اسپرانتو

ده ساله که بودم زبان و الفبایی اختراع کردم. قواعدی ساده داشت. کلمات محدودی داشت. بچه های فامیل را در روزهای تابستان سر کلاس می نشاندم و زبان من درآوردی خود را به آنها می آموختم. سالها بعد دریافتم که قبل از من دکتر اسپرانتو این ایده درخشان و زیبا را اجرا کرده بود. چند […]
تب دارم.

تب دارم. ذهنم کند و مغشوش است. چند روزی استراحت می کنم. زودی برمی گردم. مریضی و تب هم خوب است. به ذهن استراحت می دهد. آدم می تونه خودشو لوس کنه! خوب باشید:)))))))) پ.ن کابرانی با آدرس های ایمیل غیر معتبر حذف شدند. خواهش می کنم از آدرس معتبر برای ثبت نام در سایت […]
ازدواج کردن مثل آب خوردن ساده است!

من به فکر ازدواج نبودم. راستش با ازدواج مخالف هم بودم. آنقدر سرم به درس خواندن و کار کردن گرم بود که احساس تنهایی نمی کردم. سی ساله بودم که تازه به فکر ازدواج افتادم، ولی انگار ازدواج جن بود من بسم الله. بدگل نبودم. خواستار هم داشتم ولی ازدواج سر تمی گرفت. باور […]
اولین ملاقات من و همسرم

کلاس پنجم دبستان در مدرسه مختلط تحصیل می کردم. همبازی من پسر باهوشی بود. پسری کم حرف که مثل کوه سر حرفش می ایستاد. چانه اش را جلو می داد، لبانش را بهم می فشرد و نگاهش را به معلم می دوخت. هیچ نمی گفت، ولی مطمئن بودی اگر خدا هم به زمین بیاید، او […]