سوگ جمعی؛ وقتی اندوه فقط مال من نیست

ماه اسفند از راه رسیده و هوا بهاری شده، ولی دلم هوای نوروز را ندارد. هرسال از اول بهمن بساط خانه‌تکانی را راه می‌اندازم، هم برای خودم و هم برای دوستان در وب‌سایت و تلگرام و اینستاگرام. ولی امسال دست‌ودلم به خانه‌تکانی و استقبال از سال نو ندارد.

اتفاقی در زندگی شخصی‌ام نیفتاده و عزیزی را از دست نداده‌ام، ولی درونم آرام نیست. خوابم تکه‌تکه شده، دل‌مرده‌ام و لبخند از لبانم فراری شده است.

البته که این حال، فقط حال من نیست و بسیاری از شما عزیزان هم در این وضعیت گرفتارید.

این تجربه‌ی سوگ جمعی است؛ اندوهی که فردی نیست، اما عمیقاً شخصی تجربه می‌شود.

سوگ جمعی چیست؟

ما معمولاً سوگ را با مرگ یک عزیز، پایان یک رابطه یا از دست دادن چیزی ملموس می‌شناسیم. اما سوگ جمعی شکل دیگری از اندوه است؛
اندوهی که در پاسخ به رنج، خشونت، ناامنی یا فقدان‌های گسترده در یک جامعه شکل می‌گیرد.

در سوگ جمعی، ممکن است ما هیچ نقش مستقیمی در آن اتفاق نداشته باشیم، اما بدن و روان‌مان طوری واکنش نشان می‌دهد که انگار خطری نزدیک است. مغز پیام «امن نیست» را دریافت می‌کند و وارد حالت بقا می‌شود.

نتیجه‌اش چیست؟

تجربه‌ای که خیلی‌ها دارند، اما درباره‌اش حرف نمی‌زنند

در این روزها، پیام‌های زیادی از شما دوستان دریافت می‌کنم که می‌گویند:
نمی‌تونم تمرکز کنم.
زود اشکم درمیاد.
احساس می‌کنم باید قوی باشم، ولی نمی‌تونم.
یا برعکس: «هیچی حس نمی‌کنم و از این می‌ترسم.»

حقیقت این است:
همه‌ی این واکنش‌ها طبیعی هستند.

سوگ جمعی مثل موجی‌ست که از بیرون می‌آید، اما درون هر کدام از ما به شکلی متفاوت می‌شکند. یکی گریه می‌کند، یکی عصبانی می‌شود، یکی خودش را با کار و شلوغی بی‌حس می‌کند.

هیچ‌کدام غلط نیست.

چرا بدن ما این‌طور واکنش نشان می‌دهد؟

بدن انسان برای بقا طراحی شده، نه برای پردازش حجم بالای رنج.
وقتی مدام با تصاویر، اخبار یا روایت‌های دردناک روبه‌رو می‌شویم، سیستم عصبی ما تفاوت بین «خطر واقعی» و «خطر شنیده‌شده» را تشخیص نمی‌دهد.

در نتیجه:

این همان جایی‌ست که خیلی‌ها به خودشان فشار می‌آورند:
باید قوی باشم.
نباید این‌قدر حساس باشم.
دیگران بدترش را دارند.

اما سوگ با سرکوب درمان نمی‌شود.

نکته طلایی: اجازه دادن به احساس

اگر بخواهم فقط یک نکته از تجربه‌ی شخصی‌ام بگویم، این است:
اجازه دادن به احساس، نجات‌دهنده است.

نه تحلیل، نه درست‌کردن، نه مثبت‌اندیشی اجباری.
فقط اجازه دادن.

وقتی به خودم اجازه دادم غمگین باشم، وقتی پذیرفتم که امروز توان ندارم، وقتی فهمیدم لازم نیست قوی‌بودنم را ثابت کنم، بدنم کمی آرام‌تر شد.

احساساتی که دیده می‌شوند، کمتر فریاد می‌زنند.

همدلی با خود؛ قدمی که فراموش می‌شود

در سوگ جمعی، ما معمولاً برای دیگران دلسوزی می‌کنیم، اما با خودمان سخت‌گیر هستیم.
در حالی که همدلی با خود، اولین قدم سلامت روان است.

این همدلی می‌تواند خیلی ساده باشد:

این کارها کوچک به نظر می‌رسند، اما اثرشان عمیق است.

چرا تنها نماندن مهم است؟

سوگ، وقتی خطرناک می‌شود که در تنهایی اتفاق بیفتد.
نه لزوماً با حرف‌زدن زیاد، بلکه با احساس دیده‌شدن.

گاهی یک جمله ساده، یک ویدیو همدلانه، یا دانستن اینکه «یکی دیگر هم همین را تجربه می‌کند»، می‌تواند بار اندوه را سبک‌تر کند.

برای همین است که من درباره این تجربه حرف می‌زنم.
نه از موضع دانای کل، بلکه از جای انسانی که خودش هم در این موج ایستاده است.

جمع‌بندی

سوگ جمعی نشانه ضعف نیست؛ نشانه‌ی انسان‌بودن است.
نشانه‌ی این است که هنوز دل‌مان زنده است و درد دیگران برایمان بی‌تفاوت نیست.

اگر این روزها دلت سنگین است، بدان:
تو تنها نیستی.
احساست معتبر است.
و لازم نیست همین حالا قوی باشی.

گاهی فقط زنده‌ماندن، خودش کافی‌ست.

دیدگاهتان را بنویسید