اول تا هشتم تیر 1402

تابستان برای من یعنی دریا، استخر، شنا، آفتاب، شن‌های ساحل…

تابستان برای من یعنی باغ، گیلاس، آلبالو، زردآلو، حوض آب، آب‌بازی…

تابستان برای من یعنی بازی و تفریح و شادی…

بچه که بودم همه تابستان، بازی و تفریح و آب‌بازی بود، حالا که بزرگ‌سالم شادی‌های تابستانی‌ام به یک هفته محدود شده است. یک‌هفته‌ای که تمام سال چشم‌انتظارش هستم. یعنی من و همسرم و پسرم چشم‌انتظارش هستیم. امسال از همان اول سال داشتیم قیمت تورهای شهرهای ساحلی ترکیه را رصد می‌کردیم. نمی‌دانستیم با دلار شصت هزارتومانی می‌توانیم از عهده سفر تابستانی بربیاییم یا خیر. من همچنان امیدوار بودم، ولی همسرم بعضی‌اوقات نومید می‌شد. یک‌بار پیشنهاد کرد بجای ترکیه برویم کیش.

بعداً دیدیم نفری پنج میلیون تومان باید بیشتر می‌پرداختیم. یعنی لیدرمان 15 میلیون برای ما تخفیف گرفت. خدایی دمش گرم! خیلی حال داد! ما یک هفته در هتلی بهتر اقامت کردیم، بدون پرداخت یک ریال اضافه.

 

این هفت روز را اینگونه سپری کردیم:

هفت صبح بیدار می‌شدیم و صبحانه می‌خوردیم. بعد تا ده صبح کنار استخر چرت می‌زدیم.

ده صبح، گروه سرگرمی هتل شیپور می‌زدند و چرتمان را پاره می‌کردند. شنا و بازی شروع می‌شد. من دو بار دربازی‌های گروهی شرکت کردم. با توجه به این‌که من در ورزش هیچ تبحری ندارم، هر دو بار باعث شدم گروهمان ببازد و نگاه‌های سرزنش‌آمیز هم‌گروهی‌ها، حسابی شرمنده‌ام کرد. بااینکه از جان‌ودل مایه گذاشتم. یک‌بار شانه‌ام درد گرفت، ازبس‌که خواستم تند تند با دست پارو بزنم و بار دوم موقع شنای قورباغه کشاله رانم چنان کشیده شد که فکر کردم لنگم از جا دررفته و دو روز لنگان‌لنگان راه می‌رفتم. از شرکت در بقیه مسابقات صرف‌نظر کردم و عالمی را شاد نمودم!

آقای شوشو هرروز همراه گروه یوگا تمرین می‌کرد. من یک‌بار همراهش رفتم. به خاطر شنای فراوان در استخر و دریا و صدالبته دو مسابقه‌ای که شرکت کردم، همه عضلاتم درد می‌کرد. یکی بار که کشش رفتم، دیدم نمی‌توانم ادامه بدهم. بی‌سروصدا جیم زدم!

ناهار ساعت 12:30 سرو می‌شد و ما سه نفر جزو اولین نفراتی بودیم که وارد سالن غذاخوری می‌شدیم. با سوپ شروع می‌کردم و بعد یک بشقاب سالاد. مقداری پوره سیب‌زمینی و کباب لقمه و بعد دسر… دسرهای ترکی مثل باقلوا و گولاچ که نگو و نپرس… با آه‌وافسوس یکی دوتکه می‌خوردم، ولی دلم می‌خواست بجای غذا، فقط دسر بخورم. حیف که عذاب وجدان نمی‌گذاشت. سعی می‌کردم شکمم را با سوپ و سالاد پر کنم که جلوی پرخوری ر بگیرم، ولی درنهایت آن‌قدر می‌خوردم که احساس می‌کردم معده‌ام دو سه برابر کش آمده و اگر یک‌لقمه دیگر بخورم، به‌راستی منفجر می‌شوم.

با شکم‌های پر به اتاق می‌رفتیم و دو سه‌ساعتی می‌خوابیدیم.

ساعت پنج بعدازظهر که شدت تابش آفتاب کمتر می‌شد، به دل دریا می‌زدیم. مدیترانه زیبا… آبی و صاف… ساحل زیبایی بود. یک‌طرف کوه بود و جنگل و طرف دیگر تا چشم کار می‌کرد آبی دریا.

ساعت شش دوش می‌گرفتیم و لباس عوض می‌کردیم. من صبح‌ها فقط کمی ریمل ضد آب به مژه‌هایم می‌زدم. عصرها علاوه بر ریمل، با رژ سرخابی کمی لب‌ها و گونه‌هایم را گل می‌انداختم. همین و همین. وسایل آرایشم یک ریمل ضد آب بود و یک رژ سرخابی.

شام ساعت 6:30 سرو می‌شد و ما سه تا که مثل خرس گرسنه شده بودیم، به‌سوی غذاخوری می‌دویدیم. دوباره تلاش من شروع می‌شد که پرخوری نکنم و در مقابل خوراکی‌های متنوع هتل، شکست می‌خوردم.

بعد از شام کمی در خیابان قدم می‌زدیم و مغازه‌ها را تماشا می‌کردیم و ساعتی در لابی می‌نشستیم. روز آخر یادمان افتاد که غروب را ندیدیم. به کنار دریا رفتیم و غروب را تماشا کردیم. حیف و صد حیف که غروب‌های روزهای قبل را از دست داده بودیم.

هتل هر شب ساعت 9:30 برنامه‌ای داشت. دو بار رقص دسته‌جمعی بود. یک‌بار گروه ترکیه‌ای که باله مدرن اجرا کرد و یک‌بار گروه کلمبیایی سالسا اجرا کرد. خیلی زیبا بودند. بقیه شب‌ها خواننده‌هایی می‌آمدند و آواز می‌خواندند که ما علاقه نداشتیم.

هر شب ساعت ده از خستگی غش می‌کردیم. می‌خوابیدیم و صبح ساعت شش یا هفت از خواب بیدار می‌شدیم. روز از نو و روزی از نو.

یک‌بار پس از صرف ناهار سوار دلموش شدیم و به فروشگاه‌های آل سی واکی کی و دیفتکتو سر زدیم و خریدهای تابستانی‌مان را انجام دادیم.

این هفت روز چنان به‌سرعت گذشت که نفهمیدیم چه شد. من از حالا منتظر سفر سال آینده هستم به جان خودم! جای همگی خالی و برای همه شما چنین تعطیلاتی را آرزو می‌کنم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید