یک شب به همسرم گفتم:

همین کار را کردم. یک رستوران کوچک و شیک با پیشخدمت‌های خانم. قزل‌آلای شکم پر خوردم و همسرم جوجه‌کباب. ساعت چهار به اقامتگاه رسیدیم. جای تمیزی بود. منظره خوبی هم داشت. کولرگازی را روشن کردیم و هرکدام یک‌طرف خانه از خستگی غش کردیم. شش هفت ساعت در حال رانندگی بودیم. هفت بعدازظهر بیدار شدیم و کمی پیاده‌روی کردیم. اطراف اقامتگاه، شالیزار بود و هوا سرشار از عطر خوشبوی برنج دم شده شود. بابل رود نزدیک بود. دم غروب به رودخانه رسیدیم. تصویر آسمان آتشین روی آب افتاده بود… چه منظره‌ای… هوش از سر آدم می‌برد.

وقتی به اقامتگاه برگشتیم، خیس عرق بودیم، ازبس‌که هوا شرجی بود. شبی آرام گذراندیم. کتاب خواندیم و گاهی گپ زدیم. مثل همیشه آقای شوشو خوابید و من بیدار ماندم. دو صبح خوابم برد و پنج صبح بیدار شدم. هوا روشن شده بود و می‌توانستم منظره زیبای روبرو را ببینم: تپه‌های پوشیده از درختان جنگلی، شالیزارها، آسمان نیمه‌روشن، مه رقیقی که منظره را پوشانده بود و آن را به رؤیا تبدیل کرده بود. آن‌قدر به منظره خیره ماندم که دوباره خوابم برد.

ده صبح جمع‌وجور کردیم و آن اقامتگاه دوست‌داشتنی را ترک کردیم. وقت ناهار، در جاده فیروزکوه بودیم و جای همگی خالی، ناردونی خوردیم. چقدر این غذا خوشمزه است.

سفر کوتاهی بود، ولی بسیار چسبید و ذهن من را آرام کرد. ممنونم این سفرنامه کوچولو را خواندید و برایتان سفرهای عالی آرزو می‌کنم.

دیدگاهتان را بنویسید