روزی که در لاتاری برنده شدم!

من هیچوقت به فکر مهاجرت و رفتن از ایران نبودم. نمی‌دانم چرا. شاید ما را اینجوری بار آورده بودند که باید بمانی و کشورت را آباد کنی. وقتی ما بچه بودیم روی مفهوم عشق به وطن خیلی کار می‌شد. ما هر روز به پرچم سلام می‌کردیم و به اهتزار درآمدن پرچم سه رنگ ایران، قلب […]

من این وضعیت را عالی و نیکو می‌خوانم

کتاب شفای زندگی لوییز هی را صدها بار خوانده‌ام. کتاب به صورت ورق ورق درآمده است. لبه کاغذهایش را انگار جویده‌ام. زیر تمام کلماتش خط کشیده شده و در تمام حاشیه‌هایش نوشته‌ام. تازگی یک نسخه جدید خریده‌ام. وقتی همسرم می‌خواست این کتاب را مطالعه کند، به جای قرض دادن کتاب، یکی دیگر برایش خریدم. او […]

ارتباط دلشکستگی و آنفولانزا

هر دو بیمار بودیم و من بیمارتر. به همین دلیل پیشنهاد کردم از رد و بدل هدایای ولنتاین صرف نظر کنیم. (در پست روز عشق مبارک- سال 1395) اما آقای شوشو مرا می‌شناسد. می‌داند عاشق گل هستم و عاشق مناسبت‌ها. حریص و پولپرست نیستم، ولی به نشان دادن عشق و محبت اهمیت می‌دهم. دلیل اصلی […]

بچه نگو! بلا بگو!

داستانی از گلی ترقی می‌خواندم که به این عبارات رسیدم:   به پسربچه تخس گفتم: یک با  دیگه به قلم پام لگد بزنی، پوستت را می‌کنم. نیم ساعت بعد که بچه هه دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، گوشش را گرفتم و پیچاندم. بچه هه عر می‌زد. پرسیدم ننه بابای این کیه؟ هیچکس جواب نداد […]