قبلاً نوشتم که در روزهای پایانی اردیبهشت، پدر عزیزم دنیا را بدرود گفت. ده روز ابتدایی خرداد هم به کفن‌ودفن و مراسم ختم گذشت. باقی خرداد را در این نوشته ثبت می‌کنم.

 

سه‌شنبه ۱۲ خرداد

من و همسرم و خواهرم عزم گل گشت داشتیم. شما را نمی‌دانم، ولی برای ما، یکی از راه‌های بسیار خوب تمدید اعصاب، گشت‌وگذار در طبیعت است. قرار بود برادرم هم بیاید که کاری برایش پیش آمد و نتوانست همراهی‌مان کند.

شش صبح بیدار شدیم. هفت صبح سر خیابانمان بودیم. مامان و خواهرک از تهران آمدند. خواهرک سوار ماشین ما شد و مامان به راهش ادامه داد و به باغ رفت. ما به‌سوی جاده هراز حرکت کردیم. در یک رستوران توقف کردیم و صبحانه مشتی به رگ زدیم. نان تازه پخته‌شده، سرشیر و عسل، املت و نیمرو. سپس از جاده اصلی خارج شدیم و وارد جاده فرعی شدیم. از مسیر پیچ‌واپیچ کوهستانی بالا رفتیم. بالاخره به مقصد رسیدیم. ماشین را پارک کردیم و پا به راه گذاشتیم. یک‌ساعتی کوه‌پیمایی کردیم تا به دشتی زیبا و سبز رسیدیم. زبانم از توصیف آن بهشت قاصر است: همه‌جا سبز، همه‌جا گل، هوا معطر، آسمان آبی با تکه‌های پنبه‌ای ابر، کوه سرفراز دماوند ایستاده در افق… در سایه درختی به سینه تخته‌سنگی تکیه دادیم و ساعتی در سکوت به تماشا نشستیم. دلم نمی‌خواست برگردم. کاش می‌شد بمانم. کاش می‌شد.

موقع برگشتن به‌جای برگشتن به راه اصلی، پاکوبی را در پیش گرفتیم. نیم ساعتی رفتیم که متوجه شدم داریم به‌طرف قله می‌رویم. برای برگشتن به مسیر اصلی و پایین کوه، شیب تندی را در پیش گرفتیم. آفتاب تند بود و آب در کوله‌پشتی‌ام نبود. از همسر و خواهرم عقب افتاده بودم. سرم گیج می‌رفت. چند بار نشستم، ولی تشنگی و حرارت خورشید کمکی به رفع گرمازدگی نکرد. عاقبت سرم گیج رفت و با کله به داخل درختان خاردار زالزالک وحشی رفتم. همسرم به کمکم آمد و بالاخره به مسیر اصلی برگشتیم. پای همسرم هم پیچ خورده بود و می‌لنگید. مثل لشکر شکست‌خورده، لنگان‌لنگان و لرزان و ترس‌خورده و خاکی خولی خود را به ماشین رساندیم. خواهرم پشت فرمان نشست. در راه برگشت، از لبنیاتی کنار جاده، بستنی قیفی گرفتیم و با لذت خوردیم. برای علاج ترسی که تجربه کردیم.

در خانه پس از استحمام، به مچ پای همسرم پماد پیروکسیکام زدم، با نوار کشی بستم و کمپرس یخ روی مچ دردناک او گذاشتم. بعلاوه تجویز ژلوفن. او خوابید و خدا رو شکر روز بعد ورم مچ پا برطرف شد.

روز بسیار زیبایی بود. حتی پرتاب شدن از کوه هم ذره‌ای از لذتش کم نکرد. ببخشید که آدرس را نمی‌نویسم. بگذارید برخی نقاط این کوهستان، بکر بماند.

 

پنجشنبه ۱۴ خرداد

پیامک انحصار وراثت برای هر چهار نفرمان آمد. برای صرف ناهار به باغ رفتم. باغ غرق گل رز بود، ولی چه فایده که همگی خشک شده بودند. ده روز بود باغ آب نخورده بود. اولین نشانه زوال نبودن بابا. بابا باغ را بین ما سه نفر (من و خواهر و برادرم) به‌تساوی صلح کرده بود. امروز مامان سندها را به دستمان داد. هنوز فرصت نشده بنشینیم و درباره سرنوشت این باغ تصمیم بگیریم. کاش می‌شد حفظش کنیم، ولی می‌دانم که نمی‌شود.

ناهار لوبیاپلو بود با دست‌پخت عالی خواهرم. من خیلی لوبیاپلو دوست دارم، ولی همسر و پسرم دوست ندارند. رژیم کتو هم قوز بالا قوز، دو سال است که لوبیاپلو نپخته و نخورده بودم. شکمی از عزا درآوردم، بدون توجه به رژیم و مژیم.

بعدازظهر آقای شوشو آمد دنبالم. رفتیم گوشت و میوه و کیک خریدیم. ۱۶ خرداد تولد پسرمان است. قرار است فردا در خانه بساط جشن کوچکی را برپا کنیم، فقط چهار نفر: من و آقای شوشو و پسرم و عروس جان.

 

جمعه ۱۵ خرداد

کباب درست کردیم، پلو پختیم، سالاد آماده کردیم، دور هم خوردیم. کیک بریده و همراه با چای صرف شد. پاکت هدیه تقدیم شد.

جشن تولدی ساده و بی‌هیاهو. پسرم سی سال تمام دارد. وقتی سی‌سالگی خودم را با سی‌سالگی پسرم مقایسه می‌کنم، قلبم از افتخار سرشار می‌شود. او کیلومترها از من جلوتر است. وظیفه والدین چیست؟ که فرزندان را برای زندگی آماده کنند و انسان‌هایی بهتر از خودشان به جامعه تحویل بدهند.

من در سی‌سالگی به‌عنوان یک جراح فارغ تحصیل و با ۳۰۰ هزار تومان پول در جیب راهی شهری ۲۰۰۰ کیلومتر دورتر از محل زندگی‌ام شدم. پارتنری نداشتم. حمایتی از طرف خانواده نداشتم. تا شش ماه حقوقی به من پرداخت نشد. در اتاقی کپک‌زده اقامت و با ۳۰۰ هزار تومان (تنها دارایی‌ام) سر کردم. نه پول درآوردن بلد بودم، نه مدیریت مالی، نه ساختن رابطه عاطفی و نه رابطه عاطفی‌ای داشتم. خدا را هزار مرتبه شکر که الان پسرم متأهل است. ازدواجش را با وسواس و دقت ساخته، هنوز فارغ تحصیل نشده ولی چند سال است که شغلی با درآمد خوب دارد. خانه دارد، ماشین دارد، پس‌انداز دارد. من و پدرش مثل کوه پشت سرش هستیم. مدیریت مالی و شغلی و عاطفی را می‌داند. خدا را هزار مرتبه شکر! به خودم و همسرم افتخار می‌کنم.

 

شنبه ۱۶ خرداد

ساعت ۹ دم در باغ رسیدم. چهارتایی (من و مامان و خواهر و برادر) راه افتادیم به‌طرف شعبه همراه اول تا شماره موبایل بابا را به خواهرم انتقال بدهیم. بعد سر خاک رفتیم. در آن آرامستان باصفا ساعتی نشستیم.

برای ناهار به خانه ما برگشتیم. کته و کباب‌دیگی درست کردم. بعلاوه جوجه‌کباب مرینت شده را از فریزر درآوردم و به کمک مایکروفر، یخ‌زدایی کردم. سپس خواهرم سیخ کشید و برادرم کباب کرد.

اکمی کاچی و حلوا هم درست کردیم و همه را خوردیم.

مهمان‌ها ساعت هفت رفتند.

 

دوشنبه ۱۸ خرداد

اسرائیل جنوب بیروت را هدف موشک قرار داد. یکشنبه ایران به اسرائیل حمله کرد و دیشب اسرائیل به ایران. خدا عاقبتمان را به خیر کند. داشتیم به امضای توافق‌نامه بین ایران و آمریکا خوش‌بین می‌شدیم. ترامپ گفته بود امروز فردا توافق‌نامه امضا خواهد شد.

از دیروز ۹ صبح آماده کردن خمیر نان را شروع کردم. امروز ۱۱ صبح پختن آن تمام شد. ۲۶ ساعت آماده‌سازی این نان طول کشید. خدا کند ارزشش را داشته باشد.

.

.

.

نان بسیار خوشمزه شد. برش زدم و سر سفره گذاشتم. در یک‌چشم به هم زدن خورده شد. من ماندم و ۲۶ ساعت خمیرگیری!

 

سه‌شنبه ۱۹ خرداد

دلم برای بازار بزرگ تهران تنگ شده بود. امروز رفتیم بازار. خرید کردیم. ناهار خوشمزه‌ای خوردیم. بخش‌های جدیدی از بازار را کشف کردیم. با کمری دردناک از حمل خریدها و پاهایی متورم به خاطر ساعت‌ها راه رفتن، سوار ماشین شدیم و به خانه برگشتیم.

جشن تولدم نزدیک است. عینک آفتابی‌ام دارد عمرش را می‌دهد به شما. همسرم به‌عنوان هدیه تولد یک عینک ری بن برایم خرید.

 

چهارشنبه ۲۰ خرداد

به‌عنوان مدیر هیئت‌مدیره، همراه همسرم در یک جلسه کاری شرکت کردم. جلسه خوبی بود. خدا کند ثمر داشته باشد.

 

پنجشنبه ۲۱ خرداد

چهل عدد کتلت پختم. همراه دوستان راهی گلگشت شدیم: دشت شقایق

چه شلوغ شده. یکی از مناطق زیبای دماوند که لو رفته. الحمدالله گردشگران رفتار خوبی داشتند. فقط چند نفرشان دسته‌ای شقایق چیده بودند. خیلی جلوی خودم را گرفتم که با آن‌ها دست‌به‌یقه نشوم. بقیه گردشگران دست به گل‌ها نمی‌زدند، روی زمین آشغال نمی‌ریختند، با صدای ضبط بلند، آرامش کوهستان را به هم نمی‌زدند. غیر از یک خانواده که بساط رقص و دالام دومبول راه انداخته بودند. عجبا که خانم‌ها با روسری سفت‌وسخت، چه قرها که نمی‌دادند! کدام را باور می‌کردیم؟ حجاب را یا حرکات موزون را؟

ساعتی نشستیم و از هوای پاک و خنک کوهستان لذت بردیم. بعد راهی باغ شدیم. تا نیمه‌شب گپ زدیم و از مصاحبت همدیگر لذت بردیم.

 

یکشنبه ۲۴ خرداد

خواهرم بیمارستان بستری شد. من و همسرم برای دیدن او رفتیم.

(از قصد درباره علت بستری او ننوشتم)

 

سه‌شنبه ۲۵ خرداد

رفتم تهران تا کنار خواهرم باشم.

 

پنجشنبه ۲۶ خرداد

بازهم رفتم تهران تا از خواهرم مراقبت کنم.

 

جمعه ۲۹ خرداد

خسته هستم. خیلی خسته هستم. جسمم، ذهنم…

پسرم و عروسم برای ناهار آمدند. آقای شوشو پلو و خورش پخت. دور هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم. کمی اعصابم آرامش پیدا کرد.

 

شنبه ۳۰ خرداد

پنج صبح خوابم برد. ده صبح با صدای آلارم موبایل بیدار شدم. حالم خوب نبود. جان نداشتم. حواسم پرت بود. قرار بود آن روز خواهرم را به مطب دکتر ببرم تا پیشرفت درمان بررسی بشود. نمی‌دانستم قرار است چه چیزی بشنوم. وحشت کرده بودم. به‌زحمت خودم را جمع‌وجور کردم و برای رفتن به تهران آماده شدم.

ساعت دوازده راه افتادم. یک‌ساعته رسیدم. خواهرم هنوز آماده نبود. ضعف داشت. سرش گیج می‌رفت. تپش قلب شدیدی داشت. یک قرص کلرودیازوکسپاید به او خوراندم. قبل از دو به مطب رسیدیم. اولین نوبت را گرفتیم، ولی تا خانم دکتر بیاید ۴۵ دقیقه‌ای منتظر ماندیم. در حالت انتظار بودیم که خواهرم گفت: «دارم غش می‌کنم!» رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. سرش را دولا کردم تا خون به مغزش برسد. سایر بیماران کاناپه‌ای را خالی کردند و خواهرم روی آن دراز کشید.

بالاخره دکتر آمد. باحوصله سؤال پرسید. معاینه کرد. از پیشرفت درمان کاملاً راضی بود. خواهرم را به خانه‌اش رساندم و دوباره پا به جاده شدم. جای شما خالی نباشد که دو ساعت بعد به رودهن رسیدم. ساعت شش بود که صبحانه و ناهار و شام را یکجا خوردم. خواهرم خبر داد که حالش خیلی بهتر است. حرف‌های خانم دکتر به او قوت قلب داد. خدا را شکر!

پسرم و عروسم برایم کیک تولد آوردند. شمعی فوت کردم و کیک را بریدم.

امسال روز تولدم مزه نداد. اصلاً حس تولد نداشت. فوت بابا و بیماری خواهرم، تاب‌وتوانم را گرفت. البته کادوهای خوبی گرفتم:

عینک ری بن، فر مژه ژاپنی، کرم موی آلمانی! چیزهایی که احتیاج داشتم، ولی از بس بیخودی گران بودند، زورم می‌آمد بخرم، درخواست کردم. آخه فر مژه سه میلیون و پانصد هزار تومان؟! یا کرم مو دو میلیون تومان؟! عینک ری بن تکلیفش معلوم است. یک عینک می‌خری و بیست سال استفاده می‌کنی، ولی فر مژه؟! کرم مو؟!

 

یکشنبه ۳۱ خرداد، روز تولدم

تا صبح بیدار بودم. یعنی حتی یک‌لحظه نخوابیدم. از بس شنبه اضطراب داشتم، تمام شب، بدنم در جنب‌وجوش بود.

برخلاف هر سال، هیچ ذوق و شوقی برای روز تولدم نداشتم. مادرم که برای تبریک تولد زنگ زد. یک دل سیر برایش گریه کردم. نه راستش… دل سیر نبود… تا به گریه افتادم، او هم شروع به زاری کرد، گریه‌ام بند آمد.

تمام‌روز فقط دراز کشیدم و کتاب خواندم. یادم نیست چی خواندم.

 

 

این هم ماه خرداد سال ۱۴۰۵

معمولاً خردادها من در اوج انرژی و شادمانی هستم. خیال داشتم به مناسبت روز تولدم، هدیه‌ای برای گیس گلابتونی‌ها آماده کنم، یک مینی دوره رایگان، ولی نشد که بشه. ایشالا بزودی!

از بس خرداد دردناک و درهم برهمی داشتم که یادم رفت بنویسم ۲۱ خرداد جام جهانی ۲۰۲۶ شروع شد.

6 پاسخ

  1. سلام خانم دکتر عزیز
    چقدر منتظر خوندن خاطراتتون بودم…چند بار سایت رو ریفرش کردم
    تولدتون مبارک
    به قول بزرگ آقای شهرزاد، زندگی رو که سر و‌ تهشو‌ وا کنی میبینی همه ش سفره ی عقد نیست که لا به لاش نقل و نبات باشه…
    متاسفانه درسته و خوشبختانه خوب و بد میگذره…

  2. سلام خانم دکتر عزیزم
    تولدتون مبارک باشه.
    خوشحالم از اینکه طبیعت گردی و زندگی عادی رو بعد از غم از دست دادن پدر شروع کردین و ناراحت از بابت بیماری خواهرتون.
    انشالله چیزی نیست و بزودی برطرف می شه.
    روزهای سخت می گذره برای هممون. ولی زمانیکه پشت سر هم اتفاق میفتن تحمل آدم کم میشه. واقعا حق دارین.
    برای شما و عزیزانتون سلامتی و آرامش آرزو می کنم و منتظر شنیدن خبرهای خوبتون هستم.

دیدگاهتان را بنویسید