یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
هشت شب به بابا تلفن کردم تا احوالپرسی کنم. مامان جواب داد و گفت در باغ دماوند هستند. یک ساعت است از راه رسیدهاند و نمیتواند بخاریهای گازی خانه را روشن کند.
من و همسرم فوری حرکت کردیم و نیم ساعت بعد پیششان بودیم. بدن پدرم مثل یخ سرد بود و صورتش بشدت رنگپریده. همسرم بخاریها را روشن کرد. دونفری زیر بغل بابا را گرفتیم تا او را روی مبل نزدیک بخاری بنشانیم. بابا بهقدری ضعیف و ناتوان بود که نمیتوانست دو سه قدم آخر را بردارد. او را روی مبل نشاندیم و بدن یخکردهاش را با پتو پوشاندیم. کمکم گرم شد و پتو را کنار زد. ما خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
معلوم شد آن روز والدینم شش صبح از خانه خارج شدهاند تا مادرم سر راه باغ دماوند کارهای عقبافتاده را انجام بدهد و هفت شب به باغ رسیدهاند. ازجمله آن کارها توقف پنجساعته در تعمیرگاه ماشینشان بود. عصبانی بودم بابت نشاندن پیرمرد بیمار احوال در ماشین و گردش ۱۳ ساعته در شهر و سپس نگهداشتن او در خانهای سرد، ولی چیزی به مادرم نگفتم. خشم را قورت دادم تا پدرم را آشفته نکنم.
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت
سه صبح همسرم مرا بیدار کرد و گفت بابا بدحال است و درخواست کرده من به بالینش بروم.
باعجله و دستپاچگی لباس پوشیدم. پرسیدم: «پدرم فوت کرده؟»
- هنوز نه!
تا وقتی به باغ نرسیدیم و چشمان هشیار پدرم را ندیدم، حرف همسرم را باور نکردم.
بابا هنوز زنده بود. کاملاً هشیار. با آن چشمهای باهوش جوری به آدم زل میزد که انگار تا ته وجودت را میخواند. دیدید بیشتر پیرمردها و پیرزنها چشمهای کدر و کمهوشی دارند؟ چشمهای پدرم تا دو روز آخر عمرش، روشن و براق و هشیار بود.
ولی نفسنفس میزد. با دهان نفس میکشید و هوا را به درون ریهاش میکشید. انگار ماهی بود و از آب بیرون افتاده بود. جلوی چشمم داشت خفه میشد. لبهایش آبی بود و بستر ناخنهای دستانش آبیتر… به تماشایش نشستم و از رنج او در عذاب بودم. نمیتوانستم تصمیم بگیرم چه کنم. آیا دست روی دست بگذارم و شاهد مرگ او ظرف نیم ساعت آینده باشم؟ یا او را به بیمارستان منتقل کنم تا چند روزی در ICU عذاب بکشد و بعد فوت کند؟
بابا جان نداشت حرف بزند. دهانش را بیهوده باز و بسته میکرد. هیچ صدایی از دهانش خارج نمیشد. کاغذ و قلم خواست. با دستی ناتوان یکی دو کلمه ناخوانا نوشت. پرسیدم: «با اورژانس تماس بگیرم؟» سر تکان داد که بلی! تماس گرفتم. دو پزشکیار آمدند. دستور انتقال دادند. مادرم مخالف بود. میگفت: «بگذارید در خانهاش فوت کند.» من هم همین نظر را داشتم، ولی پدرم هشیار بود و میتوانست تصمیم بگیرد. از او پرسیدم: «میخای بری بیمارستان؟» سر تکان داد که بلی! دو پزشکیار پتویی خواستند. بابا را در پتو انداختند و راه افتادند. بابا در پتو مثل یوی انگلیسی تا شده بود. پرسیدم: «مگه برانکارد ندارین؟ این چه وضع انتقال بیماره؟!» برانکارد چرخدار داشتند و بس. به خودم گفتم: «شروع شد! اهانت به تن بیمار دم مرگ شروع شد…»
تا بیمارستان فقط پنج دقیقه راه بود. آمبولانس نونوار بود، ولی انگار هیچ کمکفنری در ساختارش وجود نداشت. بدتر از جیپ صحرایی بالا و پایین میپرید. بدن ناتوان پدرم را چسبیده بودم که از روی برانکارد پرتاب نشود. یاد آن شوخی افتادم که میگفت بیمار را با درد شکم و آپاندیست سوار آمبولانس کردند. وقتی به بیمارستان رسید بر اثر ضربهمغزی مرده بود.
بهمحض رسیدن به اورژانس به خواهر و برادرم خبر دادم. مادرم مخالف بود. میگفت: «چهار صبح با خبر بد بیدارشان نکن.» من تلفن نکردم. پیام فرستادم تا هر وقت بیدار شدند پیام را بخوانند.
بیمارستان سوم شعبان دماوند تمیز و مدرن است. الحق که پزشکان و پرستاران بهخوبی از بیماران مراقبت میکنند. پدرم با دریافت اکسیژن بهتر شده بود. رنگ لبها و بستر ناخنها صورتی شدند. ولی تنگی نفس ادامه داشت. سطح اکسیژن خون در بدو ورود ۸۰ بود و با دریافت اکسیژن به ۸۵ رسید. پزشکیاران در خانه رگ گرفته بودند. در اورژانس رگ دیگری گرفته شد. بعد کنده شد و رگ سوم گرفته شد. سه بار خون گرفتند. ظرف یک ساعت هر دو دست بابا کبود شد… پیش خود گفتم: «رنج اضافی برای بیمار دم مرگ…»
متخصص قلب مقیم در بیمارستان داشتند. آمد و اکوی قلب انجام داد. نتیجه معاینات و آزمایشها «نارسایی قلب و عفونت ریه» بود. مادرم مقر آمد که متخصص خون سه روز قبل گفته بود که پدرم دچار عفونت شده و لازم است به متخصص عفونی مراجعه کنند.
- خب… چرا بابا رو نبردی پیش متخصص عفونی؟
- روز بعد وقت دکتر قلب داشت. او هیچی نگفت. فکر کردم آگه لازم بود او هم میگفت.
- چرا به من نگفتی؟
- اونقدر کار سرم ریخته که فکرم درست کار نمیکنه.
سهتایی تا صبح بالای سر بابا نشستیم. صبح که شد همسرم رفت داروخانه. من و مامان ماندیم تا بابا در CCU بستری شود. یک بعدازظهر بود که بالاخره او بستری شد. از پروسه حملونقل بابا برای انجام اسکن و انتقال به CCU نگویم که دلم خون است. هرقدر پزشکان و پرستاران باملاحظه و فهمیده بودند، خدمه انگار گونی پهن جابهجا میکردند… من مرتب انعام پخش میکردم، ولی فایده نداشت. قصدشان بد نبود. بهتر از این آموزش ندیده بودند. برای جابجایی بیمار از تختی به تختی دیگر باید سه نفر یک طرف و سه نفر طرف دیگر بیمار قرار بگیرند و در حرکتی دستهجمعی، بیمار را بلند کنند. در بیمارستانهای ایران، یک خدمه باید بهتنهایی یا حداکثر دونفری بیمار را جابجا کند. نتیجهاش همین است دیگر.
بابا که در CCU بستری شد، خواهرم از راه رسید. وقت ناهار بود. سعی کرد به بابا غذا بخوراند. بابا سرباز زد. من قاشق را به دست گرفتم تا کمی سوپ به او بخورانم. اشاره کرد که نمیخورد. دست از سرش برداریم که خسته شده و میخواهد برود… اشاره به آسمان کرد… کاملاً هشیار بود، ولی از تقلا برای نفس کشیدن خسته شده بود. فهمیدم که بابا آماده رفتن شده است. چند ساعت پیش هنوز آماده نبود و تصور میکرد معجزه پزشکی نوین میتواند او را نجات بدهد. خداوکیلی اگر پزشکی نوین نبود او سی سال قبل فوت میکرد. او دو بار مرگ را پیچانده بود. یکبار سی سال قبل که سکته قلبی وسیعی کرد. همزمان سه رگ اصلی قلب بسته شده بودند و بخش وسیعی از قلبش از بین رفت. دومی بیست سال پیش که به علت پارگی روده بزرگ، دچار عفونت شدید شد و امید کمی به زنده ماندش بود. پزشکی نوین سی سال عمر اضافه برایش فراهم کرد، اما این بار دیگر راه گریزی نبود.
ملاقات ساعت سه بعدازظهر بود. پسر و عروسم هم آمدند. عروسم دختر دلرحم و مهربانی است که بهسادگی گریه میکند. انتظار گریه او را داشتم، ولی انتظار نداشتم پسرم اینطور زار بزند… چشمان من مثل همیشه خشک بود. واکنش من به دیدن وضعیت پدرم این بود که طاقت نداشتم کسی مرا بغل کند و دلداری بدهد. همسرم دست انداخت دور گردنم و خواست سرم را به سینهاش بچسباند. با خشونت او را کنار زدم. پسرم غرق در اشک خواست بغلم کند، قبل از آنکه به من برسد، کف دستم را به علامت نزدیک نشدن بالا بردم و نگذاشتم به من نزدیک شود. عروس دستش را دور گردنم انداخت. بهزحمت چند ثانیه تحمل کردم و سپس گفتم: «وقتی به من نزدیک میشین و مرا لمس میکنین، پوستم آتیش میگیره و نفسم تنگ میشه. لطفاً بغلم نکنید!» و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم. با مادر و خواهرم مشکلی نداشتم چون ما خانوادگی اهل بوس و بغل نیستیم و فاصله جسمانی را همیشه رعایت میکنیم. (توضیح اول در انتهای مطلب درباره علت تنگی نفس و احساس سوزش پوست است)
بابا اشاره کرد دستش را بگیرم. دست چپش را گرفتم. به مامان و خواهرم هم اشاره کرد دست راستش را بگیرند. بعد دستهای سهتایی ما را به هم گره زد. آنجا بود که زار زدم. از او پرسیدیم میخواهد او را به تهران منتقل کنیم. مؤکدا جواب منفی داد. چند بار تأکید کرد که میخواهد در همین بیمارستان بماند. بعد تلاش کرد مطلب دیگری را به ما بفهماند که متأسفانه علیرغم تلاش زیاد متوجه نشدیم چه میگوید. سعی کرد بنویسد، ولی نوشتهاش خوانا نبود. آنقدر تکرار کرد که آن یکذره انرژیاش هم داشت ته میکشید. گفتم:
- باباجان… انرژیات را حفظ کن. بعداً که بهتر شدی برایمان بگو
انگار قرار بود بهتر شود…
وقت ملاقات که تمام شد، مجبور شدیم پدر را در CCU تنها بگذاریم و برویم.
۲۴ ساعت بود چیزی نخورده بودم. یادم هست که بشدت گرسنه بودم، ولی یادم نیست بالاخره چه خوردم…. آهان! یادم افتاد! قبل از ساعت ملاقات بود. من و خواهر و مادرم بودیم. میخواستم غذا بگیرم، یکی گفت نمیخورم و دیگری گفت غذا دارم و فکر من درست کار نمیکرد که غذا اگر زیاد باشد بهتر از آن است که کم باشد. فقط بهاندازه دو نفر غذا گرفتم. وقتی دیدم مادرم دارد برنج خالی میخورد، خیلی ناراحت شدم و خودم را سرزنش کردم که چرا در هنگام بحران حواسم به غذای اطرافیان نیست. بگذریم.
بعد از غذا خوردن یادم نیست چطور پیش رفت. انگار در حافظهام یک سیاهچاله بزرگ ایجاد شد. بعد از اتمام غذا و احساس شرمندگی برای تهیه نکردن غذای کافی، یکمرتبه عصر را به خاطر دارم که همگی به CCU برگشته بودیم و داشتند پدرم را به دستگاه کمک تنفسی متصل میکردند. (توضیح دوم در انتهای مطلب درباره علت فراموشی هنگام استرس شدید است)
مطالبی را که در دنباله خواهید خواند، به خاطر ندارم. همسرم برایم تعریف کرد:
من و همسرم برای استراحت به خانه برگشتیم. هفت هشت شب از CCU تماس گرفتند که بابا بدحال شده و میخواهند برایش لوله تنفسی بگذارند و او به دستگاه کمک تنفسی متصل کنند. من به مادر و خواهرم اطلاع دادم و همگی به بیمارستان رفتیم. وقتی رسیدیم، بابا انتوبه شده و به بنت متصل بود. گفتند علیرغم وجود ماسک اکسیژن، سطح اکسیژن خون بابا بالا نمیرفته. مجبور شدند با داروی آرامبخش او را بخوابانند، انتوبه و به بنت متصل کنند. برادرم هم از راه رسید. متأسفانه بابا دیگر هشیار نبود. آخرین باری که بابا را در حالت هشیاری دیدیم ساعت سه تا چهار همان روز بود.
من و همسرم دیگر به خانه برنگشتیم. همراه سایر اعضای خانواده در خانه-باغ خوابیدیم.
سهشنبه ۲۹ اردیبهشت
همه متفقالقول بودیم که نمیخواهیم بابا به کمک دستگاه زنده بماند. خود بابا هم پیش از انتوبه شدن گفته بود خسته شده و میخواهد برود. پس با پزشک معالج صحبت کردیم و درخواست قطع دستگاه تنفس را کردیم. او پاسخ داد پدرم هنوز معیارهای قطع دستگاه تنفس را ندارد. با سوپروایزر و رئیس بیمارستان صحبت کردیم، فایده نداشت.
گفتند آنچه ما میخواهید «یوتانازی» یا «مرگ زیبا» است که در ایران غیرقانونی است.
در حین این در و آن در زدن ما، کارکنان CCU از مادرم خواسته بودند آنجا را ترک کند و زمان ملاقات برگردد. مادرم بهقدری دادوفریاد راه انداخته بود که مجبور شدند او را به کمک حراست از CCU بیرون کنند. بعدازاین واقعه رفتار پرسنل CCU با ما تغییر کرد. تا آن موقع به احترام من، میگذاشتند به CCU رفتوآمد کنیم. میگذاشتند یکی از ما خارج از زمان ملاقات دقایقی کنار بابا بماند. ولی بعد از سروصدای مامان، حتی در زمان ملاقات هم برای ما محدودیت قائل شدند. سایر بیماران هفت هشت ملاقاتکننده همزمان داشتند، ولی ما باید یکییکی پیش بابا میرفتیم. خدمه گردنکلفتی جلوی در اتاق بابا ایستاده بود و مراقب رفتوآمد ما بود.
من و همسرم به خانه خودمان برگشتیم. حمام کردیم و خوابیدیم. قبل از خواب هم دعوا کردیم و به حالت قهر خوابیدیم!
چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت
۹ صبح وقت ویزیت پزشک بود. به همین دلیل من همان موقع به CCU آمدم. پسرم مرا به بیمارستان رساند. زنگ زدم، در را باز نکردند. پنج دقیقه صبر کردم و دوباره زنگ زدم. بازهم جواب ندادند. پنج دقیقه دیگر صبر کردم و برای بار سوم زنگ زدم. بالاخره در CCU را باز کردند و با سردی و دلخوری از من استقبال شد. با پزشک معالج صحبت کردم و پلن درمان را پرسیدم. هشیاری بابا از بین رفته بود. علیرغم اتصال به دستگاه تنفس، میزان اکسیژن خون بالا نمیرفت. فشارخون بشدت پایین بود. ادرار هم قطع شده بود. بابا داشت ورم میکرد…
مامان و خواهر و برادر و پسرم را راه ندادند. خواهرم برای ترمیم ناخنهایش به آرایشگاه رفت. مامان به خانه رفت. پسرم به سراغ مشاورههایش. من و برادرم شروع به گشتوگذار در دماوند کردیم. پیشنهاد برادرم بود. چه پیشنهاد خوبی هم بود. تماشای درختان سرسبز، اعصاب تحتفشار و استرس مرا کمکم آرام کرد. عاقبت به دماوند سنتر رفتیم و در کافیشاپ واقع در تراس نشستیم، رو به منظره زیبای روستاهای دماوند. قهوه نوشیدیم. گه گاه بغض برادرم میترکید و اشک از چشمانش سرازیر میشد. من هم با چشمان خشک مثل وزغ، نشستم. از بس به من گفتند: «زن قوی گریه نمیکنه!» گریه کردن فراموشم شده است. همسرم هم آمد منتکشی و باهم آشتی کردیم. اصلاً یادم نیست شب قبل سر چه داشتیم سر همدیگر داد میزدیم!
مامان سالها قبل در بهشتزهرا برای خودش و بابا قبر خریده بود، ولی ما دلمان میخواست بابا در آرامستان چشمه اعلا دفن شود. عصر همان روز قطعه زمینی را برای خاک کردن بابا انتخاب کردیم. بعد دستهجمعی به کافهای نوستالژیک واقع در یک خانه قدیمی دماوندی رفتیم. چای و چای ماسالا و دمنوش بهارنارنج و املت و سوسیس تخممرغ و نان و پنیر خوردیم. یاد فیلم «مادر» افتادم که همه بچهها در خانه پدری جمع شدند تا مادر را در سفر آخرش بدرقه کنند.
پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت
دیروز بهزحمت مرا به CCU راه داده بودند. به همین دلیل تصمیم گرفتم احترام خودم را حفظ کنم و وقت ملاقات به دیدن بابا بروم. شروع کردم به گردگیری و شستن ظرفها و راه انداختن ماشین لباسشویی که از بیمارستان تلفن کردند:
- خبر بدی دارم.
- پدرم فوت کرده؟
- بله
- چه ساعتی؟
- هفت و نیم ساعت
میخواستم نعره بزنم که من صدبار گفتم هر اتفاقی افتاد مرا خبر کنید. هر ساعتی که بود. الان ساعت ۹:۳۰ است. پدرم دو ساعت قبل درگذشته… ولی زبانم را گاز گرفتم و چیزی نگفتم. تفاوتی در ماجرا به وجود نمیآمد. به همسرم اطلاع دادم و بعد به خواهرم. برای پسرم هم پیامک فرستادم. همسرم آمد و باهم به بیمارستان رفتیم. وقتی بقیه هم آمدند به سردخانه رفتیم و بابا را دیدیم. پدرم تبدیل شده بود به یکمشت استخوان که رویش پوستی زرد کشیده بودند. زار زدم… زار زدیم… زار زدیم…
کمی که آرام گرفتیم فهرست کارها را نوشتیم و تقسیم وظیفه کردیم. من و خواهرم مسئول تسویهحساب بیمارستان، رزرو رستوران و سفارش تاج گل شدیم. همسرم و مادرم راهی تهران شدند تا کفن متبرک شده بابا را بیاورند. پسرم و عروسم دنبال سفارش حلوا و خرما و خرید آبمعدنی و شمع مشکی رفتند. برادرم به آرامستان رفت تا روی کندن گور نظارت کند.
چه تیم محشری… مثل ساعت کار کردیم و همه کارها را سروسامان دادیم. بعد من و خواهرم به رودهن برگشتیم و منتظر بقیه ماندیم.
جمعه اول خرداد
ما ساعت ۹:۳۰ در آرامستان بودیم. تاج گل را تحویل گرفتیم. میز یادبود بابا را چیدیم و سپس منتظر ماندیم. همسر و برادرم دنبال بابا رفتند. او را از سردخانه گرفتند و به غسالخانه بردند. ساعت یازده به آرامستان رسیدند. نماز میت خوانده شد، بابا را سر دست گرفتند و اللهاکبر گویان بهسوی گور راه افتادند. در مسیر، سه بار او را زمین گذاشتند و تکان دادند. در کنار گور، صورتش را باز کردند. مادرم روی تن سرد بابا افتاد و زار زد. بهزحمت او را جدا کردند. من گونه یخزده او را بوسیدم و با او خداحافظی کردم. او را در گور قرار دادند. سنگها را روی بدنش چیدند و سپس خاک ریختند. من تمام مدت با چشمان خشک ایستادم.
فکر کردم کاش آخرین کتابی را که خریده و نتوانسته بود تا کامل بخواند در کنارش دفن می کردیم.
مشایعتکنندگان را به صرف ناهار دعوت کردیم. از پذیرایی و غذا راضی بودم.
به خانه که رسیدم پس از استحمام، قرص خواب خوردم و پس از شش روز بیخوابی به خوابی عمیق فرورفتم.
دوشنبه ۴ خرداد
به تهران رفتم تا همراه خواهر و برادرم مراسم هفتم بابا را تدارک ببینم. آنها روز قبل سالنی اجاره کرده بودند: سالن مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد. با گروه موسیقی (یک خواننده و دف زن و نی زن) قرارداد بسته بودند.
موز و خیار و گوجهسبز و زردآلو، پاکتهای سیاهرنگ و شمعهای مشکی خریدیم. سپس به بازار گل ستاری رفتیم و گل سفارش دادیم: تاج گل، یک گلدان گل برای کنار عکس بابا و سه دستهگل برای تزئین میز پذیرایی. حلوا و خرما را تلفنی سفارش دادم. ده استند خیریه هم خریدم و به مجتمع رعد هدیه کردم.
به خانه که رسیدم لهولورده بودم. شش صبح بیدار شدم، هفت صبح و شش بعدازظهر به خانه برگشتم. سه ساعت و نیم در جاده بودم. یک ساعت و نیم در راه رفتن و دو ساعت در مسیر برگشتن.
چهارشنبه ۶ خرداد (مصادف با عید قربان ۱۴۴۸ هجری قمری)
پنج صبح بیدار شدیم. شش از خانه بیرون زدیم. من و همسر و پسرم. هفت به خانه خواهرم رسیدیم. خواهر و برادرم روز گذشته موز و خیار و گوجهسبز را شسته بودند. زردآلو را شستم و دستهجمعی خشک کردیم. سپس یک خط تولید ساختیم:
یکی پاکت را باز میکرد و موز را داخلش میگذاشت. (پسرم)
نفر بعدی خیار را داخل پاکت میگذاشت. (همسرم)
نفر سوم گوجهسبز را و نفر چهارم زردآلو را. (خواهر و برادرم)
نفر پنجم در پاکتها را میبست و آنها را در کارتونها میچید. (خودم)
یکساعته کار را جمع کردیم. یک ساعت بعد صرف لباس پوشیدن و آماده شدن شد.
۹:۳۰ در سالن بودیم. حلوا و خرما و گلها را تحویل گرفتیم. میز یادبود را چیدیم. با خواننده و مسئول سمعی بصری برنامه را هماهنگ کردیم. از ساعت ۱۰:۱۵ کمکم دوستان آمدند. جمعیت بیش از انتظارمان بود. نیمی از جمعیت، کارمندان مترو بودند. درحالیکه بابا سالها قبل بازنشسته شده بود. حتی آقای محسن هاشمی، پسر رئیسجمهور اسبق، مدیرعامل سابق مترو هم آمد. چه خاکی و بیادعا هم آمد. بدون بادی گارد و راننده شخصی. میان کارمندان مترو نشست و با آنان گپ زد. شخصاً به من تسلیت گفت.
من و خواهر و برادر و همسرم به ترتیب چند کلمه درباره بابا حرف زدیم. یکی از همکاران بابا مفصل صحبت کرد. در فواصل صحبتها، نی و دف نواخته میشد. برادرم دو کلیپ بسیار زیبا از عکسها و فیلمهای بابا ساخته بود که هم ما را به خنده انداخت و هم اشکمان را درآورد.
خواهرم گفت:
- وقتی به خانه بابا میرم، بی اختیار چشمم به جایی دوخته میشه که او می نشست. فرورفتگی نشیمن مبل گویا صاحبش به تازگی از جا برخاسته، عینکی که روی میز رها شده انگار الان بابا دست دراز می کنه و برش می داره و کتاب هایی که نتونست تا انتها بخونه…
زدم زیر گریه…
پذیرایی هم بهخوبی انجام شد.
جمعه ۸ خرداد
من و همسرم به سر خاک بابا رفتیم. روی خاک او آب ریختیم. گلهای پژمرده را جمع کردیم. گلهای تازه گذاشتیم. برای خیرات نون خامهای پخش کردیم.
بهاینترتیب طومار زندگی مهندس عزتالله (علی) چشمه علایی در بهار ۱۴۰۵ درهمپیچیده شد و ما او را چون بذری زیر درخت زردآلو کاشتیم. متولد ۱۳۱۲/ دوره اول پلی تکنیک/ مدیر اجرایی متروی تهران/ که سد و نیروگاه برق و جادهها ساخت. وطنپرستی که نه با حرف، بلکه با کارهایش به ایران خدمت کرد و در گوشهگوشه این کشور از خود یادگاری بهجا گذاشت.
ترانه یکی از کلیپهای بابا این بود:
به قربون خم زلف سیاهت، فدای عارض مانند ماهت
کلمات این ترانه مرتب در ذهنم تکرار میشود…
خدا به شما و عزیزانتون سلامتی بده! آمین!
توضیح اول: در شرایط استرس حاد و سوگِ پیشاپیش (مثل زمانی که یک عزیز در حال احتضار است)، سیستم عصبی بدن ممکن است وارد حالت بقا (جنگ/گریز/انجماد) و «بیشبرانگیختگی» شود؛ در این وضعیت آستانه تحمل حسی پایین میآید و مغز تماس بدنی—even محبتآمیز—را نه بهعنوان آرامش، بلکه بهعنوان تهدید تفسیر میکند. به همین دلیل بغل و بوسه میتواند با سوزش یا درد پوستی، تنگی نفس/احساس خفگی (بهعلت تنفس سطحی و انقباض عضلات قفسه سینه و گردن) و حس گیر افتادن یا از دست دادن کنترل همراه شود. این واکنشها معمولاً نشانه بیعاطفگی یا ناسپاسی نیستند، بلکه پاسخهای عصبی-بدنیِ محافظتی به فشار شدید روانیاند و با کاهش بحران، تنظیم استرس و مرزبندی سالم اغلب فروکش میکنند.
توضیح دوم: در بحرانهای شدید عاطفی مثل احتضار یک عزیز، فراموشیِ بخشهایی از چند روز اخیر امری نسبتاً شایع و قابلتوضیح است؛ زیرا استرس حاد و ترشح هورمونهای استرس میتواند بهطور موقت ثبت و بازیابی خاطرات را (بهویژه از طریق اختلال در عملکرد هیپوکامپ) تضعیف کند. کمخوابی و خستگی عصبی نیز فرآیند تثبیت حافظه را مختل میکند و باعث میشود خاطرات «تکهتکه» یا مبهم بمانند. علاوه بر این، ذهن ممکن است برای تحمل فشار وارد حالتهای بیحسی/گسست خفیف یا «خودکار بودن» شود که در آن حضور ذهن کاهش مییابد و اطلاعات کمتر در حافظه ذخیره میشود؛ همچنین اضطراب شدید میتواند توجه را به چند محرک محدود قفل کند و جزئیات پیرامونی را از ثبت خارج سازد. این حالتها معمولاً با بهبود خواب و کاهش تنش فروکش میکنند.
سلام خانم دکتر عزیز
مجددا تسلیت عرض میکنم
چقدر غم انگیز و در عین حال شیوا نوشتید.
من پاییز سال ۴۰۱ عزیزی رو ازدست دادم که غم سنگین رفتنش روی بند بند وجودم سنگینی میکرد… کسی که از مادر برام عزیزتر بود و هست. ولی انکار نبودنش نذاشت حتی یک لحظه تو هتم هاش باشم. مدام به بهانه ی پختن حلوا و مراقبت از خواهرزاده م و هزار چیز دیگه خودم رو از حضور در جمع، حفظ کردم.. بعدش موهام رو از دست دادم و کلی طول کشید تا قبول کنم و از دانش به پذیرش برسم که مرگ هم بخشی از زندگیه.
متن شما رو که خوندم تو دلم گفتم چه زن قوی و محکمی… اما مراقب خودتون باشید؛ خیلی زیاد
دوستتون دارم
منم دوستتون دارم. ما معمولا نمیدونیم چطور با احساسات منفی مون روبرو بشیم. گاهی مثل شما ازشون فرار می کنیم، ولی اونا دست از سرمون برنمیدارن و با هجومی قوی تر به سراغمون میان.
سلام خانم دکتر عزیز . چقدر از متن متاثر شدم… چند بار مچاله شوم و گریه کردم … یاد پدر خودم افتادم که ۲ ماه توی آی سی یو بستری بود و چقدر باید منت خدماتی ها رو میکیشیدیم که تو رو خدا خوب باهاش رفتار کنید . پدرم جون نداشت و دقیقا مثل U روزهای آخر روی تخت افتاده بود از م خواهش میکرد گردنش رو به سمت چپ بچرخانم چون دیگه توان حرکت نداشت …گردنش حدود ۱۲ ساعت به یک طرف مونده بود ومن نمیدونستم وقتی راهم نمیدن به آی سی یو چه خاکی به سرم بریزم که چنین صحنه ای پیش نیاد . دستای بابا رو گرفتم و خاطرات کوکیم توی ذهنم گذشت … دویدن با بابا ….و تکیه کردن بهش .ولی دستای سرد اون دیگه جونی نداشت فقط بهم زل زده بود ولی هشیار بود . بهش گفتم بابا خوبی ؟ گفت خوبم گفتم جاییت درد نمیکنه ؟ گفت همه ی بدنم درد میکنه .چون با لوله راه تنفسش رو باز کرده بودن وقتی صحبت میکرد میدیدم تمام زبان و لبش لخته خون بسته ولی میگفت خوبم … دوست داشتم هزار تکه بشم برای صبوریش . بابا یک ساعت بعد پر کشید و من خاطره ی دستای سرد تکیه گاهم رو تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد …
وااااای… عطیه جان… میدونم چی میگی… اون زبون داغمه بسته… اون صبوری… اون سکوت… دو دو زدن چشم ها… اشکمو درآوردی دختر…
خانم دکتر عزیزم سلام
تسلیت میگم باخوندن خاطره اشک ریختم حالا که باز برگشتم باخوندن کامنتا بازم اشک ریختم
دوستتون دارم از خدا میخوام صبر و آرامش به دل بزرگتون عطا کنه
و الهی که آدم درد و اذیت شدن عزیز نبینه که خیلی سخته
خیلی تحسینتون کردم که با وجود این غم نوشتید و پیام گذاشتید و زندگی رو زندگی کردید
مراقب خودتون باشید
ممنونم راهله جان. برای من نوشتن راهی برای کنار آمدن با هیجانات و مشکلات زندگیه. شما هم مراقب خودتون باشین نازنین
سلام خانم دکتر عزیزم
تسلیت می گم.
واقعا شوکه شدم و چشمم خیس شد.
روح مهندس چشمه علایی شاد و در آرامش باشه.
خدا همه عزیزان رو براتون حفظ کنه
براتون شادی و آرامشی بیش از حد تصور آرزو می کنم
سلام و ممنونم عزیزدل. خدا رفتگان شما رو غرق رحمت کنه و به شما و عزیزانتون سلامت پایدار بده.
سلام گیس گلابتون عزیز. من سالها پیش شاگرد شما بودم و بسیار زیاد از شما آموختم و همیشه قدردان زحماتتون هستم.
امشب بطور اتفاقی کانالتون رو در پیامرسان بله پیدا کردم و از طریق پستهای کانال و این پست سایتتون، متوجه شدم سوگوار پدر بزرگوارتون هستید. عمیقاً خدمتتون تسلیت عرض میکنم. درک میکنم اندوه از دست دادن عزیزان، خصوصاً والدین، چقدر عمیق و بزرگ هست. امیدوارم به لطف خدا، غم و اندوهتون به التیام منتهی بشه. خداوند پدر محترمتون رو غرق رحمت کنه و به قلب مهربان شما و عزیزانتون صبوری بده.
سلام و سپاسگزارم لوتوس جان. خدا رفتگان شما رو هم غرق نور و رحمت کنه.
سلام خوبین؟ خانم دکتر عزیز
تسلیت می گم خدا پدرتون رو رحمت کنه
منم تجربه از دست دادن پدر را در محیط خشن و وحشی بیمارستان داشتم مریض رو به موت رو خیلی خیلی اذیت می کنند و مخصوصا که همراه بیمار قبول نمی کنند و هر چه دلشان می خواهد بر سر بیمار می آورند !
چون شکم پدر منو عمل کرده بودند و زخم باز بود دستهلشو به تخت بسته بودند که اون شلنگ های لعنتی رو بیرون نکشه و بچه هاشو نگذاشتند شب کنارش بمونند و پدرم در تنهایی و غربت فوت کرد عین همه پیر مرد و پیر زنهایی که بدست خدمه بیمارستان ها و دکتر ها و پرستار ها می افتند. و لحظه مرگ تنها و بی کس جان می دهند .اینا تا خودشون روی اون تخت ها به تنهایی جان ندهند ،درد بیمار و همراه هاشون رو نمی فهمند
اشکم رو درآوردین… خدا پدر گرامیتون رو رحمت کنه عزیز دل
خانم دکتر عزیز، سفر پدر را خدمتتون تسلیت میگم. ارزومند ارامش برای شما و خانواده محترمتون دارم.
سپاسگزارم از شما و آرزوی سلامتی شما و عزیزانتون رو دارم.
سلام خانم دکتر گرامی
درگذشت پدر عزیزتان را تسلیت گفته و برلی روحشان آرامش می خواهم.. برلی شما هم صبر می خواهم.
ممنونم خانم رضوی عزیز. خدا رفتگان شما رو رحمت کنه.