به پسر و عروسمان قول ماه‌عسل داده بودیم. برایشان تور استانبول خریدیم، ۹-۴ اسفند. صبح دوشنبه بروند و ظهر شنبه برگردند. قرار بود خودمان شنبه ۹ اسفند صبح عازم استانبول شویم. به‌این‌ترتیب خودمان مسافرت می‌کنیم و مزاحم ماه‌عسل بچه‌ها نمی‌شویم.

استانبول را دوست دارم. شهر زیبایی است، ۱۶ قرن پایتخت بوده، ملغمه‌ای از قدیم و جدید، سنت و مدرنیته. این چهارمین سفرمان به استانبول است. البته دلم می‌خواهد کشور جدیدی را کشف کنم، ولی همین فرصت را هم غنیمت می‌شمرم و حسابی ذوق‌زده‌ام. تصور بودن یک هفته مدام در کنار همسرم، نداشتن مسئولیت و استراحت و گردش، شادمانم می‌کند.

دو روز مانده به پایان سفر بچه‌ها، خبر دادند پرواز خریداری‌شده کنسل شده و باید ۱۲ میلیون اضافه پرداخت کنیم تا پرواز جدیدی رزرو شود که فوری انجام دادیم. یک روز قبل از سفر ما، همین سناریو تکرار شد و مجبور شدیم پول اضافه برای بلیت هواپیما بپردازیم.

جمعه را صرف بستن چمدان و نظافت خانه و تهیه ساندویچ کردیم. هفت شب به رختخواب رفتیم و خوابیدیم. آقای شوشو دوی صبح بیدارم کرد. ظرف نیم ساعت آماده شدیم و به جاده زدیم.

شنبه – ۹ اسفند

فرودگاه امام بسیار خلوت بود. چمدان‌ها را تحویل دادیم، کارت پرواز گرفتیم، خروجی را پرداختیم و از باجه کنترل گذرنامه گذشتیم. بسیاری از مسافرین خانم، بی‌حجاب بودند. یادم می‌آید چند سال پیش نگذاشتند یکی از دوستانم سوار هواپیما شود و از شب تا صبح او را در زندان نگه داشتند. چرا؟ چون آرایش غلیظی داشت و حاضر نبود صورتش را پاک کند.

هواپیما شش و نیم صبح تیک آف کرد و ساعت ۹ به‌وقت ترکیه، به استانبول رسید. ما خوش و خرم از باجه بازرسی گذرنامه گذشتیم و چمدان‌ها را تحویل گرفتیم. از خروجی ۱۳ فرودگاه خارج شدیم تا با ترانسفر به هتل منتقل شویم. مسئول ترانسفر به‌محض دیدن ما گفت:

شما که با عقاید من آشنا هستید. من با جنگ مخالفم. هیچ علاقه‌ای به بازگشت پهلوی‌ها و عقب‌گرد به سلطنت ندارم. آرزو داشتم مذاکرات ایران و آمریکا به نتیجه برسد. غنی‌سازی هسته‌ای متوقف شود. تحریم‌ها برداشته شود. مراودات ایران و بقیه دنیا از سر گرفته شود. دزدی‌ها و اختلاس‌ها و رانت‌خواری‌ها متوقف شود. درنهایت ایران در صلح و آرامش، به دوران ثروت و آسایش برگردد. این‌ها آرزوهای قلبی من هستند.

بااین‌وجود، شروع جنگ مرا غافلگیر نکرد. مضطرب و نگران نشدم و این وضعیت روحی را تا به همین لحظه که دارم برایتان می‌نویسم، حفظ کرده‌ام. من آدم معنوی هستم. از مرگ نمی‌ترسم، ولی هرگز به درجه‌ای از عرفان نرسیده‌ام که باور داشته باشم خدا همیشه مرا و عزیزانم را حفظ می‌کند و هرچه به سرم بیاید، بخشی از نقشه عالی خداوند است. نه بابا! اصلاً این‌قدر ماورایی نیستم. نمی‌دانم چرا هنوز نترسیدم. آیا مضطرب شدن را بلد نیستم؟ یک‌بخشی از مغزم کار نمی‌کند؟ نمی‌دانم. هرچه که هست، خدا را شکر که چنین ویژگی‌ای دارم. بعلاوه من عاشق سفر هستم. دو سال بود از ایران خارج نشده بودم. با کلی برنامه‌ریزی و صرفه‌جویی و پس‌انداز توانسته بودیم خود را به یک هفته سفر مهمان کنیم. خیال داشتم از لحظه‌به‌لحظه مسافرتم لذت ببرم و چنین کردم.

در هتل با پسر و عروسم روبرو شدیم که رنگ به رو نداشتند و مثل مرغ سرکنده این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. اول خواستم با نصیحت‌های پیرزنی، آرامشان کنم، ولی به‌سرعت متوجه شدم حرف‌هایم خریداری ندارد. پس سکوت کردم. با حضوری ساکت ولی پشتیبان، در کنارشان قرار گرفتم. آن‌ها اول تصمیم گرفتند همان روز با هواپیما به وان بروند و از آن‌جا زمینی به ایران برگردند. بعد گفتند دو سه روز صبر می‌کنند تا شاید حملات آمریکا و اسرائیل متوقف شود. بعد بلیت اتوبوس خریدند تا مرز رازی بروند و برای باقی سفر، ماشین ‌سواری کرایه کنند. کم‌کم در کنار من و همسرم، قدری آرام گرفتند. تصمیم نهایی این شد تا آخر هفته، یعنی تا آخر سفر ما، در همان هتل بمانند و در پایان هفته، دسته‌جمعی تصمیم مناسبی بگیریم.

من و همسرم سفر یک‌هفته‌ای دل‌انگیز خود را آغاز کردیم، ولی بچه‌ها بشدت مضطرب بودند و نمی‌توانستند از ماه‌عسل طولانی‌تر شده‌شان لذت ببرند. من هرروز بارها زبانم را گاز می‌گرفتم که مبادا پند و اندرزشان بدهم. ما برنامه‌های خودمان را داشتیم و آن‌ها برنامه‌های خودشان را.

آن روز ما برای ناهار ساندویچ فلافل داشتیم که خوردیم. بعد سری به جواهر مال زدیم تا قیمت‌ها را بررسی کنیم. بچه‌ها شب به اتاق ما آمدند. دورهم چای و سیمیت و میوه خوردیم. گفتیم و خندیدیم. هر بار آن‌ها از دل‌شوره‌هایشان گفتند، دل به دلشان دادیم، ولی نفت بیشتری روی آتش اضطرابشان نریختیم.

برای روز بعد در تور گردش در استانبول ثبت‌نام کردیم.

یکشنبه- ۱۰ اسفند

هشت و نیم صبح دنبالمان آمدند. ابتدا به «هالیج پارک» رفتیم. یکی از پل‌های روی شاخ طلایی، پل هالیج (پل خلیج) نام دارد. پنج قرن پیش یک کشتی اسپانیایی با بار طلا در این منطقه غرق شده. برای یادبود این حادثه، یک کشتی نمادین روی این پل ساخته شده است. بعلاوه مجسمه «معمار سینان» در پارک نصب‌شده تا بتواند تا ابد مسجد زیبای سلمانیه تماشا کند. مسجدی که خودش ساخته. شاخ طلایی، بخش قدیمی اروپایی استانبول را از بخش جدید اروپایی جدا می‌کند. پل هالیج این دو منطقه را به هم متصل می‌کند. ما و معمار سینان در ساحل اروپای جدید بودیم و بافت قدیمی و اصیل استانبول در منطقه قدیمی اروپا.

بعد به تپه نقاش رفتیم، Nakashtepe که زیباترین منظره به بسفر را دارد.

توقف آخر در برج دختر بود، Kis Kalesi

به یک مال هم رفتیم: متروپل. گشتی زدیم و چیزی نخریدیم.

ناهار را در یک رستوران ترکیه‌ای خوردیم: جوجه‌کباب و کوفته کباب که همان کباب‌دیگی خودمان است، ولی با ادویه‌های بسیار لذیذ.

عکاسی همراه گروه بود و از ما عکس گرفت. چه عکس‌هایی شد. به‌به!

بعدازظهر به هتل برگشتیم. جای بچه‌ها را بسیار خالی کردیم. کاش همراهمان می‌آمدند. حیف که نگرانی به‌کلی روحیه‌شان را خراب کرده بود. شب‌نشینی در اتاق ما برپا شد که خوش گذشت.

دوشنبه – ۱۱ اسفند

راهی 212 Outlet شدیم. چه اوتلت خوبی است. کفش آدیداس خریدیم به قیمت ۱۶۰۰ لیر. اجناس کوتون هم از دم ۵۰٪ تخفیف داشت. دو بلوز بافت، دو بلوز دکمه‌دار و یک شومیز خریدم. آقای شوشو هم دو شلوار جین خرید و سه تا بلوز آستین‌کوتاه با قیمت باورنکردنی ۲۰۰ لیر.

بعدازظهر سری به جواهر مال زدیم. یک جفت کفش ورزشی پوما با تخفیف بسیار زیاد خریدم.

مثل هر شب، شب‌نشینی در اتاق ما برگزار شد.

سه‌شنبه – ۱۲ اسفند

من عاشق این چند مغازه هستم:

حتی اگر چیزی نخرم، عاشق گشتن در این چهار مغازه هستم. امروز بالاخره توانستم هر چهارتا را ببینم. یک کت صورتی و دو شلوار جین هم خریدم.

چهارشنبه – ۱۳ اسفند

صبح راهی جزیره کینالی آدا شدیم. این بار بچه‌ها را هم همراه خود کردیم. دلم می‌سوخت بعد از یک هفته ماه‌عسل شیرین، این‌طور پژمرده، گوشه هتل کز کرده‌اند.

در دریای مرمره، تعدادی جزیره کوچک و بزرگ به نام «جزایر پرنس» وجود دارد که در دوران عثمانی، محل تبعید شاهزادگان بود، مبادا بخواهند علیه سلطان قیام کنند. زیباترین جزیره، بیوک آدا، محل ویلاهای قصرمانند ثروتمندان، دورترین جزیره است. سفر با کشتی، دو-سه ساعتی طول می‌کشد. آقای شوشو پیشنهاد کرد از نزدیک‌ترین جزیره بازدید کنیم که فقط نیم ساعت دریانوردی دارد. این جزیره «کینالی آدا» نام دارد. جزیره آرامی است و آپارتمان‌های زیادی برای اجاره کردن دارد. کاش بشود دو سه ماهی در این جزیره آرام و زیبا اقامت کنم.

وقتی برگشتیم، احساس بیماری داشتم. قرص سرماخوردگی خوردم و بقیه روز را خوابیدم. هرچه به آقای شوشو اصرار کردم به سراغ فروشگاه‌های موردعلاقه‌اش برود، نرفت که نرفت. پیشم ماند تا مرتب چای و میوه و غذا به من برساند. خدا خیرش بدهد.

پنجشنبه – ۱۴ اسفند

به محله آکسارای رفتیم، محله‌ای پر از آژانس‌های مسافرتی. بلیت اتوبوس استانبول- تهران خریدیم. نفری ۴۵۰۰ لیر. ظرف این چند روز قیمت بلیت سه برابر شده است، ولی چاره‌ای غیر از خرید بلیت اتوبوس نداشتیم. بعد از خرید بلیت، من و همسرم راهی میدان تکسیم و خیابان استقلال شدیم. دست در دست هم، نرم‌نرمک راه رفتیم. از موزه گربه‌ها هم بازدید کردیم. مردم استانبول گربه‌ها را بسیار دوست دارند. من صحنه‌هایی در استانبول دیدم که در ایران قفل است. مثلاً روی پیشخوان یک داروخانه، یک سبد گرد قرار داشت و گربه‌ای پشمالو و کپل در آن خوابیده بود. نه گربه به کسی کاری داشت و نه مردم به گربه. فکرش را بکنید اگر در ایران، گوشه داروخانه، سبد و گربه وجود داشته باشد، چه واویلایی به راه می‌افتد.

شب چمدان‌ها را بستیم. با یک تاکسی هم قرار گذاشتیم تا صبح بیاید و ما را به ایستگاه اتوبوس برساند.

جمعه – ۱۵ اسفند

تاکسی به‌موقع آمد و ما را به ایستگاه اتوبوس رساند. طبق معمول بیشتر رانندگان تاکسی، آخر کار دبه کرد و به‌جای ۶۰۰ لیر، تقاضای ۷۵۰ لیر کرد. من صد لیر دیگر هم کف دستش گذاشتم و راهم را گرفتم و رفتم.

ده صبح به جاده زدیم. اتوبوس VIP بود. ۲۵ صندلی بزرگ و راحت داشت و مجهز به وایفای بود. راننده هم ماهر و محتاط بود. در دل من که آب تکان نخورد. برای صبحانه، ساندویچ‌های نان و پنیر آماده کرده بودیم که بااشتها خوردیم. مسیر زیبا بود. همه‌جا سبز و خرم. برای ناهار، ساندویچ‌های کالباس را به نیش کشیدیم. تکان‌های ملایم اتوبوس مثل تکان‌های آرام‌بخش گهواره مرا به خواب برد. چه خواب شیرینی.

شنبه – ۱۶ اسفند

صبح که بیدار شدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم، بهت‌زده شدم: همه‌جا پوشیده از برف بود. به مرز بازرگان رسیده بودیم. مسافرین و بارهای‌شان از اتوبوس پیاده شدند تا مراحل گذر از مرز ترکیه و ورود به ایران انجام شود. از مرز ترکیه رد شدیم و روی گذرنامه‌مان، مهر خروج زده شد. نوبت مراحل اداری مرز ایران بود. همه چمدان‌ها را باز و زیرورو کردند. نمی‌دانم چرا دستگاه ایکس ری نداشتند. بعد در سالنی سرد و بدون صندلی دوساعتی منتظر ماندیم. بالاخره بازدید اتوبوس به پایان رسید و سوار اتوبوس شدیم. چند دقیقه بعد متوقف شدیم. یکی‌یکی صدایمان زدند و ما را به کیوسکی هدایت کردند. یک جوان ارتشی بسیار بداخلاق سؤال و جواب کرد:

نفهمیدم این سؤالات چه فایده‌ای برای او داشت. از لحن بد او هم که نگویم بهتر است. انگار دزد گرفته بود.

بعدازاین «خوش‌وبش‌های» دل‌انگیز، معلوم شد اتوبوس نقص فنی پیدا کرده. سه‌ساعتی معطل تعمیر اتوبوس شدیم. من یکی از بهترین چای‌ها و املت‌های عمرم را در آن کوره‌ده یخ‌زده خوردم.

اتوبوس که روبه‌راه شد، راننده تا تهران گازید.

یکشنبه – ۱۷ اسفند

چهار صبح بود که به کرج رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. ماشینی ما را سوار کرد. ۱۵ دقیقه راه تا خانه مادر همسرم بود. ۶۰۰ هزار تومان خواست و همسرم موافقت کرد. به خانه مادر همسرم که رسیدیم، آقایان، من و عروسم و چمدان‌ها را پیاده کردند و با همان ماشین راهی فرودگاه امام شدند تا ماشینمان را از پارکینگ بردارند.

هم‌وطن عزیزمان اول سر ۶۰۰ تومان دبه کرده بود و دو میلیون خواسته بود. همسرم قبول کرد. برای رفتن به فرودگاه امام سه میلیون تومان خواست که بازهم همسرم قبول کرد، ولی درنهایت ۹ میلیون تومان از همسرم گرفت، آن‌هم با تهدید و قلدری. انگارنه‌انگار که جنگ است و باید هوای هم‌وطنانمان را داشته باشیم. شرکت اتوبوس‌رانی ایرانی، قیمت بلیت را سه برابر می‌کند و آن مردک پفیوز ۹ میلیون تومان بابت یک ساعت رانندگی می‌گیرد. من که راضی نیستم. دلم می‌خواهد نفرینش کنم، ولی دلم نمی‌آید. مرده‌شور این دل نازک مرا ببرند!

وقتی پدر و پسر برگشتند، همگی خوابیدیم. یازده صبح بیدار شدیم. اگر مثل معمول از طریق بزرگراه‌های تهران به خانه می‌رفتیم، مسیرمان کمتر از یک ساعت و نیم طول می‌کشید، ولی افراد خانواده نمی‌خواستند از وسط تهران رد شویم، به‌ویژه از اتوبان بابایی  و شرق تهران که پر از پادگان و مکان‌های نظامی است. اول می‌خواستند از راه چالوس به مازندران بروند و بعد از راه هراز به رودهن برسند. این مسیر دستکم ۸ ساعت طول می‌کشید. من پیشنهاد کردم از راه گرمسار برویم، یک مسیر ۴ ساعته. پیشنهادم مورد تائید قرار گرفت. ۴ تا آدم‌بزرگ و شش تا چمدان و چهارتا کوله‌پشتی را داخل ماشین چپاندیم و به راه افتادیم. مسیر بسیار خلوتی بود. آسفالت ترک‌خورده، سکوت، تنهایی، تپه‌های شگفت‌انگیز و رنگارنگ، آسمان آبی و افق وسیع، حس فیلم‌های آخرالزمانی را می‌داد. نوبتی رانندگی کردیم. ناهار را در رستورانی خوردیم. به خانه که رسیدیم من حمام کردم، قرص خواب خوردم و خوابیدم. سه‌شنبه صبح بیدار شدم! همسرم چمدانش را باز کرد. ماشین لباسشویی را دو بار کار انداخت و لباس‌های کثیفش را شست، بعد حمام کرد و خوابید. او هم سه‌شنبه صبح بیدار شد.

علیرغم تمام شرایط، سفر خوبی بود و من به‌راستی به چنین سفری احتیاج داشتم، ولی خدا نیست و نابود کند جنگ افروزان را… وطن بیچاره من… چه موقع روی خوشی و آرامش را خواهی دید؟…

8 پاسخ

  1. سال نو مبارک باشه گیس گلابتون
    عجب سفری! چقدر خوب که خوش گذراندید چون اضطراب شما هیچ سودی نداشت. کاش بچه ها هم می توانستند تصویر بزرگتر را ببینند و آرامش شان را حفظ کنند.
    ولی یک چیزی خیلی غمگینم کرد. امیدواری شما به آمریکا و اینکه هنوز چشم امیدتان به غرب است. چطور چشمتان به کشوری بود که تا با حال دو بار وسط میز مذاکره به شما حمله کرده است؟ چرا باید مایی که اعتقادی به ساخت بمب اتم نداریم و بارها توسط آژانس عدم وجود هرگونه شواهد تسلیحات اتمی مان تایید شده توسط کشوری که وقیحانه به هر جای دنیا که دلش میخواهد حمله کرده رییس جمهور دزدیده و به سر مردم بی گناه ژاپن بمب اتم ریخته است کنترل شویم؟ حقوق بشری که برای مردم غزه هیچ کاری نکرده است چطور میتواند ضامن خوشبختی و آسایش ما باشد؟
    شما از قدرت آمریکا می ترسید و طبق صحبتی که چند ماه قبل داشتیم گفتید چون اروپایی ها جلوی ترامپ دست به سینه می نشینند ما هم باید همین کار را کنیم. گیس گلابتون جان از شما که خودتان را جزو قشر نوآور و پیشرو می دانید انتظار خیلی بالاتر از مردم بی مطالعه و روزمره هست. یعنی هیچ فکر جدیدی به ذهن مای ایرانی نباید برسد و هیچ خلاقیتی نباید داشته باشیم و همیشه باید پشت سر اروپا حرکت کنیم؟
    یکبار استیو جابز (بنیان گذار اپل) از یکی از مهندسانش درخواستی داشته و مهندس می گوید چنین چیزی قابل ساخت نیست چون اگر بود مایکروسافت تا حالا ساخته بود. استیو جابز هم اخراجش میکند و می گوید اگر تو نهایت افق فکرت این است که همیشه پشت سر مایکروسافت حرکت کنی نمیتوانی برای اپل مفید باشی.

    یک ایران قدرتمند و جدید در حال ظهور است و حیف است کسی جزو آخرین نفراتی باشد که به این باور می رسد. دوران سختی و تحریم ها ان شالله رو به پایان است. ما نه با التماس و تسلیم به ترامپ خودشیفته پدوفیل که مدارک جزیره اپستینش در آمده، بلکه با اقتدار و شجاعت خودمان حقمان را پس می گیریم و تحریم ها را لغو می کنیم. امیدوارم قلب شما هم از این دستاوردها شاد بشود.

    1. کفشدوزک عزیز، نمیدونم چی نوشتم که برداشت کردی چشم امیدم به آمریکاست. من بشدت غمگینم که کشور زیبایم مورد حمله و هجوم آمریکا و اسرائیل قرار گرفته و هرگز فکر نکردم این دو کشور به خاطر گل روی ما ایرانی ها به ایران حمله کرده اند. موضوع نفت است و کنترل منطقه و دیگر هیچ… ولی باور نمی کنم بتوانیم در مقابل این قدرت عظیم ایستادگی کنیم. اگه من جایگاهی در سیستم تصمیم گیری داشتم، بسرعت مذاکره می کردم، از خیر غنی سازی و موشک سازی می گذشتم و همه همتم را صرف بهبود سطح آرامش و آسایش مردمان کشورم می‌کردم. بهرحال شما دیدگاه خودتون رو دارین و من هم دیدگاه خودم رو. زمان نشون میده کدوم محق هستیم. سال نو برای شما هم مبارک باشه و بهترین ها رو برات آرزو میکنم کفشدوزک عزیزم.

      1. سلام خانم دکتر عزیز بعد از اینهمه سال که نوشته های شما رو می خونم به نظرم بعید هست زیر بار حرف زور بروید ! و مذاکره با ترامپ را راه‌حل خوشبختی برای ایران عزیز بدانید .
        آخه مذاکره با انسان ها ی با وجدان همیشه جواب میده ،ترامپ انسان نیست اون خود شیطان هست که در آوستین دختر بچه ها را پخته و خورده! اون لعنتی شیطان هست با شیطان نمیشه مذاکره کرد .همیشه آدم را فریب می ده

        1. سلام عزیز دل… مذاکره وقتی انجام میشه که دو طرف بر سر موضوعی توافق ندارن. برای رسیدن به صلح و آشتی لازمه هر کدوم از مواضع خود چند قدم عقب برن. برای مثال شما میخاین برای آخر هفته خانه بمونین و استراحت کنین و همسرتون دلش میخاد خانواده ش رو دعوت کنه. با دعوا که به جایی نمی‌رسین. لازمه مذاکره کنین و هر کدوم مواضع سرسخت‌تون رو تغییر بدین تا آرامش در خانه برقرار باشه. من نمی‌دونم ترامپ شیطان است یا خیر (تا جایی که خبر دارم ایشون یک فرد بشدت مذهبی است و در عمرش هرگز به سیگار و مشروب لب نزده و توکل قوی به خدا داره) ترامپ می‌خاد فریب بده؟ باشه! فریب نخورید! مذاکره‌گر قوی فرستاده بشه. ما بچه نیستیم که به خاطر «نرفتن زیر بار زور» همه چیز رو از دست بدیم. باید به مصالح کشور فکر کنیم. در مثال خانوادگی که در بالا آوردم، آیا درسته به خاطر نرفتن زیر بار زور، ازدواج رو خراب کنیم و به طلاق برسیم؟ وضعیت خودمون و بچه ها رو خراب کنیم؟

    2. من هم مثل شما متن رو خوندم و اصلا اثری از حرفهایی که شما برداشت کردید در متن موجود نبود شاید امیدواری به کشورهای دیگه به نظر شما منطقی نباشه اما درسته به کسانی امیدوار باشیم که به جای رفاه مردم به بمب و موشک فکر میکنن و همه سرمایه های این مملکت رو صرف تولید و خرید سلاح کشتار جمعی میکنن؟
      ایران قدرتمندی که شما توصیف میکنید مجهز به سلاح هست اما مردمش دارن از گشنگی میمیرن و بدون اینترنت و ارتباط با دنیا تو افسردگی هستن
      اقتدار هر کشور به این نیست که بقیه ازش بترسن بلکه کشوریست که مردمش در اوج رفاه باشن پاسپورتشون معتبر باشه و در تکنولوژی و فناوری برتر باشه

      1. من با شما موافقم مارال جان. ارزش بالای پول کشور، اعتبار پاسپورت، سرانه ثروت مردم و آرامش فکری و جسمی آدما مهم‌ترین معیاره و وظیفه هر حکومتی فراهم کردن این موارد است. امنیت و آسایش کشور ما مهم‌تر از امنیت لبنان است.

  2. سلام خانم دکتر عزیزم
    خیلی خوشحال شدم که خاطره تون رو خوندم. ظاهر وبسایت عوض شده بود و من اصلا فکر نمیکردم که تواین صفحه بتونم به خاطره ها دسترسی داشته باشم.
    خیلی خوشحالم که سفر خوبی داشتین. براتون سالی سرشار از سلامتی، آرامش و برکت آرزو می کنم.
    من هم کاملا با شما موافقم. منتظر سربلند و ثروتمند شدن ایران هستم و امیدوارم که هر جه سریعتر ریشه فسادو رانت خواری از ایران کنده بشه. هرچند به نظرم زمان خواهد برد. تا زمانیکه فساد و رانت خواری به عنوان رذیلت اخلاقی در ذهن کل جامعه پذیرفته نشه، تغییری رخ نمیده. دعای اول سال من این بود که نور آگاهی، انسانیت و شرافت به ذهن ایرانیان تابونده بشه تا جامعه رنگ آسایش رو بعد از سال ها به خودش ببینه.

دیدگاهتان را بنویسید