تیزاب

چشمه اعلا روستایی در دماوند است. چشمه اعلایی ها چند شوخی بی رحمانه دارند که با آن از غریبه ها پذیرایی می کنند. یکی آن که “گزنه” را به غریبه نشان می دهند و به او می گویند این برگ بسیار خوشبو است. وقتی غریبه دماغش را به گزنه چسباند، نیش خورد و دماغش به […]

کلاس اول دبستان

مادرم پیش از مدرسه، خواندن و نوشتن را به من آموخت. روش بدی برای تدریس داشت. مداد لای انگشتم می گذاشت و فشار می داد یا با تیزی خط کش کف دستم می کوبید. ظرف چند هفته کتاب کلاس اول را یاد گرفتم و از دست تنبیه ها راحت شدم. در شهر کوچکی زندگی می […]

روز صلح جهانی

جمعه سی و یک شهریور مطابق بیست و یک سمپتامبر، روز صلح جهانی است. سازمان ملل این روز را تعیین کرده است. از همه دوستان دعوت می کنم ساعت نه شب جمعه به هر روشی که صلاح می دانید برای صلح جهانی دعا کنید. دست کم شمعی روشن کنید و دقایقی روی این آرزو تعمق […]

آبگرم لاریجان

بچه که بودم، هر وقت گذرمان به روستای آبگرم لاریجان می افتاد، پدربزرگم بسیار خوشحال می شد و ما منزجر و فراری. حمام های آب گرم، خانه های گلی نیمه مخروبه بودند و هوا مملو از بوی تخم مرغ گندیده. از پدربزرگ اصرار بود به استفاده از حمام آبگرم و از ما انکار. هرگز وارد […]