه خوشمزه‌ای خوردیم: املت، تخم مرغ پخته، گردو، عسل، گوجه و خیار و صد البته چای. نان بربری مثل لاستیک کش می‌آمد و سفت بود، ولی روی هم رفته صبحانه خوبی  بود. زیتون پرورده و مربای بهارنارنج خریدیم و به جاده زدیم. از وقتی ماجرای سفرهایم را در وبلاگ می‌نویسم، سفرهایم شیرین‌تر و ماندگارتر شده است. اگر از دوازده سالگی که خاطره نویسی را آغاز کرده بودم، سفرنامه‌هایم را هم می‌نوشتم، الان چه کتاب قطوری می‌شد.

 

عجب سفری بود، این سفر یک روز و نیم به شمال… چشمانم را می‌بندم و سفرمان را تجسم می‌کنم: سبز و خوشبو با صدای خروش امواج دریا…

 

این داستان را با قلم آقای شوشو اینجا بخوانید: بانوجان، بریم بابلسر

دیدگاهتان را بنویسید