دوشنبه ۲۰ مهر
فردا عازم سفر هستیم. برای ناهار مرغ سوخاری، سیبزمینی سرخکرده و نان فوکاچیا پختم. همزمان با پخت نان فوکاچیا، شش تا نان ساندویچی هم پختم. یک کوه ظرف شستم. بعد از ناهار و کمی استراحت، برای ناهار فردا، کتلت درست کردم. اسباب و اثاثیه سفر را بستم و ساعت هشت به رختخواب خزیدم. بعضی روزها از میزان بالای انرژی خودم متعجب میشوم!
سهشنبه ۲۱ مهر
صبح با یک نفر قرار کاری داشتم. بهجای راه هراز، جاده فیروزکوه را در پیش گرفتیم تا سر راه، طرف را ببینم. نیامده بود. با او تماس گرفتم و گفت تا نیم ساعت دیگر میرسد. گفتم عازم سفر هستم و نمیتوانم منتظر او بمانم. بهویژه که نمیدانستم این نیم ساعت واقعی است که مثل اکثر ایرانیها، زمانی خیالی برای دو سه چهار ساعت آینده است.
جاده خلوت بود، ولی تعداد ماشینهای سنگین زیاد بود. بهنوبت رانندگی کردیم. یک ساعت من و یک ساعت همسرم تا به بابلسر رسیدیم. کلبه را تحویل گرفتیم. برای اولین بار در عمرم یک مکان کاملاً تمیز در مازندران دیدم. از ذوق و خوشحالی میخواستم صورت میزبان را ببوسم. میتوانستم صورتم را در انعکاس سنگهای مرمر ببینم. (دوستان عزیز، ببخشید که آدرس نمیدهم. معلوم نیست دفعه بعدی همینطور باشد و شرمنده میشوم که بهرایگان برای جایی نامطمئن تبلیغ کردهام)
وسایل را گذاشتیم و رفتیم کنار ساحل. ساندویچمان را خوردیم. تا غروب نشستیم و دریای زیبای آبی و پایین رفتن خورشید طلایی در افق را تماشا کردیم. ساحل شلوغ بود. تعدادی چهارچرخ نزدیک ما بودند که مرتب ویراژ میدادند. همسرم نسبت به سروصدا خیلی حساس است و کلافه شد، ولی من وقتی در جذبه طبیعت فرومیروم، از دوروبرم بیخبر هستم و تأثیری روی من نداشت.
پسر و عروسم از نان سحر جاده بابلسر خیلی تعریف کرده بودند. برای خرید نان به آنجا مراجعه کردیم. چه فروشگاه بزرگ و زیبایی بود و چه نانهای هوس برانگیزی. دو عدد شیرینی کوچک و دو عدد نان و پنیر برای صبحانه خریدیم. شیرینیها تعریفی نداشتند متأسفانه.
من برای شام کمی میوه خوردم. همسرم هیچ نخورد. شب خواب راحتی را تجربه کردیم.
چهارشنبه ۲۲ مهر
دلم میخواست صبح زود تا کنار دریا پیاده بروم، ولی آقای شوشو خواب بود، پس آنقدر کتاب خواندم تا او بیدار شد. پیشنهاد کرد بهجای ساحل بابلسر به ساحل نوشهر برویم. صبحانه را کنار ساحل بخوریم. ناهار را هم در یک رستوران قدیمی در نوشهر.
دو ساعت رانندگی کردیم تا به ساحل رسیدیم. یازده بود که رسیدیم. بهشدت گرسنه بودیم. متأسفانه نان و پنیر نان سحر اصلاً خوب نبود. با لیوانی قهوه کمی قاروقور شکم را کاهش دادیم تا وقت ناهار بشود. ساحل خلوتی بود. هوا گرم بود و بعضیها شنا میکردند. عدهای قلاب به دریا انداخته بودند. ده ها رنگ آبی را میشد در دریا دید. دریا صاف صاف مثل استخر. شفاف مثل اشک چشم. ماهیهای کوچک را بهراحتی میدیدیم. یک جفت مرغ ماهیخوار نزدیک ما مشغول صید ماهی بودند. چه آرامشی…
از ناهار هم رضایت نداشتیم. دفعه قبلی که به این رستوران آمدیم، غذا مأکول بود. این بار خیر. هرچند آنقدر گرسنه بودیم که بدون اعتراض سرمان را پایین انداختیم و غذا را بلعیدیم. از من میخواهید رستورانهای خوب را معرفی کنم. خب… وقتی وضعیت رستوران ثابت نیست، یک روز غذایش خوب است و روز بعد افتضاح، چرا من رایگان برایش تبلیغ کنم و پیش شما شرمنده بشوم؟
دو ساعت دیگر رانندگی کردیم تا دوباره به بابلسر رسیدیم. برای یک وعده غذای بد، چهار ساعت رانندگی صرف نمیکند. البته از حق نگذریم که مسیر زیباست. نیهای کنار جاده، شالیزارهای سبز، کوههای پوشیده از درختان سبز و جنگلی که در حریر نازک مه پیچیده شدهاند… شگفتانگیز… مبهوتکننده … حیرتانگیز…
خستهوکوفته به رختخواب پناه بردیم و تا شش بعدازظهر خوابیدیم. پس از تجدیدقوا برای بار سوم راهی ساحل شدیم. من عاشق تماشای دریا در تاریکی شب هستم. خدا را شکر که خبری از موتوریها و چهارچرخهها نبود. در آرامش نشستیم و امواج سفید دریا را در سیاهی شب نگاه کردیم.
پنجشنبه ۲۳ مهر
کلبه را تحویل دادیم. رفتیم بازار بابلسر. برنج و زیتون خریدیم. بازار بابلسر را دوست دارم. رنگها و عطرها و سروصدای پرنشاطش را دوست دارم. به کنار پل بابلسر رفتیم تا نانی که از نان سحر خریده بودیم، به مرغهای دریایی بدهیم. نبودند. معلوم شد که بهمن و اسفند میآیند. جیمی (هوش مصنوعی) گفت مرغهای دریایی الان در سواحل شمالی دریای خزر هستند.
از جاده هراز راهی رودهن شدیم. سر راه ماهی خریدیم. در یک رستوران کنار جاده ناهار خوردیم. بستنی قیفی لیس زدیم، از میوهفروشهای کنار جاده، سیب دماوند خریدیم و ظرف سه ساعت به رودهن رسیدیم. سفری کوتاه بود، ولی خیلی بهش احتیاج داشتم. احساس میکنم فنرهای تحتفشار مغزم بازشدهاند.
رفتیم بالا دوغ بود
اومدیم پایین ماست بود
قصه ما از اولش تا آخرش
راست بود
الهی تکتک شما سفرهای شیرین در کنار یار دلنشین خود داشته باشید و برای ما تعریف کنید.