جمعه ۱۱ اردیبهشت نشسته بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم که همسرم گفت:
- اردیبهشته. فصل بهارنارنج. بریم شمال؟
- آخ جون! بریم!
تقویم آوردیم و زمان مسافرت را تعیین کردیم. یک آپارتمان هم کرایه کردیم و الهی به امید تو!
ما همیشه از طریق جاده هراز یا فیروزکوه راهی شمال میشویم، چون به ما نزدیک است. این بار تصمیم گرفتیم از جاده چالوس برویم. دلمان برای «جادهچالوس» تنگ شده بود. پیشنهاد میکنم که نخوانید «جادهی چالوس» بلکه بهصورت یک کلمه بخوانید: «جادهچالوس». این جاده برای خودش تاریخچه و هویتی خاص دارد.
سهشنبه ۱۵ اردیبهشت
به خانه مادر همسرم رفتیم که ساکن کرج است. ابتدا خریدهای او را انجام دادیم و سپس او را برای هواخوری و صرف غذا به رستوران بردیم. ساعت سه بود که به جاده زدیم. از اتوبان نرفتیم. دلمان پیچوواپیچ و فراز و نشیب جادهچالوس را میخواست: سیاهبیشه و هزار چم. املت رستوران آبی و بستنی دهاتی.
فکر میکردیم ۴ ساعت در راه هستیم. متأسفانه این سفر جادهای شش ساعت و نیم طول کشید. حدود دو ساعت در ترافیک قفلشده جاده با دنده یک و دو حرکت کردیم. ۹:۳۰ شب به آپارتمان رسیدیم. در حیاط که باز شد، عطر شیرین و غلیظ بهارنارنج ما را در آغوش کشید…
شب با بدندرد خوابیدیم. با هر غلت زدن، بیاختیار ناله میکردم و «آخواوخ» بر زبانم جاری میشد.
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت
خواب چه نعمتی است. باوجود بدندرد، تقریباً عمیق خوابیدم. هفت صبح بیدار شدم. عضلاتم نرم بود و درد بدن برطرف شده بود. چای و شیرمال را در بالکن خوردم. بالکن رو به باغ و دریا بود. چه هوایی… لطیف مثل ابریشم و معطر شده با بوی بهارنارنج…
آپارتمان در حدفاصل نور و نوشهر بود. راهی نوشهر شدیم. ابتدا به بازار سر زدیم. توتفرنگیهای درشتی خریدیم که مزه خیار میداد. مقداری بهار خشک خریدیم که بوی پوسیدگی میده. برنج هم خریدیم. امیدوارم در مورد برنج سرمان کلاه نگذاشته باشند.
در شهر چرخچرخ زدیم و عاقبت به ساحل سیترا در نوشهر رفتیم.
ناهار را در یک رستوران قدیمی صرف کردیم: سبزیپلو و ماهی قزلآلا، برنج سفید و ماهی اوزونبرون. غذای مأکولی بود. چه برنج خوشمزهای… چه عطری… میشد برنج را خالی خالی خورد از بس خوشمزه و خوشبو بود. ما رژیم کتو داریم و بهندرت برنج میخوریم. خیلی بهمان چسبید.
به آپارتمان برگشتیم و کمی استراحت کردیم. چای عصر را در کنار ساحل نوشیدیم. ساحل کنار آپارتمان اجارهایمان. صندلیها و میز سفری را نزدیک دریا گذاشتیم. غرق تماشا شدیم. گوشمان با صدای امواج نوازش میشد و چشممان با آبی دریا و آسمان.
از یک بیکری در نوشهر کروسان خریده بودیم. گاز زدن به آن کروسان مثل گاز زدن به دمپایی بود. ظاهر بسیار خوبی داشت، ولی مزه… نگم براتون! بهجای کره، از مارگارین استفاده میکنند و گند میزنند به تمام هنرشان. حیف از کروسان که در بیکریهای ایران به این حالوروز افتاده. فکر کنم باید تنبلی را کنار بگذارم و خودم کروسان بپزم. با وضعیت جنگ و ارز و … فکر نمیکنم حالا حالاها پاریس وصال بدهد.
دوباره به جاده زدیم. این بار تا متل قو رفتیم. همیشه دلم میخواست همراه یار و دلدارم، جاده ساحلی شمال را از شرق به غرب و بالعکس طی کنم. دلبرم در کنارم بود، ولی جاده ساحلی مثل گذشتهها نیست. قبلاً یک طرف جاده شالیزار بود و نیزار. طرف دیگر آبی دریا. حالا دو طرف مغازه است. مغازههای زشت و کجوکوله و ناهماهنگ: کته کباب، اکبر جوجه، املاکی. مسیر نوشهر تا متل قو حسابی تو ذوقم زد.
راستی یک هتل زیبا دیدیم، هتل آراز پنج ستاره. قیمت آن را گوگل کردم: شبی ۲۰ میلیون تومان!
پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت
آپارتمان را تحویل دادیم. بساطمان را در ساحل پهن کردیم. چای و کمی شیرمال خوردیم. سپس راهی شدیم. بهطرف نور و رویان راندیم. در رویان یک کافه زیبا دیدیم و املت خوشمزهای به بدن زدیم. سه تا خانم جوان کافه را میچرخاندند. تمیز و باسلیقه، دنج و کوچک.
جاده رویان تا آمل که از مسیر چمستان میگذرد، خوشحالم کرد. دو طرف جاده، جنگل بود. خدا را شکر که املاکیها و کته کبابیها جنگل را نابود نکردهاند. زورشان نرسیده البته، شالیزارها و نیزارها را که به باد دادهاند. چهارساعته به خانه رسیدیم. هرکدام دو ساعت رانندگی کردیم. هر یک ساعت، جای راننده و مسافر را عوض کردیم. سر راه بستنی خوشمزهای هم خوردیم.
سفر کوتاهی بود، ولی حسابی حالمان را جا آورد. اردیبهشت وقت تماشای طبیعت است. حالا که آتشبس است و موشک و بمب به سروکلهمان نمیریزند، فرصت را از دست ندهید عزیزان. بزنید به دل دشت و صحرا که دنیا دو روز است.
سلام خانم دکتر
چه عالی که باز میشه کامنت گذاشت
سفربخیر… همیشه به سفرهای خوب
من اهل نوشهرم و ساکن تهران
ولی تقریبا هر دو سه ماه یک بار پیش میاد که برم نوشهر…
میتونم حدس بزنم که کروسان رو از کجا گرفتید… اگه همونجایی که فکر میکنم باشه، با اون دبدبه و کبکبه، منی که دستی بر آتش دارم حتی از روز افتتاحیه ش ازش راضی نبودم..
کاش کمی به اصالت محصول و ذائقه ی مشتری احترام میذاشتن… حیف از اینهمه پتانسیل
سلام به روی ماهتون. نوشهر چه شهر زیباییه. البته که میشه خیلی بیشتر بهش رسید. اون بیکری خیلی شیکه. بیکری روز شما منظورتون همونه؟
بله دقیقا.. نان روز
گیش گلابتون عزیز اگر ممکنه اسم رستورانهاو کافه های خوبی که رفتید رو برامون بگید که ماهم استفاده کنیم
سلام مارال جان. باید به یادداشتهایم رجوع کنم و ببینم اسمشان را یادداشت کردهام. گاهی یادم میره نام رستوران را بنویسم.