آنچه بر ما گذشت…

روز چهارشنبه ساعت یازده یازده و نیم صبح، یکی بر سر خودم میزدم، یکی بر سر وبینار و یکی بر سر مقالههای مجله راز که موبایلم به صدا درآمد. من وقتی کار میکنم، برای این که حواسم پرت نشود و بتوانم کاملاً روی کارم تمرکز داشته باشم، موبایلم را سایلنت یا فلایت میکنم. آن روز […]
چگونه در 30 روز یک رمان بنویسید؟

چگونه در 30 روز یک رمان بنویسید؟ من که تا حالا رمان ننوشتهام، پس نمیتوانم به شما یاد بدهم چطوری در 30 روز یک رمان بنویسید، ولی آقایی به نام کریس بتی مدعی است همه ما میتوانیم در 30 روز یک رمان بنویسیم. او در سال 2004 نوشت: هر شخصی یک رمان برای نوشتن دارد. […]
روزی که در لاتاری برنده شدم!

من هیچوقت به فکر مهاجرت و رفتن از ایران نبودم. نمیدانم چرا. شاید ما را اینجوری بار آورده بودند که باید بمانی و کشورت را آباد کنی. وقتی ما بچه بودیم روی مفهوم عشق به وطن خیلی کار میشد. ما هر روز به پرچم سلام میکردیم و به اهتزار درآمدن پرچم سه رنگ ایران، قلب […]
من این وضعیت را عالی و نیکو میخوانم

کتاب شفای زندگی لوییز هی را صدها بار خواندهام. کتاب به صورت ورق ورق درآمده است. لبه کاغذهایش را انگار جویدهام. زیر تمام کلماتش خط کشیده شده و در تمام حاشیههایش نوشتهام. تازگی یک نسخه جدید خریدهام. وقتی همسرم میخواست این کتاب را مطالعه کند، به جای قرض دادن کتاب، یکی دیگر برایش خریدم. او […]