آشی که می پختم

کودکی شش ساله بودم. در شهری کوچک زندگی می کردیم. خدا کند که الان آن شهر آباد شده باشد. آن موقع که خیلی داغان بود . تصاویر هولناکی که از فقر و جهل در آن شهر دیدم، تا همیشه دنبالم خواهد بود. همین خاطرات دردناک باعث شده اند که همه عمر دنبال راهی برای ارتقا […]
عاشق خوزستان-1

عاشق خوزستان هستم. درخشان ترین خاطرات زندگی من در اهواز و آبادان شکل گرفته اند. هروقت به آن شهرهای طلایی فکر می کنم که زیر آفتاب تند جنوب می درخشیدند، قلبم تندتند می زند. آسمان آبی تند، نخل های باشکوه، آسفالتی که از داغی هوا آب شده اند و قیر آن به کف کفش می […]
عاشق خوزستان-2

بخش اول را اینجا بخوانید دو سه روز مانده به عید فطر، مردم با شادمانی به خرید و تدارک عید مشغول بودند. شهر شادگان مثل ایام پیش از نوروز تهران، در تب و تاب بود. روز عید فطر، مردم روز بهترین لباس های خود پوشیدند و به دید و بازدید رفتند. نگهبانان بیمارستان که عرب […]
بوشهر

برای من نام بوشهر و منیرو روانی پور، در هم آمیخته است. اولین بار که پایم به بوشهر رسید، تک تک مکان هایی را که او در نوشته هایش یاد کرده بود، زیارت کردم. می گویم زیارت، چون احساس می کردم همراه نویسنده زن محبوبم، خاطره هایش را مرور می کنم. دو سال در بوشهر […]