چند وقته خاطره وبلاگ ننوشتم؟ از نظر خودم، صد سال! این روزها از بس دارم می‌نویسم، روزانه نگاری برای وبلاگ از یادم رفته است. الان نیمه شب است. معمولاً من این موقع دارم هفت تا پادشاه را خواب می‌بینم، ولی امشب خوابم نبرد. این دنده و آن دنده شدم. هی نفس عمیق کشیدم و فوت کردم بیرون، فایده نداشت. کله‌ام پر از روزانه نگاری است. دیدم اگر همین الان بنویسم، زودتر خوابم خواهد برد. خب… از کجا شروع کنم؟ از مرداد:

 

من و آقای شوشو، 12-5 مرداد کوش آداسی بودیم. وقتی برگشتیم، مرداد تقریباً به نیمه رسیده بود. من تا پایان مرداد در رویای آبی پرسه می‌زدم (اشاره به سفرنامه از رودهن تا دریای اژه) سفرنامه را با جان کندن نوشتم. کله‌ام خالی خالی بود، شاید هم پر از زمزمه‌های دریا. رخوتی شیرین، کشتی وجودم را به گل نشانده بود. ولی در ماه شهریور، روی دور تند افتادم:

 

 

مخلص کلام آن که… از حال من اگر بپرسید، باید بگویم خوبم. نفسی می‌آید و می‌رود. ما چه بایستیم و چه بدویم، چرخ گردون  می‌چرخد. شما چه خبر؟ خوبید؟ خوشید؟ ماه شهریور، دست کمی از ماه اسفند ندارد. ماراتون نفسگیری است. شما هم دارید می‌دوید؟ اگر می‌دوید، اشکال ندارد، بدوید، ولی یادتان باشد گاهی اوقات سرتان را بلند کنید و به آسمان آبی بنگرید و گاهی اوقات، مشامتان را عطر خوش پاییز، تازه کنید. خبر خوشی دارم: پاییز رنگارنگ، در راه است.

 

چگونه برای پاییز آماده شویم؟

 

دیدگاهتان را بنویسید