قرارمون یادت نره!

چهارشنبه 19 اردیبهشت یک پیامک به دستم رسید: «همسرعزیزم با موافقت شما، فردا از ساعت یک بعدازظهر تا شب را عاشقانه با هم سپری می‌کنیم.»   وااااااای! چقدر ذوق کردم!   روزهای پنجشنبه برای من روز خلاقیت است. روزهای پنجشنبه برای فکر کردن وقت می‌گذارم، مقاله‌های جدید می‌نویسم، محصولات آموزشی جدید را طراحی می‌کنم، به […]

ترسیده بودم… حسابی!

سال گذشته تیرماه، در مدت یک ماه کتاب «زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست…» را نوشتم. شما دوستان باسلیقه کمک کردید نام زیبایی برای آن بیابم. در طول یک سال پنج بار آن را ویرایش کردم. کتاب توسط سه نفر بازخوانی شد. به توصیه آن سه نفر بخش‌هایی از کتاب را حذف کردم. […]

آتنا می‌تازد!

  جمعه یازدهم خرداد 1397 شش صبح بیدار شدم. ماهی یخ زده را از فریزر درآوردم و بیرون گذاشتم تا یخ آن آب شود. دوباره به زیر پتوی گرم و نرم برگشتم. تا هشت صبح این دنده و آن دنده شدم. دیر خوابیده بودم و خسته بودم، ولی خوابم نمی‌برد. بالاخره ساعت هشت از تقلای […]

ساری بهمن 1396

با هول و هراس بیدار شدم. نفسم به شماره افتاده بود و قلبم تندتند می‌زد. ساختمان تکان خورده بود، اتاق تکان خورده بود، تختخواب بشدت تکان خورده بود، جوری که به بالا پرتاب شده بودم. آیا زمین لرزه آمده است؟ درست قبل از خوابیدن، آقای شوشو گفت: «در ژاپن زلزله هشت ریشتری آمده و هیچ […]