مینا ۳۶ ساله پنج سال اخیر در رابطه ناخوشایندی با مردی است. مردی که گاهی هست و گاهی نیست. مردی که مدام از او ایراد می‌گیرد و تحقیر می‌کند. مردی که به او احساس ناامنی می‌دهد، در جمع‌ها بی‌شرمانه به زنان دیگر چشم می‌دوزد. مینا نگران می‌شود: « نکنه چاق شدم؟ نکنه یه چین‌وچروک به صورتم اضافه شده؟ ای‌وای! نکنه موی سفیدی در میان گیسوانم ظاهر شده؟» این مرد از صحبت درباره تعهد و ازدواج، طفره می‌رود. او به نیازها و خواسته‌های مینا چندان توجه نمی‌کند، ولی اصرار دارد مرکز ثقل زندگی مینا باشد.

مینا قبل از این آقا، یک رابطه بد دیگر را تجربه کرده بود و پس از اتمام رابطه قبلی، به‌قدری درهم‌شکسته و غمگین بود که سه سالی تنها مانده بود. زمانی که با این آقا آشنا شد، ۳۱ ساله داشت و به خودش قول داد این بار خط قرمزهایی برای خودش در نظر می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد هیچ مردی از این خطوط عبور کنند. مصمم بود احساس ارزشمندی خود را حفظ کند و به‌سوی رابطه‌ای متعهدانه پیش برود. او دلش می‌خواست ازدواج کند و بچه‌دار شود. دلش غش می‌رفت کودکش را در آغوش بفشرد و بوی مست‌کننده گردن فرزندش را به مشام بکشد.

ولی مینا قول خودش را زیر پا گذاشت. پنج سال در رابطه‌ای ناپایدار مانده بود که نه‌تنها به ازدواج منجر نشده، بلکه اعتمادبه‌نفس او را خدشه‌دار کرده بود. او برای مشاوره به من مراجعه کرد. هدف او از این مشاوره این بود که سیاست‌هایی را بیاموزد تا مرد را رام کند و پای سفره عقد بنشاند. من به او گفتم:

  • مردی که مرتب از ظاهر و رفتار تو انتقاد می‌کنه، چشم چرانه، گاهی یک هفته ناپدید میشه و بعد بدون هیچ توضیحی برمی گرده، چطور شوهری برای تو و چگونه پدری برای فرزندت خواهد شد؟

و او قبول نمی‌کرد که مرد نه‌تنها مورد مناسبی برای ازدواج نبود، بلکه اصلاً قصد ازدواج با او را نداشت! من هیچ طلسم و جادویی نداشتم که مرد را به فردی متعهد و سربه‌راه و مسئولیت‌پذیر و مشتاق ازدواج با مینا تبدیل کنم. می‌گفت همه عیب‌های مرد را می‌داند، حتی می‌داند که اگر پانزده سال دیگر هم منتظر بماند، بازهم این مرد با او ازدواج نخواهد کرد، ولی نمی‌توانست دست از مرد بکشد. تا وقتی بالاخره این جمله را از من شنید:

«گاهی آدم‌ها از رابطه ناسالم جدا نمی‌شوند، چون از تنهایی بیشتر از رنج رابطه می‌ترسند.»

همان روز فهمید مشکل اصلی، آن مرد نبود؛ ترس خودش از تنها ماندن بود.

بیشتر ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که داشتن رابطه یعنی موفق بودن و تنها بودن یعنی شکست خوردن. فیلم‌ها، داستان‌ها و حتی اطرافیانمان مدام این پیام را تکرار کرده‌اند که خوشبختی فقط در کنار یک نفر معنا پیدا می‌کند.

به همین دلیل، وقتی مدتی تنها می‌شویم، احساس می‌کنیم چیزی در زندگی کم است. گاهی این احساس آن‌قدر آزاردهنده می‌شود که حاضر می‌شویم کنار کسی بمانیم که احترام، امنیت یا آرامش را از ما گرفته است؛ فقط برای اینکه تنها نباشیم.

اما حقیقت این است که تنهایی با تنهاییِ دردناک فرق دارد. گاهی تنها بودن، سالم‌ترین انتخاب زندگی است.

 

ترس از تنهایی، قضاوت ما را تغییر می‌دهد.

وقتی از تنها ماندن می‌ترسیم، استانداردهایمان آرام‌آرام پایین می‌آید. رفتارهایی را نادیده می‌گیریم که اگر آرامش داشتیم، هرگز قبولشان نمی‌کردیم.

بی‌احترامی را با این جمله توجیه می‌کنیم که «هر آدمی یه عیب و ایرادی داره دیگه!»

بی‌توجهی را عشق تعبیر می‌کنیم.

کنترل‌گری را نگرانی می‌نامیم.

و گاهی سال‌ها در رابطه‌ای می‌مانیم که هر روز بخشی از عزت‌نفس ما را از بین می‌برد.

دلیلش ساده است.

ذهن ما میان دو درد انتخاب می‌کند؛ درد یک رابطه ناسالم یا درد تنها شدن. اگر تحمل تنهایی را یاد نگرفته باشیم، معمولاً درد اول را انتخاب می‌کنیم؛ حتی اگر سال‌ها ادامه پیدا کند.

اما خبر خوب این است که تنهایی یک مهارت است، نه یک محکومیت.

همان‌طور که می‌توان رانندگی یا شنا را یاد گرفت، می‌توان از کنار خود بودن هم لذت برد.

چگونه با تنهایی دوست شویم؟

۱. تنهایی را به زمان مراقبت از خود تبدیل کنید

وقتی تنها هستید، فقط منتظر تمام شدن زمان نباشید. کتاب بخوانید، پیاده‌روی کنید، آشپزی کنید، موسیقی گوش بدهید یا مهارتی تازه یاد بگیرید. کم‌کم مغز یاد می‌گیرد که تنهایی مساوی با رنج نیست.

۲. هر روز زمانی را بدون موبایل بگذرانید.

بسیاری از ما از سکوت فرار می‌کنیم. به‌محض اینکه تنها می‌شویم، سراغ تلفن همراه می‌رویم. روزی فقط ده دقیقه بدون صفحه‌نمایش کنار خودتان بنشینید. شاید ابتدا سخت باشد، اما آرام‌آرام ذهن آرام‌تر می‌شود.

۳. رابطه‌تان را با خودتان بهتر کنید.

با خودتان همان‌طور حرف بزنید که با یک دوست صمیمی صحبت می‌کنید. اگر مدام خودتان را سرزنش کنید، طبیعی است که از تنها ماندن لذت نبرید.

۴. دنیای خودتان را بزرگ‌تر کنید.

تمام هویتتان را به رابطه عاطفی محدود نکنید. دوستان خوب، خانواده، ورزش، هنر، سفر، مطالعه و کارهای موردعلاقه، زندگی را غنی‌تر می‌کنند. آن‌وقت یک رابطه، تمام زندگی شما نخواهد بود؛ فقط بخشی از آن خواهد بود.

۵. یاد بگیرید احساساتتان را تحمل کنید.

گاهی لازم نیست فوراً احساس تنهایی را از بین ببریم. کافی است بپذیریم که این احساس آمده و خواهد رفت. احساسات، مهمان هستند؛ قرار نیست همیشه بمانند.

۶. ارزش خودتان را وابسته به داشتن شریک عاطفی نکنید.

داشتن رابطه، ارزشمند است؛ اما ارزشمند بودن شما به داشتن رابطه وابسته نیست. شما قبل از ورود هر کسی به زندگی‌تان هم ارزشمند بوده‌اید و بعد از رفتن او نیز ارزشمند خواهید ماند.

کم‌کم اتفاق جالبی می‌افتد.

دیگر برای فرار از تنهایی وارد رابطه نمی‌شوید.

رابطه را انتخاب می‌کنید، نه اینکه به آن پناه ببرید.

در این حالت، قدرت «نه» گفتن پیدا می‌کنید. اگر کسی با ارزش‌ها، شخصیت یا نیازهای شما هماهنگ نباشد، دیگر از ترس تنها شدن او را نگه نمی‌دارید.

این همان نقطه‌ای است که کیفیت انتخاب‌های عاطفی تغییر می‌کند.

 

خلاصه

ترس از تنهایی، یکی از مهم‌ترین دلایلی است که ما را وارد رابطه‌های اشتباه می‌کند یا در رابطه‌های ناسالم نگه می‌دارد. اما وقتی یاد بگیریم با خودمان دوست باشیم، از سکوت نترسیم و زندگی مستقلی برای خودمان بسازیم، دیگر برای کامل شدن به هر رابطه‌ای چنگ نمی‌زنیم.

یادتان باشد، رابطه سالم قرار نیست جای خالی درون شما را پر کند؛ قرار است دو انسانِ کامل‌تر، آرامش و شادی خود را با یکدیگر شریک شوند.

شاید مهم‌ترین رابطه زندگی هر کدام از ما، همان رابطه‌ای باشد که هر روز با خودمان داریم. اگر آن رابطه را بسازیم، انتخاب‌های عاطفی‌مان هم عاقلانه‌تر، سالم‌تر و آرام‌تر خواهد شد. 🌿

حالا نوبت شماست: شما بلد هستید از تنهایی لذت ببرید؟

 

دیدگاهتان را بنویسید