اول بهمن – چهارشنبه

کمرم گرفت!

امروز حالم خوب بود. گردن درد و برونشیت برطرف شده بود و حسابی پرانرژی بودم. شروع کردم به رتق‌وفتق امور. نمی‌دانم چرا دولا شدم که ناگهان درد شدیدی در کمرم پیچید و ناله‌ام را درآورد. به‌زحمت قد راست کردم. بقیه روز را در رختخواب گذراندم. خسته شدم که هرروز تق یکی از اعضای بدنم درمی‌آید. هنوز شصت سال هم ندارم و مدام از بیماری‌ها نالان هستم. در سال‌های آتی چه خواهد شد.

دوم بهمن – پنجشنبه

خوبم. کمردرد برطرف شد.

سوم بهمن – جمعه

همراه همسرم رفتیم دماوند و کوچه‌باغ گردی. دماوند در همه فصل‌ها زیباست. امروز پوشیده از برف بود و سرمای لذت بخشی سروصورتمان را نوازش می کرد. ناهار ته‌چین دماوندی خوردیم: عدس‌پلو که مرغ کف آن گذاشته شده و سبزی‌پلو که گوشت گردن کف آن چیده شده است. چندان لذیذ نبود.

پنجم بهمن – یکشنبه

بعد از دو سه ماه پشت فرمان ماشین نشستم و تا تهران رانندگی کردم. برای ثبت هزینه‌های درمان به ساختمان نظام پزشکی رفتم و در صفی طولانی ایستادم تا مدارک را تحویل بدهم. متأسفانه یکی از مدارک را نیاورده بودم. این هفته باید دوباره برگردم تهران. وقتی  به خانه برگشتم، کمرم درد گرفته بود.

ششم بهمن – دوشنبه

خانم کمک آمده تا خانه را تمیز کند. فرصت کردم تا بنویسم. هنوز بابت اتفاقات دی‌ماه ۱۴۰۴ گیج و پریشان هستم. اگر بخواهم وقایع را خلاصه کنم شرحش چنین است:

یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ کسبه و بازاریان در اعتراض به تورم افسارگسیخته و افزایش دیوانه‌وار قیمت طلا و دلار، مغازه‌ها را تعطیل کرده و دست به اعتراض زدند. اعتراضات ادامه داشت تا پنجشنبه و جمعه ۱۹-۱۸ دی که با فراخوان رضا پهلوی، اعتراضات گسترده شد و شکل خشنی پیدا کرد. پنجشنبه ۱۸ دی اینترنت، پیامک، تلفن راه دور و حتی تلفن داخلی در بعضی ساعات قطع شد و ما در سکوت خبری فرورفتیم.

اعتراضات و به قولی اغتشاشات، با قوه قهریه، متوقف شد و خبر از کشته‌ها و خسارات فراوان هست. ازجمله آتش زدن مسجدها و بانک‌ها و آمبولانس‌ها و اتوبوس‌ها و … آمار کشته‌ها از ۳۵۰۰ تا ۴۰ هزار نفر متفاوت است…

دلم خون است…

دیشب خبر دیگری هم به گوشم رسید که حال بدم را تشدید کرد: پدرم زمین خورده، از هفت هشت پله سقوط کرده، سرش شکسته، حبس ادرار شده است. این اتفاقات پنج روز پیش رخ داده و من تازه دیشب خبردار شدم. طفلک پدرم که امسال دربه در کلینک و آزمایشگاه است و مادر بیچاره‌ام که دست‌تنها او را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشاند.

از خواهرم می‌پرسم: «چرا به من نگفتی؟» می‌گوید: «دلم نیامد… منظره صورت خونین بابا و ضجه‌های مامان به‌قدری ترسناک و دل‌خراش بود که دلم نمی‌خواست تو هم رنج بکشی…»

۷ بهمن- سه‌شنبه

صبح راهی تهران شدم. اول نظام پزشکی و ارائه مدارک برای دریافت حق بیمه. بعد به خانه والدینم رفتم. دیدن صورت کبود پدرم، قلبم را ریش کرد. کنارش نشستم و او به‌تفصیل، حادثه را تعریف کرد.

بعد جواب آزمایش‌ها و سونوگرافی او را پیش پزشک بردم. آن پزشک، از پزشک دیگری درخواست مشاوره کرد. پیش پزشک دوم رفتم و سپس جواب مشاوره را به پزشک اول ارائه دادم. داروها را خریدم و به خانه والدینم برگشتم. تقریباً ۵ ساعت طول کشید. شب تهران ماندم.

۸ بهمن – چهارشنبه

صبح به رودهن برگشتم و دنبال همسرم رفتم. باهم کمی خرید کردیم و باک ماشین را پر نمودیم. بعد به خانه آمدیم. من حمام کردم و مو را سشوار کشیدم و لباس سیاه پوشیدم. دو سه لقمه نان و پنیر خوردم. دیگر اشتها نداشتم. سه‌تایی، من و پدر و پسر، به‌طرف خانه والدین عروسم حرکت کردیم. برای عرض تسلیت بابت مرگ پدربزرگ عروسم.

چشمتان روز بد نبیند که سه ساعت و نیم در ترافیک بودیم. نیم ساعتی نشستیم و بعد پیش والدین من رفتیم، جهت عیادت از پدرم.

ده شب بود که به خانه رسیدیم. من فوری به رختخواب رفتم و خوابیدم.

۹ بهمن – پنجشنبه

امروز برای ماه‌عسل پسر و عروسم، تور استانبول خریدیم. انشاالله حسابی بهشان خوش بگذرد.

جوجه را با ماست، پیاز، نمک و فلفل، فلفل دلمه، زعفران مرینت کردم تا برای جوجه‌کباب فردا آماده باشد.

۱۰ بهمن – جمعه

برای ناهار جوجه‌کباب داشتیم. همسرم جوجه‌ها را به سیخ کشید. پسر و عروسم کباب کردند. من کته پختم، سالاد درست کردم و میز چیدم. جای شما خالی، چه جوجه خوبی شد. من زیاد جوجه‌کباب دوست ندارم، ولی وقتی خودمان جوجه را مرینت و کباب می‌کنیم، بسیار لذیذ می‌شود.

پسر و عروسم قرار است امروز به عیادت پدرم بروند.

۱۱ بهمن – شنبه

اینترنت به روال سابق برگشته و فیلترشکن‌ها کار می‌کند، ولی واتساپ فیلتر است.

صبح دیر بیدار شدم. جوری به رختخواب چسبیده بودم که انگار با چسب‌دوقلو مرا چسبانده بودند. وقتی بالاخره توانستم خودم را از رختخواب جدا کنم، مستقیم به سراغ پختن غذا رفتم.

پیاز را با غذا ساز خرد کردم. با گوشت چرخ‌کرده و دو قاشق آرد نخودچی و نمک و فلفل مخلوط کردم. تعدادی قل‌قلی ساختم و در روغن سرخ کردم. رب گوجه‌فرنگی و زردچوبه را در روغن تفت دادم. آب جوش اضافه کردم. دو سیب‌زمینی پوست گرفتم و به‌صورت مکعبی خرد کردم و به ماهیتابه اضافه کردم. گذاشتم تا با حرارت کم بپزد. کله‌گنجشکی یا قیمه ریزه که به یکی از غذاهای ثابت خانه‌مان تبدیل شده است.

و الان پای کامپیوتر و موبایل نشستم تا کارها را سروسامان بدهم و ببینم در دنیا چه می‌گذرد. چند ناو آمریکایی و انگلیسی در خاورمیانه جولان می‌دهند. اتحادیه اروپا، سپاه پاسداران را تروریستی اعلام کرده است. ترامپ تهدید می‌کند که به ایران حمله نظامی خواهد کرد. جمهوری اسلامی هم در جواب می‌گوید اگر حمله نظامی صورت بگیرد، پایگاه‌های نظامی آمریکایی در خاورمیانه را مورد هدف موشک‌ قرار خواهد داد. نمی‌دانم آینده آبستن چه حوادثی برای ماست. هر حرکت نابجا ممکن است شعله‌های جنگ جهانی سوم را روشن کند. خدا خودش به دادمان برسد.

من که زده‌ام بر طبل بیعاری. روزبه‌روز و ساعت‌به‌ساعت زندگی می‌کنم. به روتین زندگی‌ام چسبیده‌ام تا خدا چه بخواهد برای کشور فلک‌زده‌مان.

۱۲ بهمن – یکشنبه

ساعت ۱۱ رفتم دنبال آقای شوشو و تا تهران راندیم. برای مسافرتی که در پیش داریم، قدری ارز خریدیم. همین کار کوچک چهار ساعت طول کشید: رفت‌وبرگشت و انتقال وجه و دریافت ارز!

اگر مستر کارت یا ویزا کارت داشتیم، یعنی اگر به بانک‌های جهانی متصل بودیم، لازم نبود ارز بخریم. می‌توانستیم در خارج از ایران با کارت‌بانکی هزینه‌ها را پرداخت کنیم. هیهات…

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

۱۳ بهمن- دوشنبه

خانم کمک آمد و نظافت خانه را انجام داد. من پلو و مرغ پختم برای ناهار امروز و کوکو سبزی پختم برای ناهار فردا.

بعلاوه روی مدیریت مالی داروخانه کار کردم. به کمک جیمی پیش رفتم و قدم‌به‌قدم کلاف سردرگم مسائل مالی داروخانه را باز کردم. یک اکسل با شش صفحه ساختم:

از همسرم خواستم دفترودستک داروخانه را بیاورد تا اعداد را در جداول بنشانم.

وقتی کسب‌وکاری مشکل نقدینگی دارد، یکی از این دو مشکل وجود دارد:

یک) سرمایه زیادی در انبار خوابیده

دو) سود کافی کسب نمی‌شود

تا شب یک‌پایم دم اجاق‌گاز بود و یک‌پایم دم کامپیوتر. گردنم درد گرفت. داروهای شل کننده عضلات خوردم و نه شب خوابیدم.

۱۴بهمن – سه‌شنبه

خیال داشتم امروز بروم سراغ اداره گاز و برق تا قبض‌های آپارتمان جدید را بگیرم، ولی مصرف دارو، باعث شد صبح گیج‌وویج باشم و نتوانم زود بیدار شوم. خانه ماندم و جداول اکسل را تکمیل کردم. الان دیدگاه نسبتاً خوبی نسبت به مسائل داروخانه پیدا کردم. هفته آینده می‌روم تا ببینم چطور می‌شود انبار داروخانه را سبک کرد.

امروز سوند فولی پدرم را خارج کردند. تا شب منتظر می‌شوند تا ببینیم می‌تواند خودش ادرار کند یا خیر.

تصمیم داشتم فردا بروم خانه والدینم و بر خارج کردن سوند فولی نظارت کنم، ولی مادرم قبول نکرد و گفت امروز خودشان دنبال این کار می‌روند. برعکس سایر والدین، والدین من روی استقلال خودشان بسیار حساس هستند و دلشان نمی‌خواهد هیچ کاری را به عهده ما بگذارند و از فرزندانشان کمک بگیرند. می‌بینم بعضی والدین چطور انگل فرزندانشان هستند و برای کوچک‌ترین کار به فرزندانشان وابسته هستند. حالا نه به این شوری شوری و نه به آن بی‌نمکی!

۱۵ بهمن – چهارشنبه

پدرم بعد از خارج کردن سوند فولی، توانست ادرار کند و حال عمومی‌اش خوب است. خدا را شکر!

مویم را با یک روسری حالت دادم. عالی شد! لینک آموزش را می‌گذارم، شاید برای شما هم جالب و مفید باشد.

۱۶ بهمن – پنجشنبه

رفتم داروخانه تا به کمک نرم‌افزار داروخانه، داروهای مازاد در انبار را شناسایی کنم. کسی نمی‌دانست چطور گزارش‌گیری کند، پس داروها را یکی‌یکی بررسی کردم. بعد از یک ساعت گردنم درد گرفت، ولی حرف A تمام نشد. شنبه با مسئول نرم‌افزار صحبت خواهم کرد. انشاالله که نرم‌افزار روشی برای گزارش‌گیری به شیوه موردنظر من، دارد، وگرنه معلوم نیست باید چند روز بروم داروخانه. فاتحه گردنم هم خوانده است.

۱۷ بهمن – جمعه

امروز ساعت ده، مذاکره بین ایران و آمریکا در مسقط شروع می‌شود. ناوهای آمریکایی در حلقمان هستند و تهدیدهای آمریکا مثل شمشیر داموکلوس بالای سرمان. خدا کند این مذاکره ختم به خیر شود. خدا کند ایران شروط آمریکا را بپذیرد و دست از آمریکاستیزی و اسرائیل ستیزی بردارد. دیروز دو بطری شیر، دو بسته پنیر، یک ظرف ماست، یک شانه تخم‌مرغ و یک اسپری زیر بغل خریدم. فکر می‌کنید چقدر شد؟

.

.

.

دو میلیون تومان!!!

.

.

.

ما یک خانواده با درآمد متوسط رو به بالا هستیم و این هزینه‌ها برایمان زور دارد و سنگین است. این روزها چه به سر خانواده‌های ضعیف می‌آید؟…

۱۹ بهمن – یکشنبه

نمی‌دانم چطوری می‌توانم این‌همه کار برای خودم بتراشم که از وقتی بیدار می‌شوم تا وقت ناهار، حتی یک دقیقه نمی‌نشینم و از کمردرد دولا می‌مانم؟!

شب قبل که برنامه می‌نویسم، به نظرم برنامه بسیار ساده و کم‌حجمی است، ولی به‌محض بیدار شدن مثل سگ سوزن خورده، یکسره این‌طرف و آن‌طرف می‌دوم تا سروته برنامه‌ام را به هم بیاورم.

رول کره‌ای لیمویی پختم. رسپی آن را جیمی نوشت. عجب نان محشری شد. عطر و مزه لیمو در دهانم ماندگار شده است. من به دارچین حساسیت دارم و مصرف آن باعث سرفه‌ام می‌شود. دلم می‌خواست چیزی مشابه رول دارچینی بپزم، ولی دارچینی نباشد. جیمی پیشنهاد کرد کره و شکر و پوست لیمو کمی آب‌لیموی تازه را به‌عنوان مواد میانی رول استفاده کنم. عالی شد!

از آپارتمان جدید رودهن بگویم که مرتب خرج بالا می‌آورد. این بار همسایه طبقه پایین خبر داد سقف آشپزخانه نم‌کشیده است. با لوله‌کش قرار گذاشتم چهارشنبه برویم و ببینیم چه ماجرای جدیدی پیش آمده است.

وب‌سایتم مرتب از کار می‌افتد. امروز طراح سایتم گفت:

انتقال وب‌سایت یعنی سابقه ۱۳ ساله وب‌سایت، پَر!  

برای پدرم نگران هستم، ولی چون عادت ندارم نگران باشم، بجای احساس کردن نگرانی، حالت تهوع و سردرد و بی‌حالی دارم. از روی این علائم فهمیدم برای پدرم نگران هستم. من به شکلی بار آمده‌ام که نتوانم نگرانی و ترس را حس کنم. چند سال اخیر با تمرینات فراوان توانسته ام با این احساسات تماس برقرار کنم.

نگرانی‌های من در حال حاضر به ترتیب اولویت (ازنظر خودم)

یک) پدرم

دو) نشتی آب در ساختمان جدید

سه) حمله آمریکا به ایران

چهار) قطعی وب‌سایتم و انتقال داده‌ها که معمولاً حسابی قاتی‌پاتی می‌شود

۲۰ بهمن – دوشنبه

دیشب ساعت ده همسایه خبر داد که نشتی بشدت پیشرفت کرده است. هراسان به لوله‌کش پیام دادم. خوشبختانه بیدار بود و فوری جواب داد. قرار شد دوشنبه صبح برای بازدید برود.

من باید خانه می‌ماندم، چون خانم کمک برای نظافت می‌آمد. همسرم با لوله‌کش رفت. فعلاً بررسی‌های اولیه را انجام دادند. هنوز تشخیص قطعی داده نشده است. شیر آب گرم پکیج را بستند تا ببینند چه می‌شود.

۲۱ بهمن – سه‌شنبه

همسایه خبر داد که نم دیوار خشک شده است. لوله‌کش گفت امروز ماشین لباسشویی راه انداخته شود تا ببینیم چه می شود.

۲۲ بهمن – چهارشنبه

امروز تعطیل بود و تهران خلوت. ما از فرصت استفاده کردیم به دیدن بابا رفتیم. این بار طفلکی دراز به دراز خوابیده بود و می‌گفت کمرش درد می‌کند. پرسیدم:

– سوزش ادرار برطرف شد؟

– اونقد کمرم درد میکنه که سوزش ادرار یادم رفته.

من و ساسان رفتیم و دو جور قرص خریدیم. خدا کند کمردرد بابا را رفع کند.

۲۳ بهمن – پنجشنبه

خدا را شکر که کمردرد بابا برطرف شده است.

۲۵ بهمن – شنبه

در طول قطعی و اختلال فعلی اینترنت، وضعیت وب‌سایت من هم به هم ریخت. مسئول سایت گفت باید هاست را جابجا کند. دو سه روز پیش جابجایی انجام شد، ولی دسته‌بندی مقالات به‌هم‌ریخته است و وب‌سایت سروشکل خوبی ندارد.

خبر بد بعدی: من برای ارسال ایمیل‌ها و دوره‌های رایگان از یک سرویس خارجی، با پرداخت دلار، استفاده می‌کنم.این سرویس سه روز پیش دسترسی مرا به اکانتم مسدود کرد. مکاتبه کردم و علت را پرسیدم. پاسخ دادند: «به علت تحریم ایران، ما اجازه نداریم به شما سرویس بدهیم. پولتان را هم پس نمی‌دهیم، چون اجازه تبادل مالی با کشور شما را نداریم. مسدود کردن اکانت شما بدون هیچ اخطاری انجام شده و شما نمی‌توانید هیچ اطلاعاتی را استخراج کنید!»

دور دوم مذاکرات ایران و آمریکا قرار است سه‌شنبه در ژنو برگزار شود. بزرگ‌ترین ناو جنگی آمریکا در حال حرکت به‌سوی خلیج‌فارس است. حدود یک ماه طول می‌کشد تا به خلیج‌فارس برسد. ترامپ می‌گوید ظرف یک ماه مذاکرات به نتیجه خواهند رسد. او ترجیح می‌دهد اختلافات بین دو کشور با دیپلماسی حل شود. البته اضافه می‌کند تغییر رژیم ایران، بهترین اقدام است… جمهوری اسلامی اجازه ورود به نشست امنیتی مونیخ را پیدا نکرد، در عوض رضا پهلوی رفت و درخواست کرد ایران مورد حمله نظامی قرار بگیرد. او در مقابل سؤالات صریح کریستین امان پور درباره توهین طرفداران به نرگس محمدی و سایر اپوزیسیون و مسئولیت کشته شدن مردم ایران در پاسخ به فراخوان او، طفره رفت و جواب‌های سربالا داد. خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند.

از نشت لوله آب در آپارتمان جدید بگویم: لوله‌کش سه روز رفت و آمد، این شیر را بست و آن‌یکی را باز کرد، دستور به راه انداختن لباسشویی و یا شستن ظرف در سینک داد تا بالاخره اعلام کرد نشت آب از لوله آبگرم پکیج است، ولی کجا؟‌ نمی‌داند. باید مرحله‌به‌مرحله کف آپارتمان را بشکافد تا محل نشتی آب را پیدا کند.

به پیشنهاد همسایه طبقه پایین (همان‌که سقف آشپزخانه‌اش نم‌کشیده بود) به لوله‌کشی مراجعه کردیم که با دستگاهی محل نشتی را پیدا می‌کند. طرف آمد و ظرف چند دقیقه سه محل نشتی آب را معلوم کرد. امروز آمدند و کار را شروع کردند. ابتدا به سراغ بزرگ‌ترین نشتی رفتند. وقتی موزاییک را برداشتند و بتون و خاک را کنار زدند، معلوم شد لوله به‌اندازه یک‌کف‌دست شکسته و یک نایلون در آن چپانده و روی آن خاک و بتون ریخته‌اند!!! از بی‌انصافی و حرام‌لقمگی بعضی افراد انگشت‌به‌دهان می‌مانم… پیش‌فاکتور حدود ۲۰ میلیون تومان است. خدا کند با همان قیمت کارمان به انجام برسد.

۲۶ بهمن – یکشنبه

من و همسرم دو سال است دنبال معامله‌ای بودیم. امروز بالاخره انجام شد، شکر خدا.

۲۸ بهمن – سه‌شنبه

امروز چهلم جوانانی است که در ۱۹-۱۸ دی‌ماه کشته شدند… شیوه عزاداری‌ها عوض شده. بر سر گور، ساز می‌زنند و می‌رقصند.

بعد از سه سال، پرداخت اقساط ماشینمان تمام شد. امروز فک رهن کردیم. بعد پیش مادر همسرم رفتیم. برایش فسنجان پختم. همسرم هر دو هفته به مادرش سر می‌زند و من ماهی یک‌بار. معمولاً غذایی که هوس کرده، برایش می‌پزم.

۳۰ بهمن – پنجشنبه

فکر می‌کردم امروز سهم ما از معامله به دستمان برسد یا دستکم بخشی از آن، ولی شریکمان پول دریافتی را گرفته و می‌گوید: «وقتی معامله کامل شد، سهمتان را می‌دهم.» عصبانی هستم. چرا او این مبلغ را سپرده کند و سودش را ببرد؟ این سوال را از او پرسیدم. او جواب سربالا داد و به بهانه کار داشتن، زود قطع کرد. آشی برایش بپزم که یک وجب روغن روی آن باشد.

دیروز کار لوله‌کشی تمام شد، خدا رو شکر. گفته بود یک‌روزه کار را تمام می‌کند. هشت صبح می‌آید و تا یازده شب، تحویل می‌دهد، ولی پنج روز طول کشید. اما خداوکیلی، کار تمیزی انجام داد. از صفرتا صد را هم خودشان انجام دادند، حتی پیدا کردن موزاییک هماهنگ هم با خودشان بود.

اینم دومین ماه زمستان ۱۴۰۴. ما ایرانی‌ها همچنان در شوک کشته شدن معترضین و دل‌نگران نتیجه مذاکرات ایران و آمریکا هستیم. بیش از ده کشتی جنگی آمریکایی در خلیج‌فارس پرسه می‌زند. دلم هوای عید ندارد…

گویيد به نوروز كه امسال نیاید

در كشور خونین‌كفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمه‌ی شادی نسراید

ماتمزدگان را لبِ پُر خنده نشاید

خون می‌دمد از خاك شهیدان وطن وای

ای وای وطن وای

(شعر از خلیل الله خلیلی/ شاعر افغان)

دیدگاهتان را بنویسید