دو روز اول پاییز 1398

روز اول پاییز 1398 به خانه باغ والدینم دعوت شدم. دودل بودم که بروم یا نروم. وسط هفته بود که میخواستم هزار و یک کار را سروسامان بدهم، اما به خود نهیب زدم: بیخیال کار! تو که دلت برای طبیعت لک میزند و مدتهاست به باغ نرفتهای. برو و از پاییز زیبا لذت ببر! چه […]
معرفی ده کیک خوشمزه

آخرین ویرایش 12 مهر 1398 معرفی ده کیک خوشمزه من از اول امسال با جدیت پختن کیک را آغاز کردم و تا به امروز (10 مهر 1398) چهلوپنج عدد کیک پختهام. من چهلوپنج کیک پختم، ولی بعضی کیکها مستقیم روانه سطل آشغال شد، بعضی به خاطر تکنیک ضعیف من و برخی به خاطر بد […]
تقلا برای نوشتن

نشستم و دارم تلاش میکنم خاطرهای بنویسم، ولی ذهنم مثل صفحهای سفید، خالی است. هیچ خاطره قابلتعریفی ندارم. کلهام مثل زنبور وزوز میکند و مثل موتورگازی پتپت، ولی کار چندانی ازش برنمیآید. در دفترم و پشت میز کارم نشستهام. لپتاپ روشن است و من به صفحه سفید ورد زل زدهام. یکچیزی یادم بیاید! یکچیزی یادم بیاید… […]
نوشهر 1398

20-18 اردیبهشت 1398- نوشهر برای مسافرت پرپر میزدم که دوستی ما را به ویلای شمال خود دعوت کرد. آقای شوشو روزه میگیرد. سالهای قبل در پاسخ این دعوت فوری میگفتم: «ممنونم! همسرم روزهدار است.» این بار بدون لحظهای مکث دعوت را قبول کردم و سپس به آقای شوشو گفتم. در میان تعجب فراوان، او هم […]