مهر ۱۴۰۵

با امید به پایان یافتن وضعیت «نه جنگ، نه مذاکره» شروع کردیم و متاسفانه امیدمان، نومید شد.

چهارشنبه اول مهر

صبح با یک خبر عالی شروع شد:

دیروز هیئت ایرانی و آمریکایی در نیویورک سه ساعت جلسه داشتند. بعد از پنجاه سال بالاخره این دو کشور سر یک میز مذاکره نشستند. چه آغاز زیبایی برای پاییز امسال.

 

پنجشنبه دوم مهر

من معمولاً بعد از ناهار یک فنجان قهوه ترک می‌نوشم. دسته قهوه‌جوش لق شده و هنوز فرصت نکردم یکی دیگر بخرم. امروز به سراغ موکاپات رفتم تا اسپرسو دم کنم. آبجوش را در مخزن ریختم و با قهوه پر کردم. روی شعله ملایم گذاشتم. در موکاپات را باز گذاشتم تا فوران مایع داغ قهوه‌ای‌رنگ را ببینم. اسپرسو که آماده شد، دسته موکاپات را گرفتم. انگشتم به بدنه‌اش خورد و سوخت. موکاپات از دستم رها شد. قهوه داغ روی ساق پایم و کف آشپزخانه ریخت. خوشبختانه سوختگی سطحی و مختصر بود. صدتا فحش به سازنده موکاپات دادم. چه وسیله خطرناکی است.

 

جمعه سوم مهر

صبح با گردن درد و سفتی عضلات گردن بیدار شدم. یک قرص شل کننده عضلات خوردم و شروع کردم به پختن کیک، کیک ردولوت برای تولد برادرم. تا حالا با این رسپی ردولوت نپختم، خدا کند که مأکول و خوشمزه باشد. رنگش که کدر است و آن رنگ قرمز درخشانی را ندارد که دلم می‌خواست. بعد از اتمام پخت کیک، سرم شروع کرد به گیج رفتن، اثرات دارو. همراه همسرم بیرون رفتم و کمی خرید کردم. وقتی برگشتم، چهارچرخم هوا رفت! چنان روی مبل ولو شدم که با بلدوزر هم نمی‌شد تکانم بدهید. همسرم کته پخت و گوشت‌ها را به سیخ کشید. پسر و عروسم مهمان ما هستند.

 

شنبه ۴ مهر

من و همسرم، کیک و یک ظرف خوراک لوبیا را زدیم زیر بغلمان و راهی باغ شدیم. با خواندن آهنگ «تولد! تولد! تولدت مبارک!» وارد باغ شدیم. برادرم حسابی سورپریز شد. ناهار خوردیم. مراسم فوت کردن شمع روی کیک تولد را اجرا کردیم. چای و کیک خوردیم. تا شب ماندیم. هوا خنک بود و بوی پاییز در فضا. گپ زدیم، جوک گفتیم، خندیدیم، یاد بابا کردیم، بغض کردیم، در سکوت گربه‌ها را تماشا کردیم. برای شام خوراک لوبیا خوردیم و بالاخره دل کنیم و به خانه برگشتیم.

 

چهارشنبه ۸ مهر

خانم کمک آمد و خانه را تمیز کرد. همسرم به خانه آمد. غذا خوردیم و به جاده زدیم. راهی جاده مخصوص کرج شدیم. جلسه کاری داشتیم. دو ساعت کامل در راه بودیم. طرف مقابل هیچ اطلاعاتی آماده نکرده بود. یک‌ساعتی پرت‌وپلا بافتند و قرار شد، پس از بررسی‌های لازم، درخواست‌ها را از طریق ایمیل انتقال بدهند. عجبا!

سر جلسه بودیم که فریاد «کمک! کمک!» بلند شد. یک نفر از پله‌های سرخورده و پرتاب شده بود. بالای سرش رفتم و معاینه کردم. خوشبختانه مشکل جدی پیش نیامده بود.

پس از جلسه راهی خانه مادر همسرم شدیم. یک ساعت در راه بودیم. بزرگراه کرج قفل بود. طفلکی مردمی که مجبورند هر روز این راه را بروند و بیایند. هشت شب بود که به خانه مادر همسرم رسیدیم. سر راه نان بربری داغ و پنیر لیقوان گرفته بودیم. جای شما خالی که نون و پنیر مشتی به رگ زدیم. تا ده شب ماندیم تا ترافیک کمی سبک شود.

۱۱:۳۰ شب به خانه رسیدیم. من مثل جسد خوابیدم.

 

پنجشنبه ۹ مهر

تا یک بعدازظهر خواب بودم. پا شدم برنج و سیب‌زمینی حبه شده و شوید (شوید سیب‌زمینی پلو) بار گذاشتم، خانه را مرتب کردم، ظرف‌ها را شستم. ساعت دو که همسرم آمد، همه‌چیز مرتب و آماده بود. بعد از غذا دوباره خوابیدم تا پنج بعدازظهر. قورمه‌سبزی و کیک سیب پختم. فردا دعوتیم به باغ دوستی و قرار شد ما غذا ببریم.

این هم از پنجشنبه من که به خواب و خواب و خواب و آشپزی گذشت.

 

جمعه ۱۰ مهر

تا ده صبح خوابیدم. بیدار که شدم دوش گرفتم و همراه آقای شوشو راهی باغ شدیم. چه هوایی بود… هوا سرشار از عطر سیب و برگ گردو. باغ کناری مراسم گردوزنی داشتند. یک کیسه کوچک گردوی تازه هم نصیب ما شد. زیر نور آفتاب کمرنگ و دل‌چسب پاییزی ناهار خوردیم: پلو و خورش قورمه‌سبزی. بعد کیک سیب را همراه چای صرف کردیم. ۵ بعدازظهر بود که از باغ دل کندیم و از میزبانان مهربانمان خداحافظی کردیم. پسرم و عروسم برای تماشای تئاتر سیاوش به تهران رفته بودند. ما را هم دعوت کردند، ولی ما باغ را ترجیح دادیم.

 

شنبه ۱۱ مهر

هوا کاملاً پاییزی شده… ابری خاکستری آسمان را پوشانده.

پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه           چهار تا فصل خدا هرکدوم یه رنگه

 

دوشنبه ۱۳ مهر

شش صبح بیدار شدم و شش و ۴۵ دقیقه زدم به جاده. دو ساعت کامل طول کشید تا به خانه خواهرم رسیدم. فکر کنم ۹:۳۰ بود که مادر و برادرم هم آمدند و چهارتایی راهی شدیم. بابا مختصری پول در بانک داشت و پنج سهام کم‌ارزش. پس از برداشت پول از بانک و فروش سهام، به کافی‌شاپ رفتیم و مهمان بابا شدیم. قهوه و شیرینی خوردیم. جای بابا خالی بود. خیلی خالی…

پس از صرف ناهار به رودهن برگشتم. برگشتن دو ساعت و نیم طول کشید. نعشم را به‌زحمت به تختخواب رساندم.

 

سه‌شنبه ۱۴ مهر

شب گذشت ساعت ۷ خوابیده بودم. ۹ صبح بیدار شدم، ولی خسته و کسل بودم. به خودم قول دادم فقط کارهای ضروری خانه را انجام بدهم. همین کار را کردم. قدری جمع‌وجور و ظرف شستن و پختن غذا.

هرروز کسل‌تر از روز قبل هستم. می‌دانم به تفریح و گردش در طبیعت و سفر نیاز دارم. تا کی مهیا شود.

قیمت دلار به ۲۷۰ هزار تومان رسید…

همسایه ۴۰ ساله پسرم بر اثر سکته قلبی فوت کرد. همسر و سه بچه کوچک پشت سر گذاشته است….

 

چهارشنبه ۱۵ مهر

ریشه مویم را رنگ کردم. کمی از رنگ مانده بود که به ساقه‌ها زدم. آلان دوباره مو قهوه‌ای هستم! چقدر حسرت می‌خوردم به خانم‌هایی که خودشان مویشان را رنگ می‌کنند. بالاخره دارم یاد می‌گیرم. هنوز نمی‌دانم چه برند رنگ مو بهتر است. شما چه برندی استفاده می‌کنید؟

 

جمعه ۱۷ مهر

تا پنج و نیم صبح خوابم نبرد. هیچ فکر و خیالی هم نداشتم. فقط خوابم نمی‌برد. پنج ونیم تسلیم شدم و قرص خواب خوردم. تا یک بعدازظهر خواب بودم. بیدار که شدم، دستی به سر و روی خودم و خانه کشیدم. آقای شوشو کله‌پاچه و نان سنگک داغ خرید و آورد خانه. پسر و عروسم هم آمدند. جای همگی خالی، یک دل سیر کله‌پاچه خوردیم. بعدش هم چای و خرما. بچه‌ها رفتند و من و آقای شوشو ماندیم. چند اپیزود از فصل چهار سریال ریچر را دیدیم. کیک هویج پختم. ظرف‌ها را شستم و خوابیدم. روز تعطیل خوبی بود.

 

شنبه ۱۸ مهر

من با نویسنده‌های ژاپنی نمی‌توانم ارتباط بگیرم. نمی‌دانم مشکل از ترجمه است یا از تفاوت فرهنگی فراوان. امروز کتاب «هرگز رهایم مکن!» را خواندم… عجب شاهکاری… حظ کردم. از اولین خط تا آخرین کلمه کتاب، بغض گلویم را گره زده بود. یک رمان تخیلی و این‌همه احساسات ناب انسانی؟… عالی بود.

 

۲۱-۲۳ مهر

سفری کوتاه به بابلسر

 

شنبه ۲۵ مهر

جولیا را به خاطر دارید؟ استارتر مادر برای پختن نان خمیرترش؟ وقتی جولیا دوماهه شد، او را از کابینت آشپزخانه به یخچال منتقل کردم. وقتی می‌خواهم نان بپزم باید او را از یخچال بیرون بیاورم. دو سه‌ساعتی در دمای محیط قرار بدهم تا هم‌‌دمای محیط شود. سپس دو بار او را تغذیه کنم تا سرحال بیاید و بتواند نان خوبی بسازد. امروز ساعت ۳ بعدازظهر او را از یخچال خارج کردم. ساعت شش تغذیه کردم. بعد از سه ساعت که به پیک رسید و برگشت، برای بار دوم تغذیه کردم.

امروز بیشتر وقتم به جمع‌وجور خانه گذشت. آلان ۶ بعدازظهر است. به‌قدری خسته هستم که دلم می‌خواهد همین آلان بروم و بخوابم. البته می‌دانم که خواب جن است و من بسم‌الله و به این راحتی‌ها خوابم نخواهد برد.

 

سه‌شنبه ۲۸ مهر

ظرف دو هفته اخیر ۲۲ کشتی در خلیج‌فارس هدف حمله قرارگرفته‌اند و یک نفت‌کش غرق شده است. ترامپ و نتانیاهو مرتب ایران را تهدید می‌کنند. ترامپ «مادر بمب‌ها» را برایمان شاخ کرده است. همه می‌گویند در آبان سومین حمله آمریکا به ایران صورت خواهد گرفت.

نه صبح به سراغ جولیا رفتم و از او لوین برداشتم. وزن جولیا ۶۰ گرم است. ۲۰ گرم را برای ساختن استارتر مادر کنار گذاشتم. با بقیه ۹۰ گرم لوین ساختم با نسبت ۱.۱.۱ سه ساعت بعد که به پیک رسید، ۵۰ گرم برداشتم و دوباره با نسبت ۱.۱.۱ تغذیه کردم و ۱۵۰ گرم لوین ساختم. با این ۱۵۰ گرم لوین یک کیلو خمیر ساختم. نصفش را فوکاچیا کردم و نیم دیگرش را نان تست. هشت شب تمام شد. یعنی ۱۱ ساعت طول کشید.

چند نفر از شما عزیزان پرسیدید چرا این هم وقت صرف پختن نان می‌کنم؟ بارها نوشته‌ام و باز هم می‌نویسم: پختن نان و کیک و شیرینی برای من سرگرمی است و از انجام آن بسیار لذت می‌برم. برای من شبیه به مراقبه است. مرا از دنیا جدا می‌کند و به عالمی دیگر می‌برد که نمی‌دانم کجاست، ولی جای خوبی است. همیشه تکه‌ای کیک خانگی یا تکه‌ای نان خودم‌پز در خانه ما یافت می‌شود، ولی من تأمین‌کننده نان خانه نیستم.

 

پنجشنبه ۳۰ مهر

آخرین روز ماه مهر را به خوشی گذراندیم. دوستی ما را به باغ خود دعوت کرد. من سالاد و ماست خیار بردم. میزبان کباب خریده بود. خوش گذشت… خیلی خوش گذشت… ناگهانی دعوت شدیم و با خوشحالی قبول کردیم.

 

اولین ماه پاییز در حالی به پایان رسید که هنوز تکلیف تنگه هرمز و اورانیوم غنی‌شده و ایران و تحریم‌های کمرشکن معلوم نشده است. یعنی نه‌تنها تکلیف معلوم نشده که به گرهی بازنشدنی تبدیل شده است. خدا کمکمان کند.

6 پاسخ

  1. گیس گلابتون عزیز. ممنون که خاطرات مهر رو آپلود کردید.
    من هم کتاب هرگز رهایم مکن ایشی گورو رو خوانده ام و با داستانش اشک ریخته ام. به نظرم خیلی داستان لطیفی داشت.
    من خلاصه کتابهایی که میخوانم رو توی اپ goodreads ثبت میکنم. یک اپلیکیشن سوشال مدیا برای افراد کتابخوان. اگه عضو شدید اینجا بگید تا پیداتون کنم و ادتون کنم و کتابهای خوانده شده ی همو ببنیم.
    راستی کاش از نانهایی که میپختید عکس میگذاشتید برامون.
    خیلی دوستون دارم و بسیار زیاد از خواندن روزنوشت هاتون لذت میبرم. شما باحالترین خانم دکتر دنیا هستید.

    1. ای جاااااانم… من نظرم رو تو فیدیبو و طاقچه، همانجایی که کتاب میخونم می نویسم. خیلی دوست دارم عکس نان هایم رو بذارم و پز بدم! ولی فکر می کنم شاید شما دوستان علاقه نداشته باشین. برای رشد فردی بیایین اینجا و نه برای دیدن عکس نان ها. شاید اشتباه می کنم. می بوسم تون.

  2. من اول هر ماه با هیجان و مشتاقانه منتظر خاطرات شما هستم، این ماه نگرانتون شدم خدا رو شکر که به خوبی و خوشی گذشته.
    گیسو جان من شاید تا حالا1-2 کامنت برای شما نوشتم و یکیش قرار دادن سینی در بین طبقات فر برای تنظیم دمای کیک ها بود D:
    میخواستم بگم چندین ساله که شما رو میخونم و خیلی خیلی دوستتون دارم. دوره های ازدواج مثل آب خوردن رد زمان مجردی و زندگی مثل عسل رو تا متاهلی خریدم و از الگوهای زندگی من هستین.
    مراقب خودتون باشین. مجددا دوستتون دارم

دیدگاهتان را بنویسید